تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

آن یکی آمد در یاری بزد

گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت من. گفتش برو هنگام نیست

بر چنین خوانی مقام خام نیست

چون تویی تو هنوز ار تو نرفت

سوختن باید تو را در نار تفت

خام را جز آتش هجر و فراق

که پزد که وارهاند از نفاق

رفت آن مسکین سالی در سفر

در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس باز گشت

باز گرد خانه انباز گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب

تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟

گفت بر در هم تویی ای دلستان!

گفت اکنون چون منی ای من درآ

نیست گنجایش دو من در یک سرا

چون یکی باشد همه نبود دویی

هم منی برخیز آنجا هم تویی

 

+ آتش گرفته در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:56  توسط نگار   | 

 

سکوت ... سکوت ... سکوت ...

چقدر غریبند این کلمات که بازیچه دست آدمی شده اند . گاهی خفقان را به سکوت ترجمه کرده اند و گاهی بی حرفی را ... چرا حرفهای غریبانه سکوت را نفهمیدند ؟ چرا فریاد سکوت را نشنیدند ؟ چرا نفهمیدند ؟!!

و سکوت چه غریبانه سکوت کرد ! آری سکوت هم سکوت کرد که حرمتش شکسته نشود ! و آدمی چه پیمان شکن حرمت شکنی است ! آیا نمی دانست شکستن حرمت سکوت تاوانی به سنگینی سوختن خواهد داشت ؟ یا نمی دانست شکستن قداست سکوت جهان را به فقر همهمه دچار خواهد کرد ؟

و باز دچار همهمه شده ای ای انسان ! و باز مبتلای آن فقر همیشگی شده ای ای کوخ نشین سرگردان !

چقدر غریند این کلمات ! بیچاره سکوت که بازیچه دست من و توست ! گاهی خفقان را به سکوت ترجمه کرده اند و گاهی بی حرفی را ! شاید هنوز زمان آن نرسیده ... شاید هنوز نفهمیده ایم سکوت یعنی ...

مرور می کنم او را و مات می مانم

دوباره خط به خط او را دقیق می خوانم

نوشته ها همه مفهوم دیگری دارند

چه رفته است بر این واژه ها نمی دانم !

+ آتش گرفته در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 1:20  توسط نگار   | 

 

باز هم سلام

دیر و زودش را حتما به دل تنگیهایم می بخشی . گاهی دل تنگی آدمی را کم حرف می کند . کسی که از کودکی کم حرف بوده هم حتما با دل تنگی به سکوت می رسد . چه کنم با این سکوت دل تنگ ؟

سکوتی که از تو آغاز و به تو ختم شود ... چرا باید میان راه از چون تویی تهی باشد ؟

باز هم سلام . حرفی برای گفتن ندارم . امروز آمده ام فقط سلام کنم . خیلی وقت است دلم برای یک سلام ساده تنگ شده !  شاید نشنوی ... یا جواب ندهی ... یا شاید ... نمی دانم ! بگذار سلام کنم . کلامی زیبا تر از سلام برای چون تو زیبایی نمی یابم .

سلام بی جوابم را تو پاسخ گوی ... دل تنگم ! ( این مال کی بود؟  نمی دونم ... مهم هم نیست ! )

باز هم سلام ...

+ آتش گرفته در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:51  توسط نگار   | 

 

چقدر خوب بود . چقدر دلم واسه این لحظه ها تنگ شده بود . روز مادر ... خونه مامانی . نشسته بودیم و با فاطیما خاطرات بچگی رو مرور می کردیم . هنوز اون پله ها همون جاست ! و اون درخت ... و اون زیرزمین و اون گربه ها ... راستی فاطیما یادمون باشه دفعه بعد بریم تو زیرزمین و ...

روز زنه . پس نوبتی هم باشه نوبت پسرهاست !  پاهامون رو دراز کرده بودیم و فقط دستور می دادیم  آهای مواظب ظرفها باش ... نشکنی بچه ! درست بشوری ها !  چقدر خندیدیم . بیچاره ها مگه جرات دارن رو حرف ما حرف بزنن ! خوبه ... باید بفهمن دنیا دست کیه ... یه ذره سختی واسه آیندشون خوبه  

زیبا سر شام فاطیما همش سراغ تو رو می گرفت . باید بهش چی می گفتم ؟ من دروغ بلد نیستم . زود رسوا می شم . آخه وقتی نمی شناسمت چجوری به دیگران آدرس بدم؟ تو این ۱۰ سالی که پیدات کردم کلی قالب عوض کردی . یه زمانی یه ستاره بودی گوشه آسمون . کم نورترین ستاره رو انتخاب می کردم که کسی صاحب نشه ! کم نور نبودی زیبا ... فقط دور بودی . حالا اگه دیگران دوری تو رو به حساب کم نوریت گذاشتند تقصیر خودشون نیست . چشمهای این آدمها خیلی وقته که نور رو نمی بینه ! چه فرقی داره ... ستاره ... شهاب ... نگار ... زیبا ... فرقش چیه ؟ مهم بودنته . بودنی که هیچ وقت نابود نمی شه !

+ آتش گرفته در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:58  توسط نگار   | 

خدا مشتی خاک را برگرفت . می خواست لیلی را بسازد . از خود در او دمید . و لیلی پیش از آنکه باخبر شود عاشق شد .

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد . زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد عاشق می شود . لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان .

خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید . آزمونتان تنها همین است : عشق . و هرکه عاشق تر آمد نزدیکتر است . پس نزدیکتر آیید نزدیکتر . عشق کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد . کمندم را بگیرید . و لیلی کمند خدا را گرفت . خدا گفت : عشق فرصت گفتگو با من است . گفتگو با من . با من گفتگو کنید .و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد . لیلی هم صحبت خدا شد . خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند . و لیلی مشتی نور شد در دستان خدا .

*****

خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت . سجده نکرد . گفت : من از آتشم و لیلی گل است . خدا گفت : سجده کن زیرا که من چنین می خواهم . شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد . و کینه لیلی را به دل گرفت . شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواهد داشت . خدا مهلتش داد . اما گفت : نمی توانی . هرگز نمی توانی . لیلی دردانه من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من . گمراهی اش را نمی توانی حتا تا واپسین روز حیات . شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود . و می کوشد بال لیلی را زخمی کند . عمریست گرداگرد لیلی می گردد . دستهایش پر از حقارت و وسوسه است . او بدنامی لیلی را می خواهد . بهانه بودنش تنها همین است . می خواهد لیلی را به بیراهه کشد . نام لیلی رنج شیطان است . شیطان از انتشار لیلی می ترسد . لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد .

*****

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت . خدا دنیای بی زنجیر آفرید . آدم بود که زنجیر را ساخت . شیطان کمکش کرد . دل زنجیر شد . زن زنجیر شد . دنیا پر از زنجیر شد و آدمها همه دیوانه زنجیری !

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است . امتحان آدم اما همینجا بود . دستهای شیطان از زنجیر پر بود . خدا گفت زنجیرهایتان را پاره کنید . شاید نام زنجیر شما عشق است . یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست . لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .لیلی می دانست خدا چه می خواهد . لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند . لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد . لیلی ماند . زیرا لیلی نام دیگر آزادی است .

*****

شمع بود اما کوچک بود . نور هم داشت اما کم بود . شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود . مردم گفتند : شمع عشق است و پروانه عاشق . و زمین پر از شمع و پروانه شد . پروانه ها سوختند و شمعها تمام شدند . خدا گفت : شمعی باید دور . شمعی که نسوزد . شمعی که بماند . پروانه ای که به شمع نزدیک شود عاشق نیست . شب بود . خدا شمع روشن کرد . شمع خدا ماه بود . شمع خدا دور بود . شمع خدا پروانه می خواست . لیلی پروانه اش شد . بال پروانه های کوچک زود می سوزد زیرا شمعهای زیادی نزدیکند . بال لیلی هرگز نمی سوزد . لیلی پروانه شمع خداست . شمع خدا ماه است . ماه روشن است. نمی سوزاند . لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد .

*****

لیلی می دانست که مجنون نیامدنیست . اما ماند . چشم به راه و منتظر . هزارسال. لیلی راهها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد . مجنون نیامد . مجنون نیامدنیست .

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست . چراغانی دلش را . چشم به راهی اش را . خدا به مجنون می گفت نرود . مجنون حرف خدا را گوش کرد . خدا ثانیه ها را می شمرد . صبوری لیلی را . عشق درخت بود . ریشه می خواست . صبوری لیلی ریشه اش شد . خدا درخت ریشه دار را آب داد . درخت بزرگ شد . هزار شاخه ... هزاران برگ ... ستبر و تنومند . سایه اش خنکی زمین شد . مردم خنکی اش را فهمیدند . مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند . لیلی چشم به راه است . درخت لیلی ریشه می کند . خدا درخت ریشه دار را آب می دهد . مجنون نمی آید . مجنون هرگز نمی آید . زیرا مجنون نیامدنیست . زیرا درخت ریشه می خواهد .

*****

لیلی گفت : بس است و از قصه بیرون آمد . مجنون دور خودش می چرخید . مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم . لیلی گفت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود . کاش لیلی را می دید . خدا گفت : لیلی بمان قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند . لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد . حکایت است . حکایت چرخیدن . خدا گفت : مثل حکایت زمین . مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ . لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند . خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ . لیلی چرخید . چرخید و چرخید و چرخید . دور دور لیلی است . لیلی می گردد و قصه اش دایره است . هزاران نقطه دوار . دیگر نه نقطه و نه لیلی . لیلی ! بگرد . گردیدنت را من تماشا می کنم . لیلی ! بگرد . تنها حکایت دایره باقی است .

*****

قصه نبود . راه بود . خار بود و خون . لیلی قصه راه پرخون می نوشت . راه بود و لیلی می رفت . مجنون نبود . ولی دنیا پر از نام مجنون بود . لیلی تنها بود . لیلی همیشه تنهاست . قصه نبود . معرکه بود . میدان بود . بازی چوگان و گوی . چوگان نبود . گوی بود . لیلی گوی میدان بود ... بی چوگان . مجنون نبود . لیلی زخم بر می داشت اما شمشیر را نمی دید ... شمشیرزن را نیز . حریفی نبود . لیلی تنها می باخت . زیرا قصه قصه باختن بود . مجنون کلمه بود . ناپیدا و گم . قصه عشق اما همه از مجنون بود . مجنون نبود . لیلی قصه اش را تنها می نوشت .قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد . لیلی مجنونش را دید . لیلی گفت : پس قصه قصه من و توست . پس مجنون تویی ! خدا گفت : قصه نیست . راز است . این راز من و توست . برملا نمی شود ... الا به مرگ . لیلی ! تو مرده ای .

