امروز باز بچه شده بودم . باز شیطنت بچگی ها سر به هوام کرده بود ! باز دنبال یه چاله پر از آب می گشتم تا دوپایی بپرم توش! دنبال ابرهای سفید و پشمکی! تا باهاشون از دور شکللک بسازم و بخندم !
امروز وقتی یکی دوتا خبر خوب شنیدم مثل یه بچه دوساله بالا و پایین پریدم ! بدون توجه به سایه های غریبه !! امروز انقدر بچه بودم که حتا از غریبه ها نمی ترسیدم !
تازه یادم اومده بود چه سر نترسی دارم و اینکه انقدر قدرت دارم که نذارم کودک درونم هیچ ترسی از هیچی نداشته باشه !
امروز باز هم خدا رو احساس کردم ! همه جا ! پشت همون ابرهای پشمکی ! کنار همون چاله های آب و روبروی همه سایه هایی که ...
امروز آسمون خوشگل بود ! اگه ندیدی از دستت رفت ...



