تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

                                      حریم امن

قصه غریبی است ... قصه آرامش این حریم امن ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:33  توسط نگار   | 

 

چگونه قریحه شاعری من می تواند برای ابداع مطلب کم داشته باشد تا وقتی که تو نفس می کشی و زنده ای و موضوع و مطلب شیرین خود را در شعر من می افشانی ؟ موضوع و مطلبی که خیلی برتر و عالی تر از آن است که هر نوشته و شعر عادی بتواند درباره آن سخن گوید . اگر در نوشته من چیزی خواندنی و قابل خواندن یافت شود که در برابر چشم تو قرار گیرد از لطف و مرحمت خود توست . زیرا کیست آنکه آنقدر گنگ و بی زبان است که نمی تواند درباره تو چیزی بنویسد درحالی که تو خودت به تصور و خیال روشنایی می بخشی ؟

تو دهمین الهه هنر و الهام باش . ارزش تو ده برابر بیشتر از آن نه الهه سابق است که شاعران و قافیه پردازان از آنها کمک و استعانت می جویند . بگذار آنکه از تو استعانت می جوید ابیاتی ابدی بیافریند . ابیاتی که دورتر خواهد رفت و بیشتر زنده خواهد ماند . اگر این قریحه شاعری ناچیز من مورد پسند آن روزهای خورده گیری قرار گیرد . درد و رنج از آن من باشد اما تمجید و ستایش از آن تو .

ویلیام شکسپیر

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:5  توسط نگار   | 

 

زنده با سوختن خویشتنم همچون شمع

آن زمانی که نسوزم به جهان می میرم

+ آتش گرفته در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:40  توسط نگار   | 

 

هنگامی که همه سستی ورزیدند به کار پرداختم . و آنگاه که نهان شدند خود را آشکار ساختم . و چون همه در گفتار درماندند به گشادگی سخن گفتم . و گاهی که همه ایستادند به نور خدا در راه تاختم . آوایم فروتر از همگان و رتبتم برتر از این و آن . در راه فضیلت عنان گشاده راندم و مرکب مسابقت را از همه بیشتر جهاندم . همانند کوهی که تندرش نتواند جنباند و گردباد نتواندش لرزاند . نه کسی را بر من جای خرده ای بود و نه گوینده را مجال طعنه ای . خوار نزد من گرانمقدار تا هنگامی که حق را بدو برگردانم و نیرومند خوار تا آن هنگام که حق را از او بازستانم . قضای الهی را پذیرفته ایم و فرمان او را گردن نهاده ...

امیر لبخند و عشق ... علی ... حقیقتی بر گونه اساطیر ...

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 14:20  توسط نگار   | 

 

آره ... راست می گی ... خیلی وقته واسه دلم ننوشتم ...

چاره چیه ؟ گاهی سرنوشت زبونت رو بند میاره ...

وقتی نمی دونی جرمت چیه ... باید توی سکوت دنبال جواب علامت سوالهای زیادی بگردی .

واسم دعا کنین

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:36  توسط نگار   | 

 

یه ofline جالب ...

 

در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی ...

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 3:36  توسط نگار   | 

 

یا صاحب الزمان

دیشب جمال رویت تشبیه ماه کردم

تو به ز ماه بودی من اشتباه کردم

امروز حرفهام ته کشیده فقط می خواستم ازتون بخوام برای یه دوست ۷۹ ای که الان تو بیمارستان بستریه دعا کنین و برای یه دختر کوچولوی ناز که چند وقتیه ازش خیلی خبر ندارم . شنیدم دعا آدم برای دیگران زودتر مستجاب می شه ...

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:41  توسط نگار   | 

 

خدایا :

همواره تو را سپاس می گذارم که هرچه در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ...

آنها که باید مرا بنوازند ... می زنند .

آنها که باید همگامم باشند ... سد راهم می شوند .

آنها که باید حق شناسی کنند ... حق کشی می کنند .

آنها که باید دستم را بفشارند ... سیلی می زنند .

آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ... بیش از دشمن حمله می برند .

آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند . تقویتم کنند . امیدوارم کنند . تبرئه ام کنند ... سرزنشم می کنند . تضعیفم می کنند . نومیدم می کنند . متهمم می کنند .

تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری ای دارم و پاداشی نومید شوم . چشم بندم . رانده شوم تا تنها امیدم تو شود .

چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند . تنها از تو یاری طلبم . تنها از تو پاداش گیرم . و در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد . تا تکلیفم با تو روشن شود . تا تکلیفم با خودم معلوم گردد . تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید هیچ قندی در کامش شیرین نیست بچشم .

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:42  توسط نگار   | 

 

شنیده ای ؟

این روزها چشمها را به اسیری می برند .

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 23:51  توسط نگار   | 

 

به سوی تو

                     به شوق روی تو

                                                 به طرف کوی تو

سپیده دم آیم

                       مگر تو را جویم

                                                   بگو کجایی

نشان تو گه از زمین گاهی

                                            زآسمان جویم

ببین چه بی پروا

                                ره تو می پویم

                                                            بگو کجایی

کی

                رود رخ ماهت از نظرم

                                                         نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم 

                               حدیث دل گویم

                                                              بگو کجایی

به دست تو دادم 

                              دل پریشانم

                                                         دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

                        بگو که از جانم

                                                     دگر چه خواهی

 

                          http://www.irclip.com/ShowClip.php?ClipId=362              

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:34  توسط نگار   | 

 

جایی هست که جز تو کسی نمی تواند پر کند !

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:38  توسط نگار   | 

 

یه سلام زیبا برای کلی دوستهای زیباتر

امروز که از خواب بلند شدم حس عجیبی داشتم . حس یه چیزی شبیه تولد ... بلند شدم واسه خودم یه شمع فوت کردم و تولدم رو به خودم تبریک گفتم  

اسم این کوچولوی نازنازی هم شد نگار

امروز کتاب دومم رو شروع کردم ...  

بعد قرار شد از یکی از دوستهام جزوه هاش رو بگیرم و واسه فوق بخونم . البته می دونم حالا یه ذره زوده  اما مهم تصمیمه ... مگه نه ؟!

هان راستی اینم بگم ... فیزیک بی فیزیک  فیزیک به درد دوستی می خوره نه به درد زندگی  

بعد تازه یادم افتاد ای دل همیشه غافل باز داره تابستون تموم می شه ... اما خوب تابستون امسال از پارسال که خیلی پربارتر بود ! اما مهم بقیه اشه !

نمی دونم دلم می خواد زودتر مهر بشه . حس بچه های کلاس اولی رو دارم که عشق مدرسه دیوونشون کرده  یا شاید حس این ۸۵ ایها که قراره بیان و خدا به فریاد من بیچاره برسه  

این عکس سکوت هم برداشتم چون الان می خوام یه ذره داد داد کنم  اما عکس نگارم رو گذاشتم تا ببینین توی سکوتش چقدر فریاد خوابیده ! 

خوب دیگه اگه تو کار و زندگی نداری من دارم ...

بای بای 

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:14  توسط نگار   | 

 

شخصیت ما در انتخاب ما متبلور می شود و شکل می گیرد . انسان با انتخابش زنده است . شخصیتش در همان سطحی است که انتخاب کرده است . کسانی که یافته اند که در کنار بیشترها و بزرگترها بزرگتر می شوند و قطره هایی که فهمیده اند در کنار دریا  دریا خواهند بود دیگر تکروی نخواهند داشت .

شخصیت انسان وقتی می شکند که انتخاب نداشته باشد و به او تحمیل و تزریق و تهدید کرده باشند .

*****

اصولا آنها که سرعت بیشتری دارند و شور زیادتری ناچار تنها می مانند و دیگران را پشت سر می گذارند . اینها در این تنهایی نباید از دیگران بنالند و بدبین شوند و نباید از راه بازگردند و وحشت کنند که علی می گفت : در راه حق از تنهایی و کمبود هراسی نداشته باش .

با سرعت زیاد تنهایی همراه است و این تنهایی نباید بدبینی به عقب مانده ها را به دنبال بیاورد  و نه وحشت در تنهایی را و نه غرور و خودبینی را . چون شاید آنها که در آن قسمت از کوه ایستاده اند قله شان همانجا باشد درحالی که من با عروجهای بالاتر و بیشترم هنوز به قله ای که باید نرسیده باشم .

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:58  توسط نگار   | 

 

در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 17:10  توسط نگار   | 

 

فاطیما باز هم که جا موندی ... خونه مامانی خیلی جاتون خالی بود . با عمو نشسته بودیم به حافظ خونی ... شعر خونی ... فال ... جات خالی خیلی کیف داد ...