لیلی مرده بود ...

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 14:39  توسط نگار   | 

 

نه ... اینها که می بینی نه جای انگشتهای خیس تو روی شیشه که جای همان سنگی است که دیشب کودکی به عکس چکاوکی که در شیشه افتاده بود پرتاب کرد . شاید سهراب نخوانده بود و نمی دانست که گداها در به در آواز همان چکاوکند ...

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 13:17  توسط نگار   | 

 

می دونم تکراریه اما واسه من خیلی مهم بود و واسه تو ... دوباره می نویسم . سعی کن تو هم دوباره بخونی . یه جور دیگه بخونی . اگه باز هم ... مهم نیست !

سلام زیبا ... باز امشب روزه گرفته ام ... روزه سکوت ! بچه که بودم روزه برایم سخت بود . تشنه می شدم ... تشنه سخن گفتن ! اما دیگر قد کشیده ام . دیگر تشنگی بی تابم نمی کند. دیگر روزه گرفتن را دوست دارم . گاهی حس می کنم روزه من دیگران را عذاب می دهد . زیبا تو خود خوب می دانی من راضی به عذاب دیگران نیستم اما روزه آرامم می کند .

امشب می خواهم با زبان روزه با چشمهایت احیا بگیرم . می ترسم هق هق گریه روزه ام را باطل کند . زیبا بیا و پیش دلم وساطت کن شاید به حرمت چشمهایت هق هق گریه ام را نادیده گرفت و روزه ام باطل نشد ! تو که می دانی اگر روزه ام باطل شود باید چهل شب تمام قضایش را سکوت کنم ... یا چهل فقیر را از فقر همهمه به غنای سکوت برسانم ! نه زیبا تو خود خوب می دانی فقرای دیار ما به فقر همهمه قناعت می کنند تا به غنای سکوت نرسند ! و چقدر تنهاست کسی که به مقام سکوت رسیده ...

زیبا امشب قرآن اشکهایت را بر سر خواهم گرفت و خدا را به چشمهایت قسم خواهم داد و سحر موقع افطار با چشمهایت آواز خواهم خواند که آواز خواندن با چشمهای تو زیباترین افطارهاست !

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 14:51  توسط نگار   | 

ریگ دانشمند به یک شعاع خورشید نشسته ـ آتش گرفته . به باد می گوید : وزیدن وزیدن . خنک کن . خورشید می گوید : نامه را بخوان . صدای ریگ دانشمند : حضور اعیحضرت قدر قدرت همایونی امپراتور خورشید . ما شنهای جان نثار تمنا داریم آنقدر بر ما نتابید و امپراتوری خود را به جای دیگر ببرید . ما می سوزیم و به هم بر می آییم و تازه سوزانتر می شویم . خود را در قبای ابر بپوشانید . خودمان بلدیم به ابر بگوییم ببار و ما تشنگان را از عطش برهان .

نجوای معصوم درختچه گز : آنقدر تملق امپراتور را نگویید . به استبدادش دلخوش است . خورشید می غرد : فضولی موقوف . با یک شعاع داغتر خاکسترت می کنم . ریگ دانشمند بقیه نامه را می خواند : در شوره زاری که ما ساکنیم جز خس نمی روید . ما سایه می خواهیم . از نور بی رحم تو بیزاریم .

خورشید قاه قاه می خندد : خود مسلمان ناشده کافر شدید. صدای ریگ دانشمند : اعلیحضرتا شنها تصمیم به اعتصاب گرفته اند . می گویند : حال که تو رقیتی و تریاقی نیستی ... خورشید می پرسد : چی نیستم ؟ صدای ریگ دانشمند : حال که تعویذ و پادزهری نیستی . صدای خورشید : برو به این احمقها بگو : هر سرزمینی ویژگی خود را دارد . همین است که هست . اگر نمی پسندند مهاجرت کنند ...

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 18:4  توسط نگار   | 

 

...

آفتاب از رشک عکس روی او

زودتر از عاشقان در کوی او

هرکه دل در زلف آن دلدار بست

از خیال زلف او زنار بست

هرکه جان بر لعل آن دلبر نهاد

پای در سر نانهاده سر نهاد

...

ابرویش بر ماه طاقی بسته بود

مردمی بر طاق او بنشسته بود

مردم چشمش چو کردی مردمی

صید کردی جان صدصد آدمی

روی او در زیر زلف تابدار

بود آتشپاره ای بس آبدار

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت

نرگس مستش هزاران دشنه داشت

هرکه سوی چشمه او تشنه شد

در دلش هر مژه ای صد دشنه شد

...

عشق دختر کرد غارت جان او

کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید

عافیت بفروخت رسوایی خرید

چون مریدانش چنین دیدند زار

جمله دانستند کافتاده ست کار

...

هرکه پندش داد فرمان می نبرد

زانکه دردش هیچ درمان می نبرد

عاشق آشفته کی فرمان برد؟

درد درمان سوز درمان کی برد؟

...

یک دمش نه خواب بود و نه قرار

می طپید از عشق و می نالید زار

...

کار من روزی که می پرداختند

از برای این شبم می تاختند

...

می بسوزم امشب از سودای عشق

می ندارم طاقت غوغای عشق

عمر کو تا وصف غمخواری کنم؟

یا به کار خویشتن زاری کنم؟

صبر کو تا پای در دامن کشم؟

یا چو مردان رطل مردافکن کشم؟

بخت کو تا عزم بیداری کند ؟

یا مرا در عشق او یاری کند؟

...

پای کو تا بازجویم کوی یار؟

چشم کو تا باز بینم روی یار؟

یار کو تا دل دهد در یک غمم؟

دوست کو تا دست گیرد یک دمم؟

زور کو تا ناله و زاری کنم؟

هوش کو تا ساز هشیاری کنم؟

رفت عقل و رفت عشق و رفت یار

این چه عشق است این چه درد است این چه کار؟

جمله یاران به دلداری او

جمع گشتند از پی زاری او

...

گفت کو محراب روی آن نگار

تا نباشد جز نمازم هیچ کار

...

آن دگر گفتش پشیمانیت نیست ؟

یک نفس درد مسلمانیت نیست ؟

گفت کس نبود پشیمان بیش از این

تا چرا عاشق نبودم پیش از این

...

یا دلم ده باز یا با من بساز

در نیاز من نگر چندین مناز

...

عشق من چون سرسری نیست ای نگار

یا سرم از تن ببر یا سر درآر

...

آنچه من از دیده دیدم کس ندید

وآنچه من از دل کشیدم کس ندید

از دلم جز خون دل حاصل نماند

خون دل تا کی خورم چون دل نماند

...

هرشبی بر جان کمین سازی کنم

بر سر کوی تو جانبازی کنم

چند نالم بر درت در باز کن

یک دمم با خویشتن دمساز کن

آفتابی از تو دوری چون کنم؟

سایه ام بی تو صبوری چون کنم؟

...

می برآید ز آرزویت جان زمن

چند باشی بیش از این پنهان زمن

...

عاشقی را چه جوان چه پیرمرد

عشث بر هردل که زد تاثیر کرد

...

هرکه او همرنگ یار خویش نیست

عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

...

عافیت با عشق نبود سازگار

عاشقی را کفر سازد یاد دار

...

خمر خوردم بت پرستیدم ز عشق

کس نبیند آنچه من دیدم ز عشق

...

چون بنای وصل تو بر اصل بود

هرچه کردم بر امید وصل بود

وصل خواهم و آشنایی یافتن

چند سوزم در جدایی یافتن

...

جمله یاران من برگشته اند

دشمن جان من سرگشته اند

تو چنین ویشان چونان من چون کنم؟

چون نه دل ماند و نه جان من چون کنم؟

دوست تر دارم من ای عالی سرشت

با تو دوزخ که بی تو در بهشت

...

هرکه یار خویش را یاور شود

یار باید بود اگر کافر شود

وقت ناکامی توان دانست یار

خود بود در کامرانی صدهزار

...

تو یقین می دان که صد عالم گناه

از تف یک توبه برخیزد ز راه

...

آتش توبه چو برافروزد او

هرچه باید جمله برهم سوزد او

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:24  توسط نگار   | 

 

زن یک دسته ریحان است . ( امام علی ع )

کم اتفاقی نیست ... تولد یگانه دردانه عالم . نه ... کم اتفاقی نیست . روز زن ... روز مادر .

می خواستم تبریک بگم به همه اون دسته ریحانهای سبزی که دنیا رو سبز می کنه .

۱. اول از همه به مادرم که ناز چشمهاش رو به دو عالم نمی دم .  بعد هم به خواهر خوبم

۲. به مادربزرگهای نازنینم که اگه بچگی ها گاهی هم تو آرامش به خواب می رفتم از برکت قصه های اونها بود و نوازشهای گرمشون .

۳. عمه نازنینم که جز چند تا عکس چیزی ازش به خاطر ندارم . امیدوارم این روزها مهمون صاحب این روزها باشه .

۴. خاله مهربونم که برام خیلی مادری کرده و زن عموهایی که خیلی دوسشون دارم.

۵. نفیسه عزیزم که سالهاست ندیدمش و فقط می دونم دلم براش خیلی تنگ شده .

۶. معلمهای مهربونم که هرچی دارم از اونهاست .

۷. اساتید خوبم خصوصا خانم شجاعی جونم .

۸. فاطیمای نازنینم که یکی از زیباترین زیباهای عالمه .

۹. دوستهای گلم تو انجمن خصوصا نسیم جون و مریم خانم گل گلاب و صنوبر خانم رئیس دودر...

۱۰. سه تفنگدار دانشکده ... فرناز ... سمانه ... پرستو . خصوصا پرستو جونم که خیلی دوسش دارم .

۱۱.  آمنه جونم که اونقدر مردونگی داشت که به منم اجازه حرف زدن بده !

۱۲. سحر خانم گل که ...

۱۳.  می گن نحسه ... پس اینجا به خودم تبریک می گم ...

۱۴. می گن مقدسه ... پس اینجا به رضوان جونم تبریک می گم که خیلی بزرگه !

۱۵. سمر جونی ... نرگس خانم .

۱۶. ندا ... عشق من .

۱۷. مامانی .. بابایی و کوچولوی نازم ... فرزانه جون ... بلی جون ... سپیده من ...

۱۸. هوو جونی ... رکسانا خانم

۱۹. قورباغه دهن گشادی که قلب بزرگی داره ... غزال جونم

۲۰. دوقلوهای افسانه ای ... آمنه جونی ... شقایق خانم

۲۱. زهرا خانم ... بشری خانم

۲۲. پریناز خانم  

۲۳. مارال جونم

۲۴. ۸۴ ایهایی که اسمشون رو بلد نیستم اما خیلی دوسشون دارم !!!

۲۵.  سال بالاییهایی که الان یادم نیست اما خیلی درحقم خواهری کردن .

۲۶. شبنم خانمهای گل ... یکیشون ورودی خودمونه یکیشون هم تو جلسات مثنوی پیداش کردم که هر دو عشق منن .

۲۷. اوووووووووووووووووووووو به جون خودم من فراموشی دارم ... آخه تقصیر خودشونه خیلی زیادن ...

دوستتون دارم ... روزتون مبارک

  

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:26  توسط نگار   | 

Take twin mounds of clay

mold them az you may

shape one after me 

another after thee

then quickly break them both

remix , remake them both

one formed after thee

the other after me

part of my clay is thine

part of thy clay is mine

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:41  توسط نگار   | 

امروز تولد دوتا از انجمنی های گل بود . یکیشون فارق التحصیل شده اون یکی هم داره درسش رو تموم می کنه . دارم خیلی تنها می شم ... خیلی ...

تولدتون مبارک ... ایشالا ۱۰۰۰ ساله بشین .

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 20:8  توسط نگار   | 

 

از هیچ کس اندازه یه آدم ترسو بدم نمیاد . آدم ترسو هیچ کاری نمی کنه چون می ترسه اشتباه کنه . وقتی اشتباه می کنه می ترسه جبران کنه حتا می ترسه که اشتباهش رو بپذیره . با اینکه خودش می دونه اشتباه بزرگی کرده هرروز و هرشب خودش رو برای خودش توجیح می کنه و ...

آدم ترسو ... آدمی که حتا شجاعت اقرار نداره تا ابد باید با ترسش دست و پنجه نرم کنه و آخرش هم ...

آدم ترسو از سایه هم می ترسه . بابا نگاه کن ... این که سایه خودته ! کارهایی که کردی همیشه عین سایه دنبالته . ازش فرار نکن . درستش کن وگرنه تا ابد باید با ترس زندگی کنی ...

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:1  توسط نگار   | 

 

آدمهای بزرگ دردهای بزرگی دارند و دشمنان کوچیکی ... این دشمنی های کوچیک ... این دشمنهای حقیر هیچ کدوم نمی تونند یه آدم بزرگ رو از پا درآرند . چیزی که گاهی آدمهای بزرگ رو خسته می کنه همون دردهای بزرگیه که دارند . درد آدم رو می سازه ... بزرگ می کنه و سخت ... سخت اما نه سنگ . آدمهای بزرگ با اون دردهای بزرگ اگه سنگ هم بشن هفتاد چشمه از اون سنگ بیرون می زنه .

سنگ هم می تونه منشا حیات باشه . مگه نه ؟؟ ...

برخی آدمها بزرگند برخی دیگه ادای آدم بزرگها رو در می آرند . آدمها با دردهاشون تعریف می شن ... قد می کشن و بزرگ می شن .

برای فهمیدن اندازه یه آدم ببین دردش چیه ...

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:5  توسط نگار   | 

 

یادش بخیر چه معلمهایی داشتیم  دلم براشون تنگ شده .  دیروز داشتم دفتر خاطراتم رو می خوندم ... چه روزگاری بود . چه دغدغه هایی داشتیم .

دبستان که بودم می خواستم دنیا رو عوض کنم . راهنمایی به همه چیز دنیا شک کردم . بدترین دوران زندگیم بود . دبیرستان فقط و فقط به فکر دانشگاه بودم . می خواستم بیام دانشگاه تا ... و حالا ... نمی دونم . حاضر نیستم برگردم . نمی خوام باز اون لحظه ها تکرار بشن . به آینده هم امید چندانی نیست . اونم یه چیزی مثل گذشته است . بعضی ها به این نوع تفکر می گن پوچ گرایی ! اما من قبول ندارم . درمورد آدمها هیچ نظری ندارم اما من حس می کنم دارم دور می زنم ... اما نه دور یه میدون که هرقدر دور بزنی می رسی به جای اول ... شاید مثل یه جاده که دور یه کوه می زنه و بالا می ره . همین دور زدنها به قله می رسه ... البته شاید ... اونم مطمئن نیستم ...

داشتم دفتر خاطراتم رو می خوندم یادش بخیر چه معلمهایی داشتم ...

گیتا رستگاری ( دبیر ادبیات سوم راهنمایی ) :

جز نامت نداشتم

جز راهی که با آخرین کلام و اشارت

نشانم دادی

با کوله بار درد و رنجت

قاصدک نامت را با باد گفت

با ابر گفت

با برف و باران نیز

ترانه دشت بودی

و قاصدک در آبی دریایم شد

نامت آواز زهرگون بود

دشت از تو پر شد

و صحرا از بوی تو دلاویز

قاصدک مست

می رفت دیوانه وار با باد

 

آقای علیرضا نداف زاده ( دبیر دیفرانسیل ) :

آفتاب باش تا اگر نخواستی در جایی بتابی نتوانی !

 

خانم مهناز بخشی ( دبیر هندسه تحلیلی ) :

اینها که داری در توشه هر مسافری نمی تونی یافت ...

 

آقای مهدی طبایی ( دبیر شیمی ) :

منتظر شکوفایی تو هدیه الهی هستم .

 

آقای قرقچیان ( دبیر فیزیک پیش ):

این خوبه که آدم مهم باشه ... ولی مهم اینه که آدم خوب باشه ... و خوبتر بشه ...

 

خانم پروین فرخ نژاد ( دبیر ادبیات پیش ) :

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست ؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است !

 

آقای بیگی ( دبیر هندسه پایه ) :

فرزند هنر باش نه فرزند پدر

فرزند هنر زنده کند یاد پدر

 

آقای حسین افصح ( دبیر فیزیک سوم دبیرستان و کسی که من رو عاشق فیزیک کرد ) :

انشاء الله شما هم موفق باشید ...

 

دلم واسه تک تکشون تنگ شده . یادم باشه یه روز با بچه ها قرار بذاریم بریم ببینیمشون ...

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 12:52  توسط نگار   | 

 

نگاهش کردم ... خندید

خندیدم ... گریست

گریستم ... برخاست و رفت

انگار مرا ندیده بود

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 12:15  توسط نگار   | 

 

هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزارن بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن بجنبانی

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:55  توسط نگار   | 

 

تو وبلاگ یکی از بچه ها خوندم ( یادم نیست وبلاگ کی بود ! ) نوشته بود : سعی کن حتما عاشق بشی حتا عاشق خدا ... نمی دونم واسش نظر نوشتم یا نه اما ...

یه بار دیگه دقت کن : سعی کن حتما عاشق شی حتا عاشق خدا ...

یعنی چی ؟ یعنی بگرد بگرد بگرد تا عاشق یه چیزی بشی حالا اگه انقده بدشانسی که هیچ چیز و کسی رو واسه عاشق شدن پیدا نکردی برو عاشق خدا بشو ...

دوست عزیز : هر عشقی و از هر نوعی یه شمه خیلی کوچیک از عشق به اون حقیقت نابه . اگه کسی بتونه اون زیبای حقیقی رو پیدا کنه دیگه بخواد هم نمی تونه عاشق مجاز بشه . می فهمی ؟ تو نمی تونی بگی سعی کن عشق مجازیت رو پیدا کنی حالا اگه پیدا نشد یرو عاشق حقیقت شو ... نازنین می دونم منظور تو این نبوده پس بذار واست درستش کنم :

سعی کن عشق حقیقی رو ... زیبای حقیقی رو پیدا کنی ... حتا اگه راهش پیدا کردن یه مجاز باشه ...

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:26  توسط نگار   | 

امروز نزدیکی های ظهر بود که مامان زنگ زد و گفت با بابا رفتن زن جان ... قرار شد من و خواهرم هم بریم سر پل دختر تا ناهار گودبای پارتی مامان رو بخوریم ... آخه مامان داره می ره کربلا چقدر دلم می خواست منم برم اما انگار امام حسین باهام قهره می گن کربلا واسه دخترها امنیت نداره

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16:12  توسط نگار   | 

نمی ذارم غصه بیاد خورد و خرابت ببره

از عشق پروانه می گم می گم تا خوابت ببره

قصه می گم از کسی که همیشه پیشت می مونه

اونکه شبها از عاشقی برات لالایی می خونه

لالا لالا لالا لالا لالا لالا لالایی

ای که رسیده ای به من اجابت دعایی

از یکی بود یکی نبود قصه می گم اما چه سود

پروانه ها پروانگی از یادشون می ره چه زود

گریه نکن ای نازنین پروانگی فاجعه بود

آخه تو این شب کبود کسی به فکرشون نبود

گریه نکن گریه نکن دل به پریشونی نشست

ببین که از غصه تو بغض سیاه شب شکست

نمی ذارم غصه بیاد خورد و خرابت ببره

از عشق پروانه می گم می گم تا خوابت ببره

شب سایه سار غربتت اسمتو فریاد می زنم

به کوه غصه های تو تیشه فرهاد می زنم

چشات می گن از آسمون از دوری ستاره ها

از جستجوی آرزو تو کوچه اشاره ها

نمی ذارم غصه بیاد خورد و خرابت ببره

از عشق پروانه می گم می گم تا خوابت ببره

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:53  توسط نگار   | 

دیروز بعد دوسال آب پاکی رو ریخت رو دستم . البته انتظار بیشتر از اینم از همچین آدمی نداشتم . هنوز دارم شبانه روز تاوان حرمت شکنی های خانم رو پس می دم . هنوز دارم تاوان دوستیهای بی چشمداشت خودم رو پس می دم . هی زمونه ...

خدایا ... کمکش کن .  

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:54  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دلم گرفته . اومدم سر چاهمون . چاه من ... چاه تو ... چاه ما . مردم عادت دارند که من و تو رو با هم جمع می بندن و می گن ما !!! چه عادت زشتی !!! اما من این کار رو نمی کنم . چون توانش رو ندارم که با چون تویی ما شوم . می فهمی چی می گم؟ آره می فهمی . درست همونی که من می خوام رو می فهمی . کوه و دره با هم ما نمی شن ... من و زیبا هم با هم ما نمی شیم . آخه هرچی باشه تو زیبایی و من ...

یه زمانی دلم می خواست بفهمم آدمها درموردم چی فکر می کنن . یکی می گه بهترینی ... یکی می گه بدترین . اما من هیچ کدوم نیستم .  

می دونی الان که فکر می کنم می بینم جدا مهم نیست که بهترین باشی یا بدترین . الان برای من فقط این مهمه که من زیبایی دارم که هیچ کس نداره ...

زیبا ... حتما این آدمهای زمینی به من حسادت می کنند که چنین زیبایی دارم و به تو که انقدر زیبایی ... من قدر زیبام رو می دونم ... تو هم قدر بدون . نه قدر عشق من رو قدر زیبایی خودت رو ...

آدمها دنبال زیبایی اند . اما چون درست نمی گردند چیزی رو پیدا می کنند که شاید اونقدرها هم زیبا نباشه . همینه که زیباها زشت می شن ...

زیبا یه زمانی می خواستم ثابت کنم که زیبای من هیچ وقت زشت نمی شه . بت من نمی شکنه . اسطوره من نابود نمی شه . اما حالا ... حالا فکر می کنم اگه بخوام چون تویی رو به این آدمها اثبات کنم . مثل کسی می شم که بخواد عشقش رو به دیگران ثابت کنه ... خنده داره نه ؟ عشقش رو به دیگران اثبات کنه ... نه زیبا . اثبات تو در مرام ما نیست . تو می دونی ... من می دونم ... دیگه چه حاجت که دیگران هم بدونند ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 17:42  توسط نگار   | 

 

يه عزيزی می گفت عادت داره به هرکی که می رسه يه تيکه از قلبش رو يادگاری به اون بده و در عوض يه خاطره خوب رو از اون رو توی قلبش جايگزين کنه . حالا از اون قلب زيبا هيچی نمونده جز تيکه تيکه های چند تا خاطره درب و داغون ...

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 15:56  توسط نگار   | 

 

یکی بود یکی نبود توی این دنیای پر از دورویی ونیرنگ و ... یه سنگی بود که همیشه وقتی یکی به نقطه پایان می رسید و دیگه امیدی به هیچ جا نداشت می رفت سراغ اون و باهاش دردو دل می کرد . وقتی دردودلهاش تموم می شد می گفت : ای سنگ صبور یا تو صبور یا من صبور. اگه می گفت : ای سنگ، تو صبور سنگ ما از غصه اون آدم به هزار قسمت می شد . اما اگه می گفت : ای سنگ ، من صبور . سنگ ما بلند می شد و می خورد تو سر اون آدم و برای همیشه از اون درد راحتش می کرد .

ای سنگ ... من صبور

+ آتش گرفته در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:15  توسط نگار   | 

 

سلام زيبا

نمی دانی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده . باز آرزوی ديدن آن چشمها ... باز احساس اينکه هستی ... تنها همين ... هستی  مهم نيست کجا . مهم نيست چگونه . مهم نيست چرا ... تنها همين ... باش . بودن تو آرامش غريب من است . صدای اين غريب تنها مانده را می شنوی ؟ وقتی تنها کسی که تو را می فهمد رهايت کند ديگر از غريبه های دور و گنگ چه توقع ؟!! می شنوی ؟ يا تو هم آسوده تری که نشنوی ؟ تو هم به فکر آسايش خويشی نه ؟ تو بگو در دنيايی که همه در فکر آسايشند من با اين کابوسها چه کنم ؟  نه زيبا ... راضی نيستم برای نجات اين غريب تو هم گرفتار غربت شوی . من با خيال تو دلخوشم ... تو هم به آنچه داری ... به آن چشمها دلخوش کن . همين دلخوشی های کوچک برای کشيدن اين بار کافی است .

دلم هوای آن چشمها را کرده ... خواستی برو ... خواستی بمان ... من با خيال آن چشمها دلخوشم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 20:57  توسط نگار   | 

 

                       

تو شوخی شوخی سنگ می زنی . اون جدی جدی می میره .

پرواز را به خاطر بسپار . پرنده مردنیست .

بذار بخوابه . اون آرمومه ... آروم ... آروم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:11  توسط نگار   | 

 

داشتم با یکی از دوستهام حرف می زدم . چیزی گفت که خیلی فکرم رو مشغول کرد :

هیچ کس به لیاقت خودش نگاه نمی کنه . سنگ مفت گنجیشگ مفت...

بعد یاد یه جمله ای افتادم :

تو به گنجیشک ها شوخی شوخی سنگ می زنی ولی اونها جدی جدی می میرن . می فهمی ؟ جدی جدی می میرن

+ آتش گرفته در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:5  توسط نگار   | 

 

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه

***

آره خوش گذشت . جات خیلی خالی بود . با این اعصاب درب و داغون جدا به همچین مسافرتی نیاز داشتم . گرچه دو روز خوب مگه به کجای آدم می رسه اونم اگه نصفش رو تو راه باشی اما لنگه کفش هم تو بیابون غنیمته

سفرمون با بت چین شجی جون ( به قول یه عزیزی که به شجریان می گه شجی جون ) شروع شد و با همون هم تموم شد . تصادف هم کردیم . باز هم جات خالی  

می دونی خیلی وقت بود که خندیدن رو فراموش کرده بودم اما ... نه انگار هنوز هم میشه خندید ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:8  توسط نگار   | 

 

این ترم خیلی چیزها یاد گرفتم . واست می گم . خواستی تو هم سعی کن یاد بگیری :

۱. اونقدر خودت رو مشغول و درگیر کن تا خیلی فرصت نکنی فکر کنی !!!

۲. آدمها رو دوست داشته باش جوری که اگه یه روز رفتند فقط دلت واسشون تنگ بشه .

۳. کسی رو به خودت وابسته نکن تا اگه روزی اجبارا باهاش خداحافظی کردی بهش اجازه بدی راحت و ساده بره حتا اگه خودت خیلی دلت واسش تنگ شه .

۴. از اشتباهات دیگران ساده بگذر تا دیگران هم از تو ساده بگذرند . اگه اونها هم نگذشتند باز تو ساده باش .

۵. اول از همه خودت رو باور کن .

۶. هرگز سعی نکن چیزی رو به دیگران ثابت کنی . اگه اون چیز فقط واسه خودت ثابت بشه کافیه . دیگران اگه بخوان می فهمند اگه هم نخوان تو نمی تونی بهشون بفهمونی.

۶/۵ .  آدمها رو ساده بگیر .

۷. اسطوره های خیالی زود از بین می رن . اول اسطوره های واقعی رو پیدا کن بعد با همه وجود مواظب باش چون اسطوره باید تا ابد اسطوره بمونه ...

***۷. خدا جای حق نشسته .

یه چیز دیگه :

پرواز را به خاطر بسپار ... پرنده مردنیست .

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:24  توسط نگار   | 

 

بالاخره تموم شد . اونم با کلی شیرینی خوری... البته فعلا قولش رو گرفتم .  تو هم می دونی که تا یه قول به ثمر برسه ...اووووووووووووو ... می دونی من از چند نفر ناهار و بستنی و ... طلب دارم . مگه خیال کردی کسی به خوش قولی من پیدا می شه  

خلاصه جونم واستون بگه که اگه به دلتون صابون زده بودین که شیرینی افتادنم رو می خورین زهی ...  اما تا داغم و ضمنا ورشکست هم نشدم شاید بتونم یه کاری واسه ناپلئونی پاس شدنم بکنم  

تازه رضوان هم کلی تشویقم کرد . آخه از قدیم ندیم گفتن اگه یه بچه نمره خوب گرفت حتما تشویقش کنین ... ببینم مگه خوبتر از ۱۰ هم وجود داره ؟؟؟

حالا یعنی جدا تابشتون شده ؟ آخ که چقدر کار دارم . کارهای کتابخونه یواش یواش داره تموم می شه . می مونه نوارخونه و نشریه و بعد هم برنامه ریزی درست واسه سال دیگه . منتها این بار برنامه یه نفره  اینجوری راحت تره . می تونم از انجامش مطمئن باشم . تکلیفم هم مشخصه  هی زمونه ... بی خیال . کار اینجوری هم عالمی داره ها . از رئیس تا دربون خودتی

اینم واسه خودم  خودم خودم رو تحویل نگیرم کی بگیره

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 16:17  توسط نگار   | 

 

همیشه خسته از روزای برفی

عشق پریشون شده دو حرفی

گفته بودم اگه دلت گرفته است

کنج دلم جا واسه دلت هست

شاید دلت خواست و پات نیومد

یا شایدم دلت باهات نیومد

هرچی که بود بذار که گفته باشم

هرجا که هست دلت منم باهاشم

عشق گذشته از پل

دشت پر از گلایل

گمشده دو حرفی

خسته روز برفی

گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است

بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست

حالا که تقویم من زمستوناش زیاده

تو کوچه های سردش همیشه برف و باده

باید بیای ببینم بهار خنده هاتو

بیا بذار تموم شه روزای برفی با تو

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 15:58  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا

باز وقت رفتنه . باز همه کوله بارشون رو جمع کردن و دارن می رن . باز من موندم و این بقچه و این همه برگ خشک . زیبا وقتی دیگران کوله بار من رو از دور می بینن فکر می کنن چقدر دست پر اومدم  اما نمی دونن کوله بار من فقط برگ خشکه . نباید کوله بارم رو به کسی نشون بدم . حتما مسخره می شم . مسخره شدن من مهم نیست نازنین . آخه ممکنه حرمت این برگهای خشک رو هم بشکنن ... آدمهای پیمان شکن ... حرمت شکن  

زیبا همه دست به دست هم دارن می رن . باز من موندم و این همه تنهایی و این کوله بار سنگین و این همه خاطرات قشنگی که ضجرم می ده . باید مواظب خاطراتم باشم . آخه تنها چیزیه که تو این تنهایی کشنده واسم باقی مونده .

همه دارن می رن و من باز دارم با اشکهام پشت سرشون آب می ریزم . می دونم برمی گردن حتا اگه اون روز من هم نباشم . حتا اگه ...

زیبا تنهایی بد دردیه ... همین

+ آتش گرفته در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 12:9  توسط نگار   | 

 

ققنوس مرغی است که در دريا زندگی می کند . جفت ندارد و تنهاست . منقار درازی دارد که مانند نی سوراخ سوراخ است و از هر سوراخ آن آوازی بيرون می آورد . چون به آواز درآيد مرغ و ماهی بی قرار می شوند و همه مرغان خاموش می شوند و به آواز خوش او گوش می دهند . حکيمی فن موسيقی را از آواز او فرا گرفت . ققنوس هزار سال عمر می کند و از زمان مرگ خود آگاه است . چون زمان مرگش فرا رسد هيزم زيادی گرد می آورد و در ميان پشته هيزم می نشيند و ناله ای دردناک از سوراخهای منقارش بيرون می آورد . مرغان به سبب اين ناله مرگ دور او جمع می شوند و در اندوه او شريک می شوند . بسياری از ايشان در اين اندوه جان می سپارند . چون به مرگش لحظه ای بيش نماند بالهای خود را برهم می زند و از آن بهم زدن آتشی بر می جهد که در پشته هيزم می افتد و خود او با پشته هيزم در شعله های آتش خاکستر می شوند و از اين خاکستر ققنوسی ديگر پديد می آيد .

+ آتش گرفته در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 0:11  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني