تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

                 زیبا

 ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

خدا در دل شکسته و چشم بارانی خانه دارد !

سلام زیبا ...

باز می خواهی تنهایم بگذاری ؟  باز می خواهی زیر باران این چشمها برقصی ؟

می دانم که چشم را ... باران را دوست داری ! اما ...

بیچاره این چشمها ...

امشب تا صبح بر بخت سیاه این چشمها باید گریست ! چشمهایی که فقط گهگاه یاد تو می کنند را باید در آتش انداخت ... باید سوزاند ...

می گویند امشب شام آخر است ! تو بگو اگر زیبایی داشته باشی و هزارها حرف ناگفته و بغضی که گلویت را می فشارد ! می خواهی حرف بزنی و نمی توانی ! زمان می گذرد و شام آخر هم هست ...........

زیبا ... می فهمی چه می گویم ؟

زیبا ... حرف ... بغض ... زمان ... شام آخر ...

ملامتم نکن اگر تنها نگاهت می کنم !!!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 19:24  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

چقدر دردناکه وقتی ...

چشمهات انقدر کم سو بشه که قاصدکهای کودکی رو هم نبینی ! یا پاهات اونقدر خسته که شوق دویدن و گرفتنش رو نداشته باشی ! یا دستهات اونقدر ناتوان که اگه حتا جلوی پات هم به زمین افتاد نتونی برش داری ! و وجودت اونقدر خاموش !!! که اگه برش هم داشتی نتونی باهاش حرف یزنی !!!

و اگه حرف هم زدی باور کنی که نمی شنوه !

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:46  توسط نگار   | 

  

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

با دلم گفتم که ای پر گوی ! چند از این پر گفتن ؟ باری خموش باش و طالب اسرار شو ! در پاسخ گفت :من غرق آتشم . مرا سرزنش مکن ! اگر سخن نگویم خواهم سوخت . دریای جان صدها موج می زند . چگونه می توانم ساعتی خاموش بمانم ؟ من با این سخن گفتن بر کسی فخر نمی فروشم . فقط خود را بدان مشغول می دارم !

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:6  توسط نگار   | 

  

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

زیبای من سلام

غروب آخرین شب جمعه باز دلم هوای با تو بودن را کرده . هوای آن روزها که بچه بودم و برای با تو بودن دنبال بهانه نمی گشتم ! هوای آن روزها که ساده بودم و صادق ! آن روزها که چشمهایم سویی داشت و دستهایم حرارت گرمی ! آن روزها که از ته دل می خندیدم و با تو آواز می خواندم ! آن روزها که عطش روزه داشتم نه شوق افطار ! آن روزها که گرچه کمتر ورد زبانم بودی اما باور داشتم که زیبایی ..........

زیبا امشب با این همه زشتی باز آمده ام تا تنها بخواهم مثل کودکیها عاشقم کنی !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 17:20  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد 


               چه دردی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن


                                      از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 19:2  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

سلام زیبا ...

امشب باران خیسم کرده . دستهایم می لرزد . دنیا ستاره می شود . انگار تب دارم !

زیبا این روزها باران همه را آسمانی کرده . می ترسم جام من خالی بماند ! نه زیبا ... تو مهربانتر از آنی که دستهای کوچکم را خالی بگذاری ! امیدم را نا امید نکن ...

زیبا  بچه های این دیار به عشق تو بارانی شده اند . طعم شیرین عشق را به قلبهای کوچکشان بچشان !

باز نام زیبایت را بر لب می آورم و زیر باران می روم .

آری زیبا ... امشب این تن تبدار را با نام تو غسل می دهم ... غسل باران !

بارانی اش کن زیبا ... بارانی اش کن زیبا ... بارانی اش کن !

یا من هو فی عهده وفی یا من هو فی وفائه قوی یا من هو فی قوته علی یا من هو فی علوه قریب یا من هو فی قربه لطیف یا من هو فی لطفه شریف یا من هو فی شرفه عزیز یا من هو فی عزه عظیم یا من هو فی عظمته مجید یا من هو فی مجده حمید

یا نور النور یا منور النور یا خالق النور یا مدبر النور یا مقدر النور یا نور کل نور یا نورا قبل کل نور یه نورا بعد کل نور یا نورا فوق کل نور یا نورا لیس کمثله نور

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:2  توسط نگار   | 

  

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

زیبای من سلام ...

غروب بود . گفتند : برو کنار دریا ! با او حرف بزن ... آرزو کن ! به او بگو که ...

خواستم بیایم زیبا ... دستم لرزید ... پایم لرزید... قلبم لرزید ... دلم لرزید !

گفتم : تا دریا شدن فاصله دارم ! عاشق نبوده ام ! چگونه ادعای عشق کنم ؟ من مشق عشق نکرده ام ...!

آمدم کنار رودخانه . همان رودخانه ای که زاده کوه بود و عطش دریا داشت ! کنارش نشستم . چشم بستم . خواستم آرزو کنم ... نه ... خواستم فقط حرف بزنم ! اما ... چشم که گشودم عکس خود را دیدم که بر پیشانی آب افتاده بود . نگاهش کردم . زشت بود ... زشت بود ... زشت بود ...

بغض کردم و باز حرفهای نگفته ام را با بغض فرو خوردم ! نشستم و تنها با چشمهایی که میل بارش داشت به عکسم چشم دوختم ! کودکی آمد . سنگی برداشت و به آب انداخت . ترک خوردم ... شکستم ! بغضم پاره شد ...

شنیده ام وقتی زشتی در آب شکست ... زیبا می شود !

اینک می توانم با تو ای زیبا حرف بزنم . گوش می کنی ؟

سلام زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:50  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

سلام زیبا ...

باز این صدای توست که از دوردستها ... نه ... شاید از همین نزدیکی مرا می خوانی ! و من بی قرار این صدا در پی ات می دوم .

زیبا ... آنقدر زشت و سیاه شده ام که از دیدار آن همه زیبایی شرم دارم اما ... چه کنم که تو همه کس منی !

امشب باز آمده ام با چشمهایت احیا بگیرم !

پاهایم می لرزد . می بینی ؟ شرم حضور است یا خستگی دوری ازچون تویی ... نمی دانم !

شانه هایم می لرزد . می بینی ؟ از ترس این همرهان است یا از سرمای این دیار ... نمی دانم !

قلبم می لرزد . می بینی ؟ زمان شکنجه اش کرده ! دیوانه اش کرده ! تب دارد ! امشب او هم آمده تا ...

اگر این پاها ... این شانه ها لرزید به روی چشمهایم نیار زیبا ! قلبم را آرام کن ... زمان بی تابش کرده ! خوابش کن زیبا ... خوابش کن !

بدم اما گرفتار تو هستم

مگر هرکس که بد شد دل ندارد ؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 19:41  توسط نگار   | 

  

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

هفته ای که گذشت ... هفته اشک ... هفته لبخند ... هفته کار ... هفته ...

پنج شنبه ۱۳ مهر :

ایول امروز افطاری کوهه ! هوراااااااااااااااااااااااااااااااا ...

یه لپ و دو لپ و دو لپ و نیم . یه سبد انار شیرین . یه هویج کله قندی . یه آدم پشندی . با یک کلاه جنگی . داشت یک تفنگی . نداشت توش فشنگی . گذاشت توش فشنگی . نشونه گرفت دلنگی . زد به الاغ لنگی ... !!!

چایییییییییییییییییییییییییییییییی چایی می خوام  آخ جوووووووووووون سوپ داریم  غزال هی می گفت : قسمش نده بابا تموم شده . نه ببین هنوز داره !!  آخه من سوپ دوست دارم !

دوست غزال هم اومده بود . دامپزشکی می خونه . کلی از آزمایشهاش تعریف کرد  می گما خوب شد دامپزشک نشدم !

خوب بود ... خوش گذشت ...

جمعه ۱۴ مهر :

از صبح دارم با این مدارهای الکترونیک ور می رم . مگه حل می شه  افطاری مهمونی آدم بزرگها دعوت بودیم ! نمی دونم من چرا رفتم ؟  فکر کن سر سفره افطار ... اونم افطاری آدم بزرگها یه کوچولو بشینه مدار حل کنه ! بابا به خدا من دانشجو ام !!!

شنبه ۱۵ مهر :

بدو بدو ... این طبقه ... اون طبقه ... این استاد ... اون استاد ... دعوت ... دعوت ...

یکشنبه ۱۶ مهر :

صبح تا ظهر کلاس و البته دعوت اساتید ! ظهر هم کلاس اخلاق دودر می شود . پیش به سوی ظرف یکبار مصرف ! کمک ؟؟؟!!!! گشتم نبود نگرد نیست !

تا ۳.۵ بامداد !!! پختن شله زرد افطاری طول کشید . بعدش هم تایپ تبلیغ و ... دیگه صبح شده !

دوشنبه ۱۷ مهر :

سبزی سبزی ... خیلی خوش گذشت . همه رو گذاشته بودیم سر کار . از فوقیها گرفته تا ۸۵ ایها ! من و سمانه هم رفتیم دنبال شله زرد .

ظهر سر مغناطیس داشت خوابم می برد ! اما بعدش باز ...  

۵-۳ انگاری آمفی فیلم بود ! من که درگیر زولبیا بامیه بودم !  یادم باشه بگیرم ببینم !

۵ : ظرف برای سبزی و پنیر کم اومد ! نون نیومده ! نوشابه کو ؟ آب جوش اومد ؟! بیا این میز رو ببر !  اینجا آدم وول می زنه ! تنها نیستم !

ظرفها رسید . بدو بدو سبزی ! پنیرها رو گذاشتی ؟ خوب ببرش !

همه چیز روبه راهه ؟ پس کو تربچه هاش ؟  با یه سبد تربچه بین میزها می گشتیم و ...  خدا رو شکر اساتید هنوز نیومدن ! اگر خانم شجاعی می دید تربچه یادم رفته !!!

چایی چایی ... سه تا فلاکس ... ۱۵ تا آدم ریختن سرش !  

الهی سجاد من !!! چه خوش تیپ شدی امروز

خانمها آقایون تشریف ببرین آمفی . سمر جونم سه تار می زنه ... مثل همیشه عالی ! حیف که من باید برم . یادم باشه فیلمش رو بگیرم ببینم !

الان وقت تقدیر از اساتیده ... آقای عبادی ... خانم معینی ... بمیرم الهی خانم معینی چه بغضی کرده !  همه بلند شدند . همه سوت ... دست ! آمفی پره پره ! خیلی ها چون جا نیست وایسادن ! خوشحالم ... خوشحااااااااااااااال !!!!!!!!!!!!!!!

بعد از شعر طنز تقدیر از قبولیهای فوق لیسانس . هدیه : ماگ  

هم اینک برنامه ویژه : تقدیر از فعالان تشکیلاتی ! هدیه : قاب ! حالا نمی شه من ندم ؟ این استادها یه جوری نگاه می کنن ! آدم می ترسه !  چقدر دلم واسه این بیچاره ها سوخت ! کلی مسخرشون کردیم !

شام هنوز نرسیده . همه غر می زنن . دارم سکته می کنم ! بالاخره رسید .

تا بچه ها برن و جمع و جور کنیم ۱۰ شده بود !

راستی غذا چطور بود ؟ آخه نتونستم بخورم ! امروز هم با یه چایی تموم شد !

می خواستم آپ کنم اما ... نرسیده با مانتو خوابم برد  یعنی بی هوش شدم ...

خوب بود ... عالی بود ... جاتون خالی !

سه شنبه ۱۸ مهر :

غزال یه خبر جالب ... من هنوز زنده ام !

دلدار تو رو خدا بذار تمرینها رو واسه هفته دیگه . بابا یکی نیست به منم رحم کنه !  

تا ۱۲ کلاس ... تا ۴ آزمایشگاه ! باز این دستگاهه بازی در اورده ! دارم خستگی می میرم !

چهارشنبه ۱۹ مهر :

تا پنچری ماشین بگیریم و بریم دانشگاه باز هم مدرسم دیر شد ... حالا می گی چی کار کنم ؟  بعد از الکترونیک هم تا ۱ طول کشید تا تمرینهای کوانتم حل شه !

الان : خدایا چقدر کار دارم ... نشریه مونده ! درسهام همه مونده ! حسابها ... وااااااااااااااااای !

 

و این بود خلاصه یک هفته پر مشغله !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 19:3  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

تک و توک گوشه و کنار این دنیای اربعه انسانهایی هستند غیر اربعه . انسانهایی بی شمار و بی نشانه . تک و توک انسانهایی بیرون از حد حساب ... شلوغ و درهم ریخته و ناساز که در آنسوی دیوارهای اربعه دنیای این خلایق زاده اند و زندگی می کنند . زندگی ؟ نه . زنده اند ! برای اینها رنج بزرگی است زنده بودن حتا بودن خود مصیبتی است و ماندن که می کشد ! درد بزرگ و بی درمان اینها گم کردن است . دور افتادن است . با آن اربعه ها دم خور نیستند . نمی سازند . عمری با آنها همقطار و همکار و همدین و هموطن و همشهری و همسایه و همخون و همخانه و هم همند و همچنان بیگانه و دور . هر روز اینها را می بینی و گویی برای نخستین بار است که می بینی و آن هم دیدنی هر روز برخلاف انتظار . همیشه عجیب ... باور نکردنی !

دکتر علی شریعتی

+ آتش گرفته در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 19:48  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

بدم اما گرفتار تو هستم

مگر هرکس که بد شد دل ندارد؟

به نام نامی خالق زیباییها

به نام زیبای عشق

به نام دوستی

به نام درستی

به نام مهر

به نام حقیقت

به نام صداقت

به نام هرچه خوبی است

به نام هرچه زیبایی است

چشم می بندم ...

آرزو می کنم ...

یا غفار و یا غفار و یا غفار

یا ستار و یا ستار و یا ستار

یا رحمن و یا رحیم و یا ودود

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 2:19  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خداااااااااااااااااااااااا

خداااااااااا

خدا ... خدا ... خدا ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:19  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

روزی به خانه دوستی رفتم . او برایم فالوده آورد . به او گفتم : این فالوده عالمان است . دوست داری فالوده عارفان را به تو یاد دهم ؟ دوستم گفت : آری !

گفتم : عسل صفا ... شکر وفا ... روغن رضا ... نشاسته یقین را در دیگ تقوا بریز .

آب خوف بر آن بیفزا .

با کفگیر عصمت مخلوط کن .

و بر آتش محبت بپز .

آنگاه در ظرف فکرت بریز .

و با بادبزن حمد خنک کن .

و با قاشق استغفار بخور !

 

+ آتش گرفته در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:49  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

سایه ها دوره ات کرده اند ...

می خواهی بروی ... می ترسی

می خواهی بمانی ... می ترسی

می خواهی بمیری ... می ترسی ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12:33  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

خدایا ...

به فکرمان ... منطق

به قلبمان ... آرامش

به جسممان ... امنیت

به روحمان ... پاکی

به وجودمان ... آزادی

به دستهامان ... قدرت

به پاهامان ... سرعت

به چشمهامان ... زلالی

به زندگیمان ... عشق

به دوستیمان ... تعهد

به تعهدمان ... صداقت

عطا کن ...

 

الذی لیس کمثله شیی و هو السمیع البصیر

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:13  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

چند روز پیش آمنه sms ای بهم زد که خیلی این چند روزه فکرم رو مشغول کرد :

نمی توان گفت مراقب باش دلت نشکند ولی می توان گفت مراقب باش با گوشه تیزش دست کسی را نبری

با اینکه از نظرم داشتن این حد توقع خیلی بی رحمانه است اما ... جوابش  :

 

 

تنها نشسته بود و داشت با سنگ کوچکی که زیر پایش افتاده بود بازی می کرد ! یاد بچگی های خودم افتادم . بلندش کردم . پرسیدم: میای با هم قایم موشک بازی کنیم ؟

با تردید لبخند زد .

ساعتها طول کشید تا تونستم اعتمادش رو جلب کنم . دیگه ازم نمی ترسید . شاد بود و ساده می خندید !

این بار نوبت اون بود چشم بذاره . داشتم می دویدم تا پشت درخت قایم شوم . سنگی زیر پایم رفت ( همان سنگی که او آنجا گذاشته بود ! ) و زمین خوردم !

بلند شدم . دیدم تکه شیشه هایی روی زمین ریخته . ترسیدم نکند او بیاید و دستهای کوچکش زخمی شود . خورده شیشه ها را جمع کردم و برای اطمینان دستی بر زمین کشیدم . دستهایم سوزش عجیبی پیدا کرد . اهمیت ندادم و پشت درخت قایم شدم !

ساک ساک ...

دستهایم پر از خون بود . آنها را مشت کردم و پشتم گرفتم . مبادا ناراحت شود !

این بار نوبت من بود چشم بگذارم .

جای چیزی درون سینه ام خالی بود !!!

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:10  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

نازنین زیبا سلام ...

اینک ما مانده ایم و این شبهای پر هراس و لبهایی خاموش . هراس از چه ؟؟؟ از آنکه تو هستی و ما خاموش مانده ایم ...

زیبا می ترسم . می ترسم باز هم این شبها تمام شود و من زیارت ضریح چشمهایت را نکرده باشم . می ترسم بمیرم و آرزوی دیدارت را مثال آرزوهای کوچک کودکی ــ روزهایی که آرامش را آرزو می کردم ــ در خواب خاک گم کنم .

نازنینم ... کاش این بغض سنگین رخصتم دهد بار دیگر سلامت کنم . کاش فرصت دهد بی آنکه نگران خیسی خاک باشم باران شوم و بر خاک راهت ببارم . کاش در لیله القدری دیگر قرآنت را بر سر گیرم و ...

کاش یاریم کنی همان باشم که تو می خواهی .

آری محبوب من ... یاریم کن من نیز محبوب تو باشم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 0:1  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا ره

گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی است خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:47  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت

قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت

کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه عاشق باش

عزیز دلم ... عزیز دلم ...

منتظر آن دمم که نگاهم کنی

و ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل

اثاث دل تخلیه شود

و مردمان بخندند

و کودکان معصوم فقر لباس عافیت بپوشند

و ناجوانمرد از شرم بمیرد

عزیز دل ...

کودکان معصوم فقر ...

بگذار بنویسم

به یکبار نوشتنش که می ارزد

من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم

بیا یاریم کن که برای تو باشم

یا برای همیشه نام مرا از دفتر مدعیان عشقت خط بزن ... همین

ببخش ...

دوباره تند رفتم ...تند رفتم ... تند رفتم

عزیز دلم از نو می نویسم

سلام ...

 

 

برگرفته از آهنگ وبلاگ رجعت 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 20:1  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:29  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

امشب آمده ام تا عاشقانه ترین سجده عالم را برای چون تو زیبایی انجام دهم ... با لبهایی خاموش در برابر تقدیری که دستهای زیبایت برایم رقم زده . با چشمهایی بارانی برای سیاهی هایم که تو کریمانه در نور خود محو و نابود کرده ای . و مرا که سیاه عالمم سپید درگاهت ساخته ای . و کدامین افتخار بالاتر از آنکه در مقابل چون تویی رو سفید باشم !

امشب آمده ام تا پیشانی بر خاک عاشقانه ترین حرفها را برایت نجوا کنم و امید دارم که گوش دهی چون می دانی جز تو ای زیبا... ای خوب در این عالم کس ندارم ! می دانم تنهاییهایم از وجود زیبایی چون تو آکنده است و می دانی که مسرورم بدان ! که تو زیباترین معشوق عالمی !

معشوق من ... امشب آمده ام تا در درگاهت سجده کنم و افتخار که پستیهای این دنیای دون مرا خم نکرد اما وجود چون تو زیبایی مرا از پا افکند . و من این عاشق خاک شده نه بر خاک که بر نور سجده می کنم که در درگاه معشوقی چون توام .

یگانه معشوق من ... بر خاکستر وجودم جرقه ای بزن تا شعله ور شوم و مرا از خیل مدعیان به کوی عاشقانت هدایت کن !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 0:45  توسط نگار   | 

 

خوش گذشششششششششششششششششششششششت

اول مهر ... ترافیک غوغا می کرد . وقتی رسیدم اول از همه این ۸۴ ایها رو دیدم و خوب ... اینها هم سال بالایی شدن دیگه  شیرینیش هم ...  بابا ول کن اینها که شیرینی بده نیستن  بعد چند تا جقله دیدم ... احیانا ۸۵ ای بودن  دور خودشون می چرخیدن .

رفتم سر کلاس مشفق ... ایول جمعتون جمعه ... گلتون کمه  از ۸۴ ای گرفته تا ...   خلاصه کلی زدیم تو سروکله هم تا مشفق اومد . همیشه دلم می خواست با مشفق درس بگیرم اما تا حالا که نشده  ولی اینجوری کیفش بیشتره آدم درس رو نداشته باشه اما بره سر کلاس  خدا کنه تعداد زیاد نشه بذاره بمونم

بعدش هم کلی دوست بازی کردیم  یه کم سربه سر ۸۵ ایها گذاشتیم و یه کم هم زدیم تو سر ۸۴ ایها که شما رو چه به سال بالایی 

عبادی هم که تخته گاز درس داد ... انگار دنبالش کرده بودن  اما خوشم اومد استاد خوبیه

وای از این توسلی نگو که ماهه  دیگه از مغناطیس نمی ترسم . گفت همتون ۲۰ می شین  اما من چون نمی خوام خیلی ریا بشه ۱۹ می شم

توسلی جون درس نداد اما کلی حرف زد که برای اولین بار فکر کردم یکی هم درد این جماعت فیزیکی رو فهمیده  می گفت من وقتی اعصاب ندارم یا حافظ می خونم یا فاینمن  بعد گفت با آنالیز برداری می شه حال کرد اما با کیک و بستنی نمی شه  اما من که با همش حال می کنم  بعد در مورد اونهایی که فیزیک دوست ندارند چیزی گفت که خیلی به دلم نشست :

من در عجبم ز می فروشان کایشان                            به زانچه فروشند چه خواهند خرید

خلاصه جای اونها که نبودند خالی ...

هنوز نتونستم عطیه ۸۵ ایها رو پیدا کنم

 

+ آتش گرفته در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 17:57  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني