ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...
مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز














هفته ای که گذشت ... هفته اشک ... هفته لبخند ... هفته کار ... هفته ...
پنج شنبه ۱۳ مهر :
ایول امروز افطاری کوهه ! هوراااااااااااااااااااااااااااااااا ...
یه لپ و دو لپ و دو لپ و نیم . یه سبد انار شیرین . یه هویج کله قندی . یه آدم پشندی . با یک کلاه جنگی . داشت یک تفنگی . نداشت توش فشنگی . گذاشت توش فشنگی . نشونه گرفت دلنگی . زد به الاغ لنگی ... !!!
چایییییییییییییییییییییییییییییییی چایی می خوام
آخ جوووووووووووون سوپ داریم
غزال هی می گفت : قسمش نده بابا تموم شده . نه ببین هنوز داره !!
آخه من سوپ دوست دارم !
دوست غزال هم اومده بود . دامپزشکی می خونه . کلی از آزمایشهاش تعریف کرد
می گما خوب شد دامپزشک نشدم !
خوب بود ... خوش گذشت ...
جمعه ۱۴ مهر :
از صبح دارم با این مدارهای الکترونیک ور می رم . مگه حل می شه
افطاری مهمونی آدم بزرگها دعوت بودیم ! نمی دونم من چرا رفتم ؟
فکر کن سر سفره افطار ... اونم افطاری آدم بزرگها یه کوچولو بشینه مدار حل کنه ! بابا به خدا من دانشجو ام !!!
شنبه ۱۵ مهر :
بدو بدو ... این طبقه ... اون طبقه ... این استاد ... اون استاد ... دعوت ... دعوت ...
یکشنبه ۱۶ مهر :
صبح تا ظهر کلاس و البته دعوت اساتید ! ظهر هم کلاس اخلاق دودر می شود . پیش به سوی ظرف یکبار مصرف ! کمک ؟؟؟!!!! گشتم نبود نگرد نیست !
تا ۳.۵ بامداد !!! پختن شله زرد افطاری طول کشید . بعدش هم تایپ تبلیغ و ... دیگه صبح شده !
دوشنبه ۱۷ مهر :
سبزی سبزی ... خیلی خوش گذشت . همه رو گذاشته بودیم سر کار . از فوقیها گرفته تا ۸۵ ایها ! من و سمانه هم رفتیم دنبال شله زرد .
ظهر سر مغناطیس داشت خوابم می برد ! اما بعدش باز ...
۵-۳ انگاری آمفی فیلم بود ! من که درگیر زولبیا بامیه بودم ! یادم باشه بگیرم ببینم !
۵ : ظرف برای سبزی و پنیر کم اومد ! نون نیومده ! نوشابه کو ؟ آب جوش اومد ؟! بیا این میز رو ببر !
اینجا آدم وول می زنه ! تنها نیستم !
ظرفها رسید . بدو بدو سبزی ! پنیرها رو گذاشتی ؟ خوب ببرش !
همه چیز روبه راهه ؟ پس کو تربچه هاش ؟
با یه سبد تربچه بین میزها می گشتیم و ...
خدا رو شکر اساتید هنوز نیومدن ! اگر خانم شجاعی می دید تربچه یادم رفته !!! 
چایی چایی ... سه تا فلاکس ... ۱۵ تا آدم ریختن سرش !
الهی سجاد من !!! چه خوش تیپ شدی امروز 

خانمها آقایون تشریف ببرین آمفی . سمر جونم سه تار می زنه ... مثل همیشه عالی ! حیف که من باید برم . یادم باشه فیلمش رو بگیرم ببینم !
الان وقت تقدیر از اساتیده ... آقای عبادی ... خانم معینی ... بمیرم الهی خانم معینی چه بغضی کرده !
همه بلند شدند . همه سوت ... دست ! آمفی پره پره ! خیلی ها چون جا نیست وایسادن ! خوشحالم ... خوشحااااااااااااااال !!!!!!!!!!!!!!!
بعد از شعر طنز تقدیر از قبولیهای فوق لیسانس . هدیه : ماگ
هم اینک برنامه ویژه : تقدیر از فعالان تشکیلاتی ! هدیه : قاب ! حالا نمی شه من ندم ؟ این استادها یه جوری نگاه می کنن ! آدم می ترسه !
چقدر دلم واسه این بیچاره ها سوخت ! کلی مسخرشون کردیم !
شام هنوز نرسیده . همه غر می زنن . دارم سکته می کنم ! بالاخره رسید .
تا بچه ها برن و جمع و جور کنیم ۱۰ شده بود !
راستی غذا چطور بود ؟ آخه نتونستم بخورم ! امروز هم با یه چایی تموم شد !
می خواستم آپ کنم اما ... نرسیده با مانتو خوابم برد
یعنی بی هوش شدم ... 
خوب بود ... عالی بود ... جاتون خالی !
سه شنبه ۱۸ مهر :
غزال یه خبر جالب ... من هنوز زنده ام !
دلدار تو رو خدا بذار تمرینها رو واسه هفته دیگه . بابا یکی نیست به منم رحم کنه !
تا ۱۲ کلاس ... تا ۴ آزمایشگاه ! باز این دستگاهه بازی در اورده ! دارم خستگی می میرم !
چهارشنبه ۱۹ مهر :
تا پنچری ماشین بگیریم و بریم دانشگاه باز هم مدرسم دیر شد ... حالا می گی چی کار کنم ؟
بعد از الکترونیک هم تا ۱ طول کشید تا تمرینهای کوانتم حل شه ! 
الان : خدایا چقدر کار دارم ... نشریه مونده ! درسهام همه مونده ! حسابها ... وااااااااااااااااای !


و این بود خلاصه یک هفته پر مشغله ! 