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت

***

هرگز گمان مبر که آب ناطلبیده مراد توست

شاید ترا دهند که قربانیت کنند !!!

***

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

***

یاد اون فالی افتادیم که تو بیمارستان گرفتند :

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم

هیچ لا یقترم از حلقه زنجیر نبود

یارب این آینه حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

سر زحسرت به در میکده ها برکردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین تر زقدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 1:32  توسط نگار   | 

 

به مناسبت اینکه امروز عیده و به مناسبت اینکه امروز یکی از دوستهام می گفت وبلاگت خیلی غمگینه و من ابدا نفهمیدم چرا؟؟؟؟  گفتم یه چیز بامزه واستون تعریف کنم !!!

می دونی چجوری ممکنه تو خواب آدم رو برق بگیره ؟

موبایلت رو بذار رو ویبره بذار زیر بالشت !  اگه فیزیکی باشی و چند تا فیزیکی خواب نما شده هم به تورت بخورن حتما همچین برق می گیرتت که خشک شی !! مثل الان من. بعد عمری اومده بودم شب رو بخوابم ها

اما خداییش این برق گیری خیلی لذت بخش بود ... آخه یکی از دوستهام بود که دلم حسابی واسه میس کالهاش تنگ شده بود

راستی دیدی بدبخت شدم ؟ یکی نیست بگه آدم عاقل مریضی همچین آتوی بزرگی می دی دست فیزیکی ها ؟ دیگه می تونم مطمئن باشم شبها خواب بی خواب !!!

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:37  توسط نگار   | 

 

خوب از اونجایی که روز خانم رو به خانمها تبریک گفتم احیانا باید روز آقایون هم

خوب مبارکه ...

 چند تا نکته :

۱. اگه علی نبود هیچ کس در این دنیا لیاقت همسری زهرا رو نداشت .

۲. مرد اونه که در خیبر رو از جا می کنه اما ناله هاش رو تو چاه فریاد می زنه .

۳. مردونگی رو از علی بیاموز .

 

روزتون مبارک

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:45  توسط نگار   | 

 

تا حالا شده اونقدر حرف واسه گفتن داشته باشی که ترجیح بدی سکوت کنی ؟

تا حالا شده اونقدر اشک واسه ریختن داشته باشی که صلاح بدونی بلند بلند بخندی ؟

تا حالا شده اونقدر فریاد واسه زدن داشته باشی که مجبور شی خودت رو آروم نشون بدی ؟

تا حالا شده اونقدر دلت واسه خودت تنگ شه که دیگه رغبت آینه رو نداشته باشی؟

تا حالا شده اونقدر خسته باشی که خوابهات پذیرای بدترین کابوسها باشه ؟

تا حالا شده اونقدر از خواب بدت بیاد که شبهات رو قربونی کنی ؟

تا حالا شده اونقدر از روز نفرت داشته باشی که رویاهات روفراموش کنی ؟

تا حالا شده اونقدر درد داشته باشی که همه به بی دردی متهمت کنن ؟؟؟

تا حالا شده ...؟؟؟!!!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:11  توسط نگار   | 

 

چه رسمی داری ای دوره زمونه

که هر روزت یه جا عاشق کشونه

هزاران ساله که می جنگه آدم

نمی دونه گرفتار جنونه

زمونه آی زمونه آی زمونه

یکی با فرق زخمی توی محراب

یکی غرق به خون لب تشنه آب

یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته

یکی پاشیده خونش روی مهتاب

نفسهای غبارو گاز خردل

رو خاک آسمون رگبار تاول

همیشه عاشق از جونش گذشته

که عشق آسون نبود از روز اول

هنوزم کار دنیا قیل و قاله

هنوزم صلح آدمها محاله

هنوز آدم نمی شناسه خدا رو

هنوزم مرگ عاشق پایداره

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:31  توسط نگار   | 

 

شب است

چشمانم شعله ای خاموش و دستانم از تهی سرشار

درپی قاصدکی اسیر خارهای گل سرخ را جستجو می کنم

و لبهایم غمنامه اقاقی را تا سحر به زمزمه می نشیند

ستاره ای در آسمان ابری دل طلوع می کند

و شب باریدن می گیرد

و تو پیش از بودن رفتن را به آهنگ می خوانی

و من پیش از زیستن به مرگ می اندیشم

یاس تداعی رفتن توست .

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 2:51  توسط نگار   | 

 

برویم ای یار ای یگانه من !

دست مرا بگیر !

سخن من نه از درد ایشان بود

از دردی بود که ایشان اند !

اینان دردند و بود خود را

نیازمند جراحات به چرک اندر نشسته اند

و چنین است

که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی

کمر به کین ات استوارتر می بندند .

 

برویم ای یار ای یگانه من !

برویم و ... دریغا ! به هم پایی این نومیدی خوف انگیز

به هم پایی این یقین

که هرچه از ایشان دورتر می شویم

حقیقت ایشان را آشکاره تر درمی یابیم !

 

+ آتش گرفته در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:25  توسط نگار   | 

 

من شاکیم ! من از این دنیا ... از این درو دیوار ... از این آدمها شاکیم ! از کسانی که هیچ چی نمی فهمند ... از اونهایی که به تو به چشم گوشت قربونی نگاه می کنند شاکیم ! من از کسانی که واست تصمیم می گیرند شاکیم ! از حق رو ناحق کردنها شاکیم! من از این قبرستون ... از این مرده ها شاکیم !

زیبا ... من شکایت دارم ! پیش کی برم ؟ با کی درد و دل کنم؟ تو که می دونی اینجا کسی نیست ! اگر هست نمی فهمه ! اگه می فهمه خودش شاکیه ! شکایت من اثری نداره . اینجا حکم صادر شده ! می فهمی ؟! اگر متهمی حق دفاع نداری ! اگه هم خودت شاکی هستی کسی گوش نمی ده ! پس من چکار کنم ؟!

زیبا ... اینجا دادگاه هیئت منصفه نداره ! قاضی هم انصاف نداره ! اینجا منم و یه طناب دار ! پس شکایت من چی می شه ؟! پس کی به من گوش می ده ؟! همه دارن حرف خودشون رو می زنن ! حالم از اینجا ... از این آدمها بهم می خوره ! ازشون متنفرم نازنین ! می دونم کلمه ای زشت تر از نفرت نیست . می دونم از بچگی عاشقی رو یادم دادی !! اما من چه کنم؟! دارم خفه می شم ! می خوام داد بزنم ! دیگه نمی تونم نفس بکشم ... کمک ... کمک !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 4:28  توسط نگار   | 

                           محمد حسین

                           محمد حسین

                           علیرضا

                           علیرضا + زهرا

فاطیما اینم از قول من عکس علیرضا و محمد حسین ... ببین چقدر بزرگ شدن

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 13:47  توسط نگار   | 

 

برای تو می نویسم ... ای همه خوبی ... ای همیشه خوب

برای تو که نفسهایم را می شنوی . سکوتم را می فهمی . صدایم را خاموش نمی کنی !

برای تو که که بهانه نفس کشیدن منی . دلیل سکوتم و سرچشمه صدایم !

برای تو می نویسم . اگر کسی آمد . سر در چاهم کرد . حرفهایم را شنید به دل نگیر نازنین . آنقدر این آدمها خود درد دارند که دردو دلهای چاه را زود فراموش می کنند .

اینها هم دل دارند . دلشان را نخواهم شکست . دل شکستن کار ما نیست . بگذار آنها هم سر در چاه کنند . شاید کمی سبک شدند ...

برای تو می نویسم . درست است بودن دیگران دلگرمت می کند اما یادت باشد :

من تنها برای تو می نویسم ... ای همه خوبی ... ای همیشه خوب !

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 3:51  توسط نگار   | 

 

عبور باید کرد

و هم نورد افقهای دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد .

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد .

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:22  توسط نگار   | 

 

گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم

+ آتش گرفته در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط نگار   | 

 

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من...ر

+ آتش گرفته در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:34  توسط نگار   | 

 

با قلم می گویم :

             - ای همزاد ای همراه

                                          ای هم سرنوشت

هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت .

شعرهایم را نوشتی

                        دست خوش

اشکهایم را کجا خواهی نوشت ؟

+ آتش گرفته در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:11  توسط نگار   | 

 

روزگار بدی است رویا . یکجا بچگی را به صلیب می کشند . یکجا کودکی را به تاراج می برند . یکجا بچه ها سنگ برمی دارند و به تاریکی پرتاب می کنند . جای دیگر با تیر و کمان گنجشکها را نشانه می روند . 

نمی دانم ... تقصیر بچه ها نیست که از بچگی بازی تیر و کمان آموخته اند . شاید در این روزگار بازی دیگری  پیدا نکرده اند . شاید می خواهند در دنیایی که حق کودکان پامال شده کمی تنها کمی بچگی کنند . خیال کرده ای همه مثل من و تو کودکیهاشان را به سیاهی روزگار می بخشند ؟ نه رویا ... نه . می دانی من تنها به خاطر تو بود که بچگیهایم را به کابوس بخشیدم ! دیگر کسی نیست که با کابوس در افتد . همه تسلیم قضا شده اند رویا .

می دانم تقصیر بچه ها نیست . اما ... نمی دانم گناه گنجشکها چیست که باید تاوان کودکیها را با لالایی غریب خویش پس دهند . بیچاره گنجشکها .

دعا کن رویا . این بچه ها هم حق دارند . دعا کن گنجشکها را بفهمند !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:42  توسط نگار   | 

 

برایت آب آورده ام . تشنه نیستی رویا؟

دیشب گدایی آمد . رویا گدایی می کرد . بیچاره ندانست رویا قناعت به زیبایی است که با گدایی به دست نمی آید .

دیشب تاجری آمد . از من خواست رویایم را حراج کنم . داشت برای چون تویی قیمت می گذاشت . بیچاره نفهمید رویای من پرنده قفس نیست که برای بالهایش قیمت گذارم .

دیشب دیوانه مستی آمد نشانی ات را پرسید . نگاهش کردم . خندید و رفت . گویی تو را یافته بود .

دیشب کودکی را دیدم تیرو کمان داشت . وقتی از تو پرسید نگاهی به قفس کردم . قناری مرده بود .

دیشب قاصدک آمد . آرام چیزی گفت : آب ... آب . برخاستم . برایش جرعه آبی آوردم . رفته بود . پیغامت را نرساند .

دیشب با همان کاسه آب کنار پنجره نشستم . آسمان را در آب به تماشا نشستم . شهابی چشمک زد . به آسمان نگاه کردم ... دیگر نبود .

و من دیری است با جرعه آبی در انتظارم ! تشنه نیستی رویا ؟!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:38  توسط نگار   | 

 

افسرده از یار جدایی است دل من

سرگشته افتاده ز پایی است دل من

کم دانه بریزید که در گلشن گیتی

دل کنده ز هر برگ و نوایی است دل من

مرده است دلم قاتل او را بشناسید

خود کشته بر دست حنایی است دل من

از رهگذرم دور شوید و بگریزید

دیوانه از بند رهایی است دل من

در محفل من گوش دل و جان بگشایید

افسونگر افسانه سرایی است دل من

با دردکشان سرکشی ای چرخ نزیبد

بر بام تو آزاده همایی است دل من

بشکسته دلی را چو من از خویش مرانید

آیینه معشوق نمایی است دل من

عمری است دلم ساخته با هرچه بلا هست

تا عشق بداند چه بلایی است دل من

 

+ آتش گرفته در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:48  توسط نگار   | 

 

می خواهم بخوابم و خواب خوش ببینم . که لذت لبخند و سلام نزدیک است . و هیچ فاصله ای نیست . و آب و آیینه معنای یکرنگی را جهانگیر می کند . می خواهم بخوابم و خواب خوش ببینم که دستها خواب آلودگی را از صورتها می شویند . و نور صورتکها را رسوا می کند . و ناز نگاه او چشمان آلوده به خیال نامیده گر را کور می کند . و جهان شاخه زیتون آویخته بر نوک کبوتر خونین آشتی را به رسم یادگار به خاک می بخشد . و همه آسمانی می شوند .

می خواهم بخوابم و خواب خوش ببینم . که نماز شام غریبان را با لبخند می آغازم . و با سلام به قصه های غریبانه می پردازم . و به هرچه دوری می خندم . و به هرچه سیاهی می خندم . می خندم . می خوابم و خواب خوش می بینم ...

+ آتش گرفته در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:15  توسط نگار   | 

 

 

درد نفهمیدن بعضی جمله ها و بعضی کلمه ها که از نظر تو معنی روشنی دارن اما دیگران (گاهی حتا اونهایی که ازشون خیلی هم توقع داری !) هیچی از اون معانی روشن نمی فهمن درد کمی نیست !

اردیبهشت بود که مطلب قشنگی درمورد عقاب خوندم . درست نمی دونم توی کدوم سایت بود . انقدر از نظرم قشنگ بود که حیفم اومد بچه ها نخونن ! عجب غلطی کردم ! زدمش به ستون آزاد ... آخه خیر سرش قراره آزاد باشه ! اما ... هنوز هم وقتی می خونمش فکر می کنم آدمها چجوری از این مطلب اون مفهوم رو برداشت کردن !

مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش او همان کارهایی را انجام می داد که مرغها می کردند . برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد .

سالها گذشت و عقاب پیر شد .

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد .

عقای پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : این کیست ؟

همسایه اش پاسخ داد : این عقاب است سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم .

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد زیرا فکر می کرد مرغ است !!!

 

از دو تا حیوون خیلی خوشم میاد . یکی عقاب پادشاه آسمونه یکی هم شیر پادشاه جنگل . می دونی چرا ؟ به همین دلیل که پادشاهن ! پادشاهی تو ذاتشونه . اگه با بقیه حیوونها زندگی می کنن به خاطر نیازشون به اونها نیست بلکه به خاطر بزرگی خودشونه و سودی که به دیگران می رسونن !

حالا اگه یه عقاب باور کنه که مرغه ! می دونی چی می شه ؟ اون وقته که اسطوره می شکنه !

دوباره اشتباه نکن ! مرغها بد نیستن ! فقط اینکه عقاب باور کنه مرغه زشته ! اون هم چون تو این جنگل زندگی اگه هرکسی خودش نباشه محکوم به فناست !

می دونی حیوونهای جنگل از روی سود و زیانشونه که با همدیگه یا حتا با آدمها زندگی می کنن اما عقابها اینجوری نیستن . هیچ می دونی عقاب اگه یه روزی پیر بشه و نتونه خودش شکار کنه به بلندترین صخره پناه می بره و ... می میره ! اما حیوونهای دیگه با ته مونده غذای دیگران عمر می کنن تا ...

تو رو خدا ببین من منظورم از عقاب چی بود و دیگران ...!

اینی هم که می گن کبوتر با کبوتر باز با باز مال کبوتر و بازه ! با خصوصیات خاص خودشون . نه واسه عقاب و مرغ !!!

خدایا به بعضی ها توان درک بعضی چیزها رو بده یا به بعضی دیگه توان سکوت رو ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 18:38  توسط نگار   | 

                     

                          

توی فیلمها وقتی کسی کابوس می بینه تو خواب با خودش بلند بلند حرف می زنه بعد جیغ می کشه و از خواب می پره ... چقدر بی مزه ... چقدر دور و غیر واقعی !!!

امشب خواب بدی دیدم ... خواب دیدم همه پرنده ها مردن ! ترسیدم . نفسم بند اومد . از خواب پریدم فقط چون دیگه جایم تو اون خواب نبود . جایی که پرنده نداره هوا واسه تنفس هم نداره ! بلند شدم ... آروم . آخه اینجا فیلم نیست . اگه داد بزنی مردم از خواب می پرن ... راستش ... دلم نمی خواد آرامش کاغذی کسی رو بهم بزنم

 

+ آتش گرفته در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:49  توسط نگار   | 

 

خار در چشم ...

استخوان در گلو ...

همین ها برای سکوت کافی نیست ؟

+ آتش گرفته در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:8  توسط نگار   | 

 

شبهای بارونی و شیشه های بخار گرفته همیشه آدم رو وسوسه می کنه که چند خطی چند کلامی بارون و شیشه رو مهمون دل تنگیهاش کنه .

بچه ها روی بخارها نقاشی خوابهاشون رو می کشن گاهی شیرین ... گاهی ترسناک! گاهی هم وقتی تب داشته باشند صورتهای کوچیکشون رو به شیشه می چسبونن تا آرو م بگیرن ... بارون تلاطم آرامش بخشی داره ...

آدم بزرگها هم گاهی حرفهایی که گوشی برای شنیدنش رو پیدا نکردند روی بخارها می نویسند . اما زود اونها رو پاک می کنند تا چشم نامحرمی دل تنگیهاشون رو نبینه !

دلم برای بارون و شیشه تنگ شده .

اگر روزی باران بارید یادمان باشد شیشه ها انتظار می کشند !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:47  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

باز ورق پاره های قدیمی را به دنبال تو زیر و رو می کنم . نمی دانم کجا گمت کرده ام که حتا در خاطرات آن روزها هم پیدایت نمی کنم . کجا رفته ای ؟ مگر عهد نکرده بودی بی خبر نروی . مگر قرار نشد نشانه ای ... ردی بر جای گذاری تا اگر دیر کردی من به دنبالت بیایم .

دیر است نازنین ... خیلی دیر است . شب از نیمه گذشته و  دیگر حتا اینجا برای ماندن و از تو خواندن  کافی نیست . باید ردی پیدا کنم . کاش شهابی فرستی تا پیدایت کنم . دل نگرانم زیبا . تو که می دانی اینجا پر از گرگهایی است که وقتی گرسنه اند دیگر زیبا نمی فهمند . خیال کردی در این آشفته بازار کسی در پی زیبایی خواهد بود یا زیبا را خواهد فهمید؟ گرسنگی همه را وحشی کرده!!

وقتی می رفتی شعله ای در دستهایت گذاشتم . گرگها از آتش می ترسند . می دانم جرات ندارند به زیبای من نزدیک شوند .تنها می ترسم پیش از آنکه عزم بازگشت کنی شعله ات خاموش شود . شعله کوچکی به تو دادم نازنین زود خاموش می شود . راستش ترسیدم خرمن چشمهایت آتش گیرد .

تا کنون هزارها قاصدک برایت فرستاده ام . شاید آنقدر دوری که قاصدکها ... چقدر آسمان این شبها بی شهاب شده . پس من چه کنم نازنین . نه شهاب ... نه قاصدک ... دل نگرانم زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:46  توسط نگار   | 

 

نمی دونم چرا . شب و روزم جابه جا شده  تا صبح واسه خورشید لالایی می گم . وقتی بیدار شد ماه رو می ذارم زیر سرم می خوابم بالش ماه هم بالش خوبیه .

وقتی به شب عاشقانه نگاه کنی . یه شب با رویا بودنش را به صد کابوس خواب آلود نمی بخشی .

شبها اگه ماه بیدار باشه می شینم فقط نگاهش می کنم . اگه هم نه . بلند می شم و راه می رم . و مطمئنم هیچ سایه ای تعقیبم نمی کنه .

تنهایی مطلق یعنی همین ... سایه هم نداشته باشی!

شب ... سکوت ... تنهایی ... معشوقی بزرگتر از اینها پیدا می کنی؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:41  توسط نگار   | 

 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 

تو اگه پرنده باشی چشای من آسمونه

راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز

با صدای ساز خسته تر کنم گلوی آواز

من و تو گرچه اسیریم حیفه از غصه بمیریم

بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم

جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه

قصه مرگ و جدایی تو کتابا جا می مونه

نگو عمرمون تموم شد نگو دیگه همدمی نیست

بیا فردا رو بسازیم این که فرصت کمی نیست

اشک پاکت رو نگه دار واسه غسل تن پرواز

زنده کن صدای ساز و که رسیده وقت آواز

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:12  توسط نگار   | 

 

سلام رویا ...

دیشب نبودی . کابوس آمد غیبتت را می کرد . می خواست دستهای مرا از دامان سبزت به جفا برگیرد . بیچاره نمی دانست کسی که دل در قمار چشمهای رویایی باخته باور سیاه هیچ کابوسی خاطر خسته اش را پریشان نمی کند . بیچاره نمی دانست رویا .

دیشب نبودی کابوس آمد خاطراتت را به باد داد . آب را که پاکی دل توست گل کرد و آیینه ات را شکست . بیچاره باز نفهمید خاطره بودنت بر سردر این دل غریب حک شده . شاید برای همین است که دلم غریبه ها را راه نمی دهد . کابوس نمی دانست دل پاک تو را هیچ ناپاکی آلوده نمی کند و ترکهای آیینه تنها چهره پلید خودش را نمایان خواهد ساخت .

سلام رویا ... کابوس را ببخش . دست خودش نیست . حسادت اینکه تو رویایی و او کابوس خوابهایش را پریشان ساخته . می دانم بزرگتر از آنی که به دل بگیری .

ببخش رویا ... وقتی کابوس رفت هنوز نیامده بودی . کودکی به خوابم آمد . بوی کودکی می داد . داشت ... داشت گریه می کرد . پاک و معصومانه . رویا ببخش . وقتی خود را در آغوشم انداخت یک لحظه فکر کردم این تویی که بازگشته ای . نوازشش کردم ... خندید . اشکهایش را ... عصمتش را بوسیدم و ... رفته بود . و تو آمدی ...

رویا ندانستم او کیست . در خوابهای غریب من یا تو بودی یا کابوس ... ندانستم آن کودک گریان از کجا آمد و به کجا رفت ... تو می دانی به راستی او که بود؟

رویای من وقتی نیستی دلم برای آن چشمها پرپر می زند و تو این همه را می دانی . نترس نازنین ... نترس . هیچ کابوسی نمی تواند خاطر خسته ام را پریشان کند .

تو خود خوب می دانی ...

دیریست دل در قمار چشمهایت باخته ام !

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:37  توسط نگار   | 

 

واسه دوستهای گلم که قراره بهم شیرینی بدن

دو پرنده دو کبوتر یار و همسر دو تا همدم

دو جوون از نسل دریا مهربون و عاشق هم

یکیشون از یاس و شبنم پر احساس پر از راز

یکی از جنس شقایق پر از عشق زندگی ساز

هردو لیلی هردو مجنون هردو شیدا هردو مفتون

می روند از سر بگیرند زندگی رو از دل و جون

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:2  توسط نگار   | 

 

نگارم ... مامانم ... عروسکم ... عشق من ...

مامانی ... اگه به من بود که می خواستم برات قصه پری دریایی بگم . قصه شاه پریون ... دخترک چهل گیس ... میخواستم برات قصه ستاره بگم ... قصه غنچه هایی که اتنظار شکفتن می کشند ... قصه همه زیباهای عالم رو ...

اما حالا مجبورم برات قصه سنگ صبور بگم ... قصه شهابهای گم شده ... غنچه های پرپر شده ... و خارهایی که دستهای قشنگت رو

مامانی ... مگه تقصیر منه که تو این شهر دودزده ستاره ای پیدا نمی شه ؟ مگه اشتباه منه که قصه های کودکی فراموش شده؟ مگه گناه منه که دست سرنوشت تقدیر خار رو واسه غنچه ها رقم زده ؟ به من چه که زیباها فراموش شدن ...

مامانی ... چرا عذابم می دی . گناه من نیست . دیگه باید تقدیر رو باور کنیم . اونقدر قدرت داره که می تونه خنده رو ازت بگیره ! می تونه نابودت کنه ! متاسفم به خاطر اون بود نازنین که باید نابود شه .

مامانم ... می دونی که دلم رو به دستهای کوچیکت گره زدم . ببین باز یخ کرده ام . دستهای نازت رو ها کن ... می خوام گرم شم ... گرم ... گرم ... گرم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 2:51  توسط نگار   | 

 

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم!

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریادها !

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 13:25  توسط نگار   | 

 

بخواب کودکم ... بخواب زیبای کوچک اندام . باز کدام نامردی خوابهای کودکی ات را آشفته سایه هایی دور کرده . باز کدامین کابوس پرستوی آرامش را از چشمهای دلربایت به جفا رانده .

بخواب کودکم . می دانم با هیچ لالایی سوزناکی دردهای بزرگ کودکی ات تسکین نمی یابد . می دانم با هیچ قصه ای آرام نمی گیری . می دانم روشنای دل کوچکت را توان همنشینی این سایه ها نیست . می دانم بی قرار یک لحظه رویایی ... و رویا شاید تنها خوابی است که کابوس ... که سایه ... که پرتگاه نداشته باشد .

لالایی ات زیبای من صدای کدامین گلوله است که تا ابد خوابت می کند . و تو ... این بی قرار باران را در دریای خون غسل می دهد .

بخواب زیبای من ... فرشته من ... نور من ... بخواب . می دانم این تنها خواب است که آرامش کاغذی ات را برای آن چشمهای روشن به ارمغان می آورد .

زیبای من ... تاریکی در اندیشه پست آن است که تو را در در ظلمت خویش خاموش کرده . دریغ که نمی فهمد تو در آغوش نور ... در رویاهای کودکی ... آرام آرام آرام به خواب رفته ای .

بخواب زیبای من ... آرامش نورانیت را با همه شهابها جشن خواهم گرفت ...

+ آتش گرفته در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 13:5  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني