تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

پشت این نقاب خنده

پشت این نگاه شاد

چهره خموش مرد دیگری است!

مرد دیگری که سالهای سال

در سکوت و انزوای محض

بی امید بی امید بی امید زیسته

مرد دیگری که پشت این نقاب خنده

هر زمان به هر بهانه

با تمام قلب خود گریسته !

مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد

مرد دیگری که روی شانه های خسته اش

کوهی از شکنجه های نارواست !

 

مرد خسته ای که دیدگان او

قصه گوی غصه های بی صداست !

پشت این نقاب خنده

بانگ تازیانه ای رسد به گوش :

صبر ! صبر !

صبر ! صبر !

وز شیارهای سرخ

خون تازه می چکد همیشه

روی این تکیده خموش !

 

مرد دیگری نشسته پشت این نقاب خنده

با نگاه غوطه ور میان اشک

با دل فشرده در میان مشت

خنجری شکسته در میان سینه !

خنجری نشسته در میان پشت !

 

کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را

بر جهان دیگری نثار کرد !

کاش می شد این دل فشرده

بی بهاتر از تمام سکه های قلب را

زیر آسمان دیگری قمار کرد !

کاش می شد از میان این ستارگان کور

سوی کهکشان دیگری فرار کرد !

با که گویم این سخن که درد دیگری است

از مصاف خود گریختن !

وین همه شرنگ گونه گونه را

مثل آب خوش به کام خویشتن ریختن !

ای کرانه های جاودانه ناپدید !

این شکسته صبور را

در کجا پناه می دهید ؟!

ای شما که دل به گفته های من سپرده اید !

مرد دیگری است

این که با شما به گفتگوست !

مرد دیگری که شعرهای من

بازتاب ناله های نارسای اوست !

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 18:50  توسط نگار   | 

 

امروز سر کلاس اخلاق بحث وجدان بود .  وجدان .......  همونی که گشتم نبود ... نگرد نیست !

استاد داشت درمورد اینکه هیچ نوع عذابی بدتر از عذاب وجدان نیست حرف می زد و اینکه وجدانهای ما داره کمرنگ می شه . بعد یه حرفی زد که هنوز داره قلقلکم می ده ! گفت : عقل گاهی می خوابه اما وجدان اگه بیدار باشه همیشه بیدار می مونه . این حرف رو اصلا قبول ندارم . ممکنه یکی به ندای وجدانش گوش نده . بی خیالش بشه . حتا خفه اش کنه ! اما ممکن نیست وجدان نداشته باشه !!!

یه جمله دیگه هم گفت که اون هم باید اصلاح بشه ...

گفت : تنها عشق مسئولانه جاودانه است !

اما از نظر من اگه مسئولیت رو از روی عشق برداریم دیگه عشقی نمی مونه که بخواهیم به جاودانه بودن یا نبودنش فکر کنیم !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18:39  توسط نگار   | 

 

اشتباه اکثر مردم روشنفکر این است که خود آزادی را مطلوب می پندارند ! و این یکی دیگر از خیانتهای ادبیات به انسان است . فریب کلمه !

آزادی یعنی نبودن مانع و مانع اساسا برای کسی است مطرح است که می خواهد به جایی برود . می خواهد کاری کند . مانع را هم نمی فهمند ! خیال می کنن دیوار ... سد ... در بسته ... پنجره قفل شده ... درخت ... مرز ... حسود ... دشمن ... سیم خاردار ... تعصب ... خریت ... عشق فرزند و ... مانع است . اینها برای یک مهاجر ... مسافر ... برای فراری ... برای جوینده نجات ... برای صاحب نگاه ... برای تنهایی که تسلیتی می جوید ... مانع اند . برای دیگران چیزهای دیگرند : مثلا پناهگاه ( دیوار ) ... حافظ ( در بسته ) ... عامل آبادی و نعمت (سد ) ... خود آگاهی ( خریت !!! ) و یا اصلا وجود ندارند مثل مرز برای کسی که قصد خروج ندارد ! این است که فقط برای گروهی آزادی خواه در یک جامعه استبدادی اختناق وجود دارد . در همین جامعه برای کاسب کار یه صوفی یا نسخه خور یا قرتی استبداد وجود خارجی ندارد . آزادی نیز یک کلمه فریبنده پوکی است درست مترادف اسارت !

دکتر علی شریعتی

سالهاست دارم رو کلمه آزادی فکر می کنم . اما الان حتا شک دارم که صرفا خود کلمه آزادی تا وقتی تعریف درستی ازش نداریم مطلوب باشه !

آدمی همیشه و در تمام طول تاریخ طالب آزادی بوده اما متاسفانه هنوز تعریف درستی ازش نداریم . تا وقتی تعریف درستی از آزادی نداریم حتا اگه انقلابی هم بشه چون نمی دونیم به کجا می خواهیم بریم و نمی دونیم از چی می خواهیم آزاد بشیم حتا انقلاب هم سر انجام درستی نداره !

حالا آیا مردم توی قبر هم دنبال آزادی هستند ؟ یا اصلا توی همین دنیا تا چه حد دنبالش می گردند ؟ مردم رو نگاه کن ! خوب دم از آزادی می زنن . اما حاضر نیستند هزینه ای بدهند . کسانی که خودکشی می کنند از نظر من توی قبر دنبال آزادی نمی گردند فقط شاید چون توان یافتن آزادی روی زمین رو نداشتن و به جای اینکه مبارزه کنند زیر خاک دنبالش می گردند !

آزادی رو دو دستی تقدیم آدم نمی کنند . آزادیخواهی که مبارز نباشه آزادی خواه نیست !

اگه تعریفی از آزادی داری برم بگو ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 16:49  توسط نگار   | 

 

نمی خواستم کار به اینجا برسه که مجبور بشم واسه چیز به این کوچیکی هم بیام اینجا داد بزنم !!! اما چه کنم که بعضی از مسائل واقعا پیش پا افتاده واسه بعضی ها بزرگترین معضل زندگیشونه !!!

چند روز پیش داشتم با دکتر شجاعی درمورد فرهنگ چند هزار ساله ایران بحث می کردیم و اینکه پس الان کو؟ کجا رفت ؟ چی شد ؟ چرا این آدمها و این نسل انقدر ... خلاصه درد و دل می کردیم !!! امروز اگه می دیدمش حتما بهش می گفتم فرهنگ چیه فقط اینها یه ذره ادب یاد بگیرن کافیه !!!

چند روز پیش این جماعت ۸۴ ای ( از خوبهاشون که کم هم نیستن واقعا معذرت می خوام ! ) نمی دونم سر چی با خانم شجاعی بحثشون شده بود و از اونجایی هم که خیلی با ادبند ( ماشالا !!! ) خانم شجاعی هم برای ادب کردنشون امتحان ریاضی فیزیک رو انداخت با امتحان الکترونیک !  این جماعت هم به جای اینکه یه ذره برگردن به خودشون نگاه کنن خراب شدن سر عبادی که الکترونیک رو بنداز عقب .   عبادی جون هم از اونجایی که خیلی مرده گفت باشه فقط باید از همه امضا بگیرین .  اونها هم اومدن که امضا بگیرن . کی باشه کی نباشه ... هر کاری کردیم با امتحان کوانتوم و ریاضی فیزیک ۲ تداخل داشت . حالا ما کوتاه اومدیم که باشه به خاطر شما پنجشنبه ما هم میایم امتحان می دیم  اما ...

از قدیم گفتن در دیزی بازه حیا گربه کجا رفته !!!

این جماعت ۸۴ ای افتادن به جون ما ! اونم نه با زبون آدمیزاد که !  هرچی از دهنشون در اومد بارمون کردن . ما هم دیدیم که دیگه دارن کلا بی خیال حرمت دانشگاه هم می شن ولشون کردیم و رفتیم ناهار !

چشمتون روز بد نبینه ! از سلف اومدم بیرون می بینم یکی از همین جماعت دست عبادی رو گرفته کشون کشون اورده دم در سلف که مثلا استاد به من بگه امتحان عقب بیفته . عبادی هم بیچاره هاج و واج وایساد و گفت : فقط شما مخالفین ؟ منم که حس می کردم الان دو تا شاخ رو کله امه گفتم : همه ۸۳ ایها مخالفن !

دیگه بقیه اش رو سانسور می کنم ...

فقط امروز از دانشجو بودن خودم خجالت کشیدم !!!

با اینها باید مثل خودشون بود . خانم شجاعی دستت درد نکنه !

آخه شجاعی جون از این آدمها چه توقعی داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 15:57  توسط نگار   | 

 

می تازی همزاد عصیان !

به شکار ستاره ها رهسپاری

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار

اینجا که من هستم

آسمان خوشه کهکشان می آویزد

کو چشمی آرزومند ؟

با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون

گلهای سپید می کنی

و هر آن به مار سیاهی می نگری . گلچین بی تاب !

و اینجا - افسانه نمی گویم -

نیش مار نوشابه گل ارمغان می آورد .

 

بیداری ات را جادو می زند .

سیب باغ تو را پنجه دیوی می رباید

و - قصه نمی پردازم -

در باغستان من شاخه بارور خم می شود

بی نیازی دستها پاسخ می دهد

در بیشه تو آهو سر می کشد . به صدایی می رمد .

در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست .

در سایه - آفتاب دیارت قصه " خیر و شر " می شنوی

من شکفتن ها را می شنوم .

و جویبار از آن سوی زمان می گذرد .

 

تو در راهی .

من رسیده ام .

 

اندوهی در چشمانت نشست ... رهرو نازک دل !

میان ما راه درازی نیست : لرزش یک برگ .

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 7:14  توسط نگار   | 

 

سوسن را از آن رو " آزاد " نامیده اند که با ده زبان لال و خموش است !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 23:9  توسط نگار   | 

 

نمی دونم چرا هرکس من رو می بینه یاد طلبهاش می افته  بابا من به کیا بدهکارم ؟!! بگین بدهیم رو بدم و خلاص !!!

۸۵ ایها : چرا ما رو اردو نبردین ؟

۸۴ ایها : چرا استادها لی لی به لالامون نمی ذارن ؟!

۸۳ ایها : چرا امتحانهامون افتاده رو هم ؟

۸۲ ایها : چرا تو همیشه این وسطی ؟

۸۱ ایها : چرا ما فارغ التحصیل نمی شیم ؟

۸۰ ایها : چرا دست از سر ما بر نمی دارن ؟

استادها : چرا تو هنوز زنده ای ؟

فکر کنم فقط این وسط خانم شجاعی جونم بود که ازم پرسید : درسهات چطوره ؟ خوب می خونی ؟ مطمئنم که کارهای جانبیت به درست لطمه نمی زنه !!  

امروز سر کلاس کوانتم در به در دنبال مرگ موش می گشتم یا شایدم سیانور !!! راه دیگه ای نمونده !!!

غیر از ۳ تا امتحانی که دارم و نشریه ای که باید هفته دیگه دربیاد و فیلمی که باید هفته دیگه پخش شه ... باید از چند تا استاد هم وقت بگیرم و ...

از همه اینها جالب تر مطلبیه که به ستون آزاد زدن :

 

ققنوس در آتش افتاد و کار

                                   به صبوری سپرده است

باری سکوت

آری ...

           سلام

 

داشتم فکر می کردم کسی که این مطلب رو نوشته چقدر از ققنوس می دونه ؟ وقتی فکر می کنم می بینم ... هیچی !!!

ققنوس یه موجود خارجی نیست که تو آتیش بیفته ! ققنوس خود آتیشه !

داشتم فکر می کردم کسی که این رو نوشته چقدر موقع شناسه !!! که باری سکوت می کنه و به موقع اش ... آری ... سلام !!!

وقتی فکر می کنم می بینم اون نه هیچی از صبوری می دونه که اون رو برابر سکوت می گیره ! نه هیچی از سکوت که فکر می کنه با یه سلام شکسته می شه !

بعضی سلامها خود سکوته !!!

در مقابل چنین کسی که هیچی نمی دونه فقط باید گفت : علیک سلام  !!!

چقدر این گوشه گروه رو دوست دارم . جای دنجیه ! جون می ده برای تنها بودن !!! دور از این آدمها ...

انگار باز هم تب دارم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:43  توسط نگار   | 

 

مرده بود اما فراموش کرده بود که مرده است . یا شاید می خواست زنده بماند ! مرده بود اما داشت ادای زنده ها را درمی آورد . راه می رفت ... می خندید ... نفس می کشید !

مرده بود اما انگار لحظه جان کندن را هم فراموش کرده بود . نمی دانم بهانه ماندنش چه بود که انقدر برای ماندن تقلا می کرد . چقدر دلم می خواست جای او باشم ! گاهی مردن هم سعادت می خواهد . مردنی که آرامش خفتن دارد شیرین تر از خفتنی است که ترس مرگ در آن باشد . نمی دانم چرا این را هرگز نفهمید !

وقتی زنده بود از مرگ می ترسید . تقلا می کرد . دست و پا می زد . حالا هم که مرده باز دارد ادای زنده ها را درمی آورد !

وقتی گرفتار طوفان شوی آرامش بعد از آن را با همه وجود حس می کنی . طوفان ندیده آرامش را نمی فهمد ! کسی که در دریا زندگی می کند از سوختن چه می داند ؟ کویر را باید چشید !

وقتی درد جان کندن را چشیدی دیگر خفتن زیر خروارها خاک کنار جانورهایی که با چشمهای حریص به روزی شان نگاه می کنند نباید خیلی سخت باشد !

او که درد جان کندن را چشیده بود دیگر چرا ادای زنده ها را در می آورد ؟!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:11  توسط نگار   | 

 

الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی چه می جویی در این کاشانه عورم

چسان گویم چسان گویم حدیث قلب رنجورم

از خوابیدن

در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمی دانی . چه می دانی که آخر چیست منظورم !

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم

کجا می خواستم مردن ؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

همان دهری که با پستی به دندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم

شکست و خورد شد افسانه شد روزم به صد پستی

کنون ای رهگذر ...

در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی !!!

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 18:26  توسط نگار   | 

 

یه دفعه قد کشیدن جرمه ! سعی کن یواش یواش بزرگ شی! تا پیله نبستی پروانه نشو . پیله هم که تنیدی خیلی انتظار پروانه شدن نداشته باش ! ممکنه به ابریشمهای وجودت بیشتر احتیاج داشته باشند . اونوقت بدون اینکه حق دفاع داشته باشی محکوم می شی به سوختن ... آب جوش ... بخارهای داغ !!! وقتی سوختی ابریشمهات رو به تاراج می برند . تو رو هم با بقیه سوخته ها توی یه گور دسته جمعی خاکت می کنند و ... تموم ! انتظار فاتحه نداشته باش . تو دیگه تموم شدی ... خاک شدی ... مردی ! دیگه باید به فکر کرمهای دیگه بود. کرمهایی که قابلیت پروانه شدن ... نه نه ... قابلیت ابریشم شدن داشته باشند !

دیگه کسی برای کرمهای پروانه نشده دل نمی سوزونه !

+ آتش گرفته در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 8:30  توسط نگار   | 

 

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرشها را تارشان با پود

من به هرسو می دوم گریان 

در لهیب آتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ

و خروش گریه ام ناشاد

از درون خسته سوزان

می کنم فریاد ای فریاد ای فریاