![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی این دنیای بزرگ ... توی یه کشور بزرگ ... توی یه شهر بزرگ ... تو سایه یه برج بلند ... یه گروه کوچیکه که خیلی چیزهای بزرگی توش داره
دلم براش تنگ شده ... واسه شلوغیهاش ... واسه خنده هاش ... واسه همه چیزش ...
می بینمت ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی این دنیای بزرگ ... توی یه کشور بزرگ ... توی یه شهر بزرگ ... تو سایه یه برج بلند ... یه گروه کوچیکه که خیلی چیزهای بزرگی توش داره
دلم براش تنگ شده ... واسه شلوغیهاش ... واسه خنده هاش ... واسه همه چیزش ...
می بینمت ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می خواهم بخوابم و خواب خوش ببینم . آسمان آبی ... پرنده آزاد . قناری بی منت دانه می خواند . هوای کافی برای زیستن هست . با خورشید طلوع می کنم و عشق و دلدادگی را به مردم هدیه می دهم و دل کبوتر جوجه های از تخم بر نیامده را به جرعه ای آب خوش می کنم . نه زمین کور ... نه آسمان کر . چشم نرگس به شقایق نگران نیست و او ساده ... صادق و صمیمی نگاه می کند .
دلهایی هست که تو را می پرستند و چشمهایی که یک دریا گریسته اند .
بابا این یکی که دیگه صافه ... ![]()
تو رو خدا بذار این یکی رو یادگاری نگه دارم . قول می دم خیلی عاقل نشم
نخیر خرما از کرگی دم نداشت ... ![]()
جراحی بدون بی حسی
تقصیر خودته ... آدم مظلوم همه بهش زور می گن حتا دکترها ![]()
راستی این یکی بر خلاف اون یکی که یه ریشه داشت سه تا ریشه داشت ...
باز دکتره هی نگاه کرد و گفت اینم جزو نوادره ![]()
بابا من نمی خوام جزو نوادر باشممممممممممممممممممممممم ![]()
از بچگی هم می دونستم این دکتره خیلی من رو دوست داره ![]()
جاتون خالی خیلی خوش گذشت ... ![]()
امروز رفته بودم گروه . لیست ورودیها رو دیدم ۳۶ تا دختر ۳۴ تا پسر !!!
حالا ۷۰ تا آدم دیگه اونم بجز انتقالیها رو چطوری می خوان تو این گروه فسقلی جا بدن خدا عالمه !!!
راستی یه چیز جالب انگار راسته که ورودیهای فرد هرکدوم یه عطیه دارند
انگار داره یه عطیه دیگه هم وارد گروهمون می شه ![]()
![]()
![]()
بالاخره ۸۵ ایها هم اومدن ... ۸۴ ایها هوو پیدا کردن ![]()
ظهر پرستو جونم
زنگ زد و
بعد از ۳ روز گرسنگی رفتیم و دلی از عزا در اوردیم
تازه سمانه جونم هم بود
حیف ... جای تفنگدار سوم ( فرناز جونم
) خالی ! رستوران هفت ستاره تداعی کننده خاطره خوبیه واسم ... تولد ۲۰ سالگیم
تا حالا انقدر بهم خوش نگذشته بود . یه روز برفی ... ۱۲ تا آدم چپیده بودیم تو ماشین پرستو
بیچاره ماشینش پیاده شد
ولی خیلی خوب بود ... یادش بخیر ![]()
![]()
امروز هم خوش گذشت ... کلی خندیدیم . خیلی وقت بود انقدر نخندیده بودم . شاید نزدیک ۷ ماه ! ( تقریبا از همون روز تولد ! ) کلی درمورد آدمهای گروه حرف زدیم و کلی ...
وقتی برگشتیم دم در گروه پرستو گفت : من دیگه اینجا رو دوست ندارم ! چند دقیقه به درختها نگاه کردم . آیا منم دوستش ندارم ؟ نه ... هنوز دوستش دارم ...
هنوز برف بازی ترم دو یادم نرفته ! زهرا با یه اکیپ آدم ریخت سرم و تا جون داشتم خوردم
از اون به بعد قسم خوردم اگه یه روز از زندگیم مونده باشه تلافیشو سرش در آرم ... خدا کنه امسال هم کلی برف بیاد ! ![]()
با اینکه اینجا خیلی اذیتم کرده . درسهاش یه جور ... استادهاش یه جور ... بچه هاش یه جور ... کارش یه جور ... اما هنوز دوستش دارم . هنوز وقتی می رم تو انجمن بهش سلام می کنم . هنوز این درو دیوار رو ... این باغچه ها رو ... حتا هنوز این آدمها رو ... دوست دارم ! گرچه خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که خیلی چیزها ... خیلی کارها ... حتا گاهی آدمها ... خیلی ارزش ندارن ! اما ... هنوز نمی تونم بگم گروهم رو دوست ندارم . هنوز برج میلاد نماد گروه منه ! گروه من ... گروهی که تا ابد با بدیها و خوبیهاش ... با زشتی ها و زیباییهاش ... با مردیها و نا مردیهاش ... تا ابد تو قلب من جا داره !!!
دوستت دارم ... هنوز و تا ابد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پادشاهی به حکیمان خود فرمود که برای او یک انگشتری بسازند که اگر در حالت اندوه به آن نگاه کند شاد شود و اگر در شادی به آن نظر افکند اندوهگین گردد . حکیمان انگشتری ای ساختند که بر نگین آن نوشته بود :
این نیز بگذرد ...
اول: سلام
دوم: هزار بار بهت گفتم به اتفاقی که برای آدمها میفته نخند ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از بچگی همیشه از دندون پزشکی بدم میومد شاید چون یه دونه دندون سالم هم تو دهنم نیست ![]()
![]()
![]()
غیر ۳ تا دندونی که عصب کشی شده و ۲ تایی که مفقود شده و اون یکی که امشب ... بقیه دندونهام هم همش پره ! ![]()
![]()
پرده اول : چند وقت پیش یکی از بچه ها به علت کج بودن دندون عقل مجبور شد بی عقل بشه ! یادش بخیر چقدر خندیدیم
پرده دوم : چند ماه پیش دیدم یه چیزی داره تو دهنم زیاد می شه . فکر کردم دور از جون دارم با عقل می شم
( اما یه کم مشکوک بود ... آخه من و عقل
)
پرده سوم : چند هفته پیش دیدم نه انگار شوخی شوخی داره جدی می شه یه چیزی شبیه همون درخت کج گروه تو دهن من هم سبز شده
خلاصه عکس گرفتیم و بلههههههههههه ![]()
پرده چهارم : یه هفته است بد جور سرما خوردم مجبورم چیزهای سرد نخورم اما چون هفته دیگه ماه رمضون امشب رفتیم برای ....
پرده پنجم : دکتره عکس دندونهام رو گرفت و نگاهی کردو با تعجب گفت : پس کو ؟
چی کو؟
دندون به این بزرگی نمی بینی ؟
چرا اما چرا دوتاست ؟ پس دوتای بالا کو ؟
مگه آدم چند تا عقل داره ؟
آدم چهارتا !!! اما تو دوتا داری !! تو هم از انواع تکامل یافته انسانی !!! ![]()
نا خودآگاه یاد دایناسورها افتادم ![]()
پرده ششم : دندونم رو داد دستم و گفت تا چند روز فقط بستنی می خوری . چیز داغ ممنوع !!!
آخه بابا بستنی واسه گلوم نباید بخورم
پرده هفتم : هیچی تا یه هفته رژیم آب می گیری ... خوبه ... واسه اضافه وزنت خوبه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نکته اخلاقی ۱ : به کسی نخند چون همون بلا بدترش سر خودت میاد.
نکته اخلاقی ۲ : سعی کن خیلی از انواع تکامل یافته نباشی ![]()
نکته اخلاقی ۳ : گرسنته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عیب نداره بزرگ می شی یادت می ره ![]()
![]()
![]()
نکته اخلاقی ۴ : بابا برو همه دندونهات رو بکش به جاش مصنوعی بذار . راحت تره هااااا فقط شبها باید بذاری تو لیوان آب بذاری بالا سرت ! ![]()
یه سوال : اگه به دلدار بگم بی عقل شدم کوانتوم پاسم می کنه ؟ ![]()
نکته آخر ( بسته دیگه نکته دان می شی ! ) اگه حتا به این مطلب لبخند هم زدی منتظر باش تا تو هم بیای جزو انواع تکامل یافته انسان .... ![]()
کسی که در زندگی چرایی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت ...
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آواز او صدایی ... رنگی
چون من در این دیار تنها ... تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و در این سرای می رود از هوش .
اینجا توی بلاگفا یه جایی داره که با یه کلیک کل وبلاگ حذف می شه
خوب یا بدش رو نمی دونم اما حسابی وسوسه انگیزه !
از وقتی وبلاگ باز کردم از خیلی ها شنیدم که تهدید کردن که می خوام وبلاگ رو ببندم . گاهی مسخره بازی در اوردم ... گاهی بهشون خندیدم ... گاهی براشون گریه کردم .... اونها هم گاهی پشیمون شدن و گاهی نه ...
چند شب پیش که اومدم هی دستم رفت که کلیک کنم و خلاص ... اما ... راستش دلم نیومد به چند دلیل ...
۱. نمی خواستم اسمش فرار باشه . فرار از کاری که می خواستی برای بقیه بکنی و نتونستی ...
۲. نمی خواستم خدا بگه وظیفه ات رو نکردی ... رسالتت رو تموم نکردی ( آخه اعتقاد دارم همه ما رسولیم و به اندازه خودمون رسالت داریم ! )
۳. دلم بدجوری واسه دوستهام تنگ می شد ... اینجا تنها راه ارتباط من با خیلی هاست که شاید درست هم نشناسم اما داریم با هم و روی هم کار می کنیم ( هرچند کوچیک و ناقص )
۴. من بدون چاه می میرم ...
اما اینی هم که می خواستم حذف کنم بی دلیل نبود ...
راستش می خواستم بگردم راه جدید پیدا کنم ! من هرگز فرار نمی کنم اما همیشه دنبال راه بهتر می گردم . اینجا مثل ستون آزاد بود اول زیاد زیاد می نوشتم بعد کم و کمتر شد . بعد دیدم نه باید راه دیگه ای پیدا کرد . بعد نشریه و وبلاگ و هزار تا چیز دیگه ... باید یاد بگیریم توی یک راه نمونیم . چون فسیل می شیم . حتا توی یه کار هم نباید موند باید رشد کرد ... موندن یعنی گندیدن !
خلاصه آخرش نتونستم حذف کنم ! این هم رفت روی کارهایی که باید بکنی ولی باز هم باید بگردی برای کارهای بهتر و بیشتر ! ممکنه توی سال نتونم هرروز آپ کنم . نگران نشین فقط کارهام زیاده ![]()
اما باز هم مطمئنم بیشتر از شماها آپ می کنم ![]()
دوستتون دارم ... می دونم باور می کنین ...
کتابخانه ها حرف در آنها نهفته و بهشتها زیبایی در آنجا خفته . عمیق تا آنجا که مرا یاری سقوط باشد . بی انتها تا آنجا که مرا توان رفتن باشد . بی مرز و بی نشانه تا آنجا که بتوان گم شد . پر از جان تا هرگاه که بخواهم زنده بمانم . پر آسمان تا هرکجا که بخواهم پرواز کنم . پر دامن تا هرچه بخواهم اشک بریزم. پر شنیدن تا هروقت که بخواهم حرف بزنم . پر پناه تا هرگاه بخواهم بگریزم . پر آشنایی تا هرجا که از بیگانگی ها به ستوه آیم . پر از انس تا هرچه مضطرب گردم . پر شهد تا هرچه تلخی به کام بریزند . پر آری تا هرچه زندگی نه بگوید . پر نوازش تا هر اندازه بخواهم . پر آتش تا هرچند هوا زمستانی شود . پر طلوع تا هرکجا خورشیدها همه غروب کنند . پر از ما تا هرچه آنها از ما بگریزند . پر از من تا هر اندازه از تو بخواهم . پر از تو هرچند تو را از ما بگیرند . پر از زندگی تا هرکجا که مرگ پیش آید . پر از امید تا هرچه یاس دندان نماید .
شنیدم یکی عابد نیکنام
که نزد خدا داشت قدر و مقام
چو فارغ ز کار عبادت شدی
ارادت به خلقش زیادت شدی
شبی بود تنها در ایوان خویش
دو زانوی بنشسته بر خوان خویش
مودب چنان کاندر انظار خلق
به دل راضی و فارغ از کار خلق
در آندم مریدی ز در سر رسید
مقید به قید ادب مرد دید
بدو گفت کای یار نیکو سرشت
که هرگز ندیدم تو را خوی زشت
به تنهاییت رسم آداب چیست؟
مودب چه بنشسته ای ؟ کس که نیست
چنین پاسخش داد آن مرد پیر
که ای پاکدل یار روشن ضمیر
به خلوت کس ار همنفس نیستم
مگر خود هم ای دوست کس نیستم؟
تو خود را اگر محترم داشتی
کسان را همینگونه پنداشتی
بسا اهل تکریم مردم کش است
ادب گر بود جزو فطرت خوش است
نام : علیرضا
نام خانوادگی : ابوطالبی
شهرت : ماه من
پسردایی نازنین من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در وجود هرکس کودکی است که تا پایان عمر با او می زید . کافی است چین و چروکی را که زمان برای گم کردن رد در چهره اشخاص بجا می گذارد کنار بزنیم تا آن کودک خود را نشان بدهد . این یگانه راهی است برای آنکه مرعوب کسی هرچند بزرگتر از خود شویم یا اگر مایلید این تنها راه مرعوب کردن دیگری است .
در یک کلام این یعنی مغناطیس وجود !
اول: سلام
ثانی: ... خوبییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
اوچ: انگشت اشاره و شصتت رو بذار رو هم ... دلم براتون انقدره شده ...![]()
four: دیشب خونه مامانی کلی خوش گذشت . جای همه خالی مراسم نیمه شعبان بود . البته برای من که دیگه همه می دونن بدو بدوهاش بیشتر از خود مراسم حال می ده ![]()
پنجم: دلم برای دوستهای نازنازیم تنگ شده . چه دوستهای گروه و چه وبلاگ نویسهای نازنین . انگاری همه رفتن مرخصی !!!
خوش بگذره عزیزهای دل ![]()
![]()
سادس: باز آمد بوی ماه مدرسه ... بوی بازیهای راه مدرسه ![]()
آلتی : خدا مرگم بده همه کارهام موندهههههههههههههههههههههههه ![]()
eight: تازگی با یکی از وبلاگ نویسها بحثهایی رو شروع کردیم که می تونین اونها رو توی پیامهای وبلاگ خودم دنبال کنین ... خوشحال می شیم شماها هم توی بحثهامون شرکت کنین ![]()
![]()
![]()
نهم: این آهنگ الهه ناز عیدی منه ها ![]()
![]()
![]()
![]()
نکته نکته نکته ( خیلی خیلی خیلی مهم ...
)
دیشب تنهایی ۵ کیلو نون خامه ای خوردم ![]()
... دروغگو مال این حرفها نیستی
حالا ۵ کیلو نخوردم ۵ تا دونه که خوردم
حالا اون رو وللش مهم دلیلشه
انقدر دلیل داشت که نمی تونم بگم ![]()
فقط در همین حد بدونین که مبارکه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زیبای من سلام ...
اگر گاه گاهی دیر می کنم تنها برای آن است که از آن چشمها خجالت می کشم . از آن همه وفا که تو می کنی و از این همه جفا که من ... از آن همه محبت که تو می کنی و از این همه ناسپاسی که من ... از آن همه دعوت که تو می کنی و از این همه بهانه که من می آورم ... از آن همه آشتی که تو می کنی و از این همه قهر که من ... از آن همه خوب که تو هستی و از این همه بد که من ... ![]()
زیبای مهربان من
دروغ است این که می گویند معشوق جفاکار است ... در دیار ما عاشقی وجود ندارد ... عاشقی حرف است . همه آمده اند تا فقط ادای عشاق را در آورند اما از عشق هیچ نمی فهمند ...
مگر نه اینکه اگر تنها به تعداد انگشتهای دست عاشق واقعی باشد تو خواهی آمد ... پس کجایند آنان که ادعای عشق می کنند ؟؟؟![]()
نه زیبا ... ما هنوز مشق عشق نکرده ایم ...
ما را ببخش که برای معشوقی چون تو عاشقی نه آنچنان که شایسته توست بوده ایم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هرکه را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سر سویدا باشد
تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژه ام آب روان است بیا
اگرت میل لب جوی و تماشا باشد
چون گل و مل دمی از پرده برون آی و درآ
که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری
سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کیست کاشفته آن زلف چلیپا نشود
دیده ای نیست که بیند تو و شیدا نشود
نمی دونم شاید این حرفهایی که می زنم از اون دسته حرفهایی است که نباید زد ... یا درست نیست زدنش .
می دونی این حس رو دوست دارم . اینکه بین کارهایی روزمره گم بشی ! لای کاغذ پاره ها به خواب بری . اینکه کار زیاد داشته باشی و فرصت کم ! اینکه گاهی نتونی حتا فکر کنی ! این حس رو دوست دارم چون آرامش غریبی داره ... آره ... گرفتار روزمرگی شدن آرامش میاره ! اما گاهی عذاب وجدان می گیرم
آیا واقعا ما اومدیم اینجا که با این چیزها زندگی کنیم ؟ که این به اصطلاح آرامش ما رو گرفتار خودش بکنه ؟!
توی تابستون کتابهای زیادی درمورد مسئولیت خوندم :
مسئولیت و سازندگی
مسئولیت شیعه بودن
مسئولیت و زندگی
مسئولیت ... مسئولیت ... مسئولیت ...![]()
بهت حق می دم بخندی ! مسخره کنی ! خوب منم بودم می خندیدم ... حرفهای کلیشه ای ... آدمهای کلیشه ای ... خنده داره آره ... ولی وقتی دغدغه زندگیت بشه به همین چیزهای کلیشه ای و خنده دار گریه می کنی ![]()
احمدی نجات ! نیستم که بخوام عدالت عدالت کنم .... یا دولت کریمه .... دولت امام زمان ... عوام فریبی ! یا درستش رو بگم خر کردن و سواری گرفتن از آدمهایی که حق فهمیدن ازشون گرفته شده !!! نه ...
اما راستش می ترسم ... می ترسم بمیرم و نفهمم حقیقت بالاخره چی بود !
کی بود ... کجا بود ...
کبریت گرفتم دستم اما ... به جای اینکه جایی رو روشن کنه دامن خودم رو سوزوند ![]()
![]()
![]()
یادش بخیر با بچه ها کتابی می خوندیم به نام خداوندان اندیشه سیاسی ... اگه فرصت کردین حتما بخونین .
توی این کتاب مثالی آورده بود از آدمهایی که از بعد از تولد توی یه غار زندونی هستند. دست و پاهاشون بسته است و از دیدن نور محرومند . فقط از دهانه غار نوری به درون میاد و همون نور کم باعث می شه این آدمها بتونند تنها سایه آدمهای بیرون غار رو که روی دیوار می افته تماشا کنند . اونها توی تمام زندگی فقط با صدا و سایه آدمهای بیرون غار زندگی کردند و هیچ تصوری از آدمها ندارند جز همون سایه ها ...
ولی روزی می شه که اونها رو برای چند ساعت به بیرون غار می برند و اونها برای اولین بار آدمها رو می بینند و می فهمند چیزی که تا حالا می دیدند واقعیت نداشته ...
وقتی اونها رو دوباره به غار برمی گردونند دیگه می دونند که اون سایه ها واقعیت نداره و ...
اما اونها دیگه آرامش گذشته رو ندارند . دلشون برای نور ... برای حقیقت تنگ می شه ... دیگه نمی تونن به سایه ها قناعت کنند ...
به نظرتون بهتر نیست آدمها هرگز نور رو نبینند تا آرامش داشته باشند ؟؟؟
آرامش مهمتره یا حقیقت ؟؟؟
حتما باید این صفحات سپید را سیاه کرد ؟
هنوز یاد نگرفته ای سپیدی را بخوانی ؟
مردم دیار ما چقدر بی سوادند ... کسی که با سیاهی خو گرفت نمی تواند سپیدی را بخواند ...

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام
ببخشید یه دفعه بی خبر رفتم . آخه مسافرتهای ما همیشه همین جوریه . یکی دو روزه و کاملا یه دفعه ای ![]()
جونم براتون بگه رفته بودیم ترکستون ( اردبیل / سرعین ) جاتون حسابی خالی ![]()
دو تا عکس هم گرفتم تا شما اگه هوس کردین یه سر تشریف ببرین ترکستون ...
راستی یه چیز بامزه توی ترکستون هر اتفاقی ممکنه بیفته
مثلا ممکنه آب دریاچه شورابیل شیرین باشه ![]()
![]()
![]()
صید لاغر را نکشتن غیرتی خواهد چو شیر
کاش ما هم همت آن بی زبان می داشتیم
سلام زیبا ...
دیریست قبله چشمهایت را گم کرده ام . نماز شام غریبان را چه کنم نازنین ؟ قرار بود مهرم نور باشد اما ... دیریست بر خاک سجده می کنم ... غریبانه اسیر خاک شده ام . نمی خواهی رهایم کنی زیبا ؟ این لحظه ها از دست می روند . مگذار بر گذشته های دور ... خاطره های گنگ واین لحظه های از دست رفته افسوس بخورم ... مگذار زیبا . مپسند اسیر خاک باشم ... مپسند نازنین ...
قبله چشمهایت گم شده زیبا ... نه اینکه من آن را گم کرده باشم ... خودش گم شد ! یک شب قرآنم را نبوسیده به خواب رفتم ... در خوابم طوفان شد . باد آمد و شنها بی رحمانه مرا اسیر خاک کردند ... خاکم کردند ... وکسی حتا برای فاتحه نیامد ... نفرین شده ام زیبا ... نفرین !
چه کسی این چشمها را ... این دستها را نفرین کرد ؟؟ دستهایی که تا آسمان می رفت و ستاره می چید اکنون اسیر خاک شده ...
شنیده ای ؟ این روزها چشمها را هم به اسیری می برند ...
صداقت انقلابی نداری ... این کاره نیستی .
صداقت درونی داشته باش .
رمز تمامیت همین صداقت درونی است ...
تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته
جهاني که هر انساني تو اون خوشبخته خوشبخته
جهاني که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست
جواب هم صدائي ها پليس ضد شورش نيست
نه بمب هسته اي داره ، نه بمب افکن نه خمپاره
ديگه هيچ بچه اي پاشو روي مين جا نمي زاره
همه آزاده آزادن ، همه بي درد بي دردن
تو روزنامه نمي خوني نهنگا خودکشي کردن
جهاني رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه ، بدون وحشت و طاغوت
جهاني رو تصور کن ، پر از لبخند و آزادي
لبالب از گل و بوسه ، پر از تکرار آبادي
تصور کن اگه حتي تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر مي شه از سُرمه
تصور کن جهاني رو که توش زندان يه افسانس
تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس
کسي آقاي عالم نيست برابر با همن مردم
ديگه سهم هر انسانه تنه هر دونه ي گندم
بدون مرز و محدوده وطن يعني همه دنيا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

آبها تا ابد در عشق تو خواهند سوخت ...
میلاد سلطان عشق مبارک ![]()
الا صیاد ! رحمی کن . مرنجان نیم جانم را
پرو بالم بکن اما مسوزان استخوانم را
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
امروز یه خبر خوووووووووووووووووووووووووووووووب بهم دادن . اونقدر خوب که هنوز دارم بال بال می زنم
حالا خبر چی بود
دهکی اول مژدگونی ![]()
...........................
قبولی فوق لیسانس کم کمش ناهار می خواد مگه نه ![]()
مبارکه
خدایا شکرت ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو
در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش ...
سلام نازنین ...
امشب می خواهم خودم را تنبیه کنم برای همه آن لحظه هایی که از تو نسرودم . ترکه اش با تو . هرچه خواستی بیار اما بگذار خودم بزنم . آخر تو مهربانتر از آنی که مرا آنچنان که باید تنبیه کنی ! امشب باز روزه می گیرم و تا سحر باران می شوم و اقاقی های دشت را آب می دهم . نه زیبا ... ترکه های این دیار را لیاقت آن نیست که دلیل باران باشند ! می بارم تنها به خاطر لحظه های نسرودن ! بلبل خاموش فقط به درد آتش می خورد . باید آتش به پرهایش زد . باید نگاهش را سوزاند . باید پرواز را از او گرفت . بلبل خاموش گل را نمی فهمد و کسی که گل را نفهمید باید سوزانده شود .
نازنین ... امشب می خواهم خودم را تنبیه کنم . به تندر بگو شلاقش را بر این دستها فرود آرد تا به یاد بیاورد با این همه قدرت جرم کمی نیست از تو نسرودن ! به رعد بگو سکوت زبان را بشکند . به برق بگو خرمن بی قرار این چشمها را به آتش کشد . اینها همه محکومند !
نازنین من ... امشب می خواهم خودم را آنچنان تنبیه کنم تا ابدیت لحظه ها یادم باشد :
جرم کمی نیست از تو نسرودن !
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ...
که خدا با من است
و جاده ها قدمهایم را شماره خواهند کرد ...
نرگس ... نرگس ... نرگس ...
سریال خیلی با مفهومیه سریال نرگس . حیف گاهی اوقات آدمها فقط برای گذران وقت این برنامه ها رو دنبال می کنن و ...
درسته اکثر صحنه های فیلم فقط جنگ و دعوا و بگومگوهای بین آدمهاست اما ... سریال بی نهایت عاشقانه ایه .
یعنی می تونی دقیقا انواع عشق رو توی اون ببینی ...
عشق یه خواهر به خواهرش
عشق یه مادر به پسرش
عشق یه پدر به پسرش
عشق یه خانم به همسرش
عشق یه آقا به همسرش
عشق یه آدم به قدرتش
عشق یه دختر به ثروت
عشق یه پسر به استقلال
و ...
نگو شوکت عاشق نیست . مگه حلقه اشک چشمهاش رو ندیدی ؟
نگو نرگس عاشق نیست . مگه فداکاریهاش رو ندیدی ؟
نگو بهروز عاشق نیست . مگه تلاشش رو برای استقلالش ندیدی ؟
نگو نسرین عاشق نیست . مگه بغضش رو ندیدی ؟
...
حالا این وسط کی عاشق تره ؟
نه عشق کیلویی نیست که بذاری رو ترازو و وزنش کنی ! اگه می خوای ببینی کی عاشق تره ببین کی فداکارتره ! کی بدون هیچ چشمداشت از همه چیزش می گذره ! ببین کی ...
آخ نرگس ... نرگس ... نرگس ...
تو فقط خواهر نبودی . فقط دوست نبودی . حتا فقط مادر هم نبودی ! خواهری کردی ... دوستی کردی ... حتا مادری کردی ... آخرش چی ؟؟؟!!! ![]()
کاش آخرش حداقل نسرین قدرت رو بدونه ... ![]()

چرا دیگر باران نمی آید ؟
دیریست در انتظار آغوش خیس قطره ها کنار پنجره به انتظار نشسته ام ...
ببار ای ابر بهار ...
سلام نازنین ...
اگه حرفی زدم چون می دونستم زمان استاد سختگیریه . حتا از شجاعی جون هم سختگیرتر ! خودم چند بار ازش افتاده بودم . نمی خواستم تو هم ...
اما ...
باشه فقط ... سر کلاسها غیبت نکن . همین ! ![]()
در گلستانی هنگام خزان
رهگذر بود یکی تازه جوان
صورتش زیبا قامت موزون
چهره اش غمزده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل و کوه
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
اینچنین لب به سخن باز نمود
گفت : آن دلبر بی مهرو وفا
دوش می گفت به جمع رفقا:
در فلان جشن به دامان چمن
هرکه خواهد که برقصد با من
از برایم شده گر از دل سنگ
کند آماده گلی سرخ و قشنگ
چه کنم من ؟ که در این دشت و دمن
گل سرخی نبود . وای به من !
در همانجا به سر شاخه بید
بلبلی حرف جوان را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است
سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت باید دل او شاد کنم
روحش از قید غم آزاد کنم
رفت تا بادیه ها پیماید
گل سرخی به کف آرد شاید!
جستجو کرد فراوان و چه سود
که گل سرخ در آن فصل نبود
هیچ گل در همه گلزار ندید
جز یکی گلبن گلبرگ سپید
گفت ای مونس جان یار قشنگ
گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ
هرچه بایست کنم تسلیمت
بهترین نغمه کنم تقدیمت
گفت : ای راحت دل . ای بلبل!
آنچنانی که می خواهی گل
قیمتش سخت گران خواهد بود
راستش قیمت جان خواهد بود
بلبلک کامده بود آنهمه راه
بود از محنت عاشق آگاه
گفت : برخیز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل : سینه به خارم بفشار
تا خلد در دل پرخون تو خار
از دلت خون چو بر این برگ چکید
گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز
نغمه ای ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش همه جا مهتاب است
اینچنین آب و هوا نایاب است!
بلبلک سینه خود کرد سپر
رفت سرمست در آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خونریز
رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود آری در آب و گلش
شد سحر بلبل بی برگ و نوا
دگر از درد نمی کرد صدا
جان به لب . سینه و دل چاک زده
بال و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف . در گل و خون غلط زنان
سوی ماوای جوان گشت روان
عاشق زار در اندیشه یار
بود تا صبح همانجا بیدار
بلبل افتاد به پایش جان داد
گل بدان سوخته حیران داد
هرکه می دید گمانش گل بود
پاره های جگر بلبل بود
سوخت بسیار دلش از غم او
ساعتی داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعی به نگاه
کرد و برداشت گل . افتاد به راه
دلش آشفته بد از بیم و امید
رفت تا بر در دلدار رسید
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالای جوان را نگریست
گفت : افسوس . پزت عالی نیست !
گرچه دم می زنی از مهر و وفا
جامه ات نیست ولی درخور ما !
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود به هر لبخندش
کرد پرپر گل و دور افکندش !
وای از عاشقی و بخت سیاه
آه از دست پری رویان آه