...
آفتاب از رشک عکس روی او
زودتر از عاشقان در کوی او
هرکه دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او زنار بست
هرکه جان بر لعل آن دلبر نهاد
پای در سر نانهاده سر نهاد
...
ابرویش بر ماه طاقی بسته بود
مردمی بر طاق او بنشسته بود
مردم چشمش چو کردی مردمی
صید کردی جان صدصد آدمی
روی او در زیر زلف تابدار
بود آتشپاره ای بس آبدار
لعل سیرابش جهانی تشنه داشت
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
هرکه سوی چشمه او تشنه شد
در دلش هر مژه ای صد دشنه شد
...
عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت رسوایی خرید
چون مریدانش چنین دیدند زار
جمله دانستند کافتاده ست کار
...
هرکه پندش داد فرمان می نبرد
زانکه دردش هیچ درمان می نبرد
عاشق آشفته کی فرمان برد؟
درد درمان سوز درمان کی برد؟
...
یک دمش نه خواب بود و نه قرار
می طپید از عشق و می نالید زار
...
کار من روزی که می پرداختند
از برای این شبم می تاختند
...
می بسوزم امشب از سودای عشق
می ندارم طاقت غوغای عشق
عمر کو تا وصف غمخواری کنم؟
یا به کار خویشتن زاری کنم؟
صبر کو تا پای در دامن کشم؟
یا چو مردان رطل مردافکن کشم؟
بخت کو تا عزم بیداری کند ؟
یا مرا در عشق او یاری کند؟
...
پای کو تا بازجویم کوی یار؟
چشم کو تا باز بینم روی یار؟
یار کو تا دل دهد در یک غمم؟
دوست کو تا دست گیرد یک دمم؟
زور کو تا ناله و زاری کنم؟
هوش کو تا ساز هشیاری کنم؟
رفت عقل و رفت عشق و رفت یار
این چه عشق است این چه درد است این چه کار؟
جمله یاران به دلداری او
جمع گشتند از پی زاری او
...
گفت کو محراب روی آن نگار
تا نباشد جز نمازم هیچ کار
...
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست ؟
یک نفس درد مسلمانیت نیست ؟
گفت کس نبود پشیمان بیش از این
تا چرا عاشق نبودم پیش از این
...
یا دلم ده باز یا با من بساز
در نیاز من نگر چندین مناز
...
عشق من چون سرسری نیست ای نگار
یا سرم از تن ببر یا سر درآر
...
آنچه من از دیده دیدم کس ندید
وآنچه من از دل کشیدم کس ندید
از دلم جز خون دل حاصل نماند
خون دل تا کی خورم چون دل نماند
...
هرشبی بر جان کمین سازی کنم
بر سر کوی تو جانبازی کنم
چند نالم بر درت در باز کن
یک دمم با خویشتن دمساز کن
آفتابی از تو دوری چون کنم؟
سایه ام بی تو صبوری چون کنم؟
...
می برآید ز آرزویت جان زمن
چند باشی بیش از این پنهان زمن
...
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد
عشث بر هردل که زد تاثیر کرد
...
هرکه او همرنگ یار خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
...
عافیت با عشق نبود سازگار
عاشقی را کفر سازد یاد دار
...
خمر خوردم بت پرستیدم ز عشق
کس نبیند آنچه من دیدم ز عشق
...
چون بنای وصل تو بر اصل بود
هرچه کردم بر امید وصل بود
وصل خواهم و آشنایی یافتن
چند سوزم در جدایی یافتن
...
جمله یاران من برگشته اند
دشمن جان من سرگشته اند
تو چنین ویشان چونان من چون کنم؟
چون نه دل ماند و نه جان من چون کنم؟
دوست تر دارم من ای عالی سرشت
با تو دوزخ که بی تو در بهشت
...
هرکه یار خویش را یاور شود
یار باید بود اگر کافر شود
وقت ناکامی توان دانست یار
خود بود در کامرانی صدهزار
...
تو یقین می دان که صد عالم گناه
از تف یک توبه برخیزد ز راه
...
آتش توبه چو برافروزد او
هرچه باید جمله برهم سوزد او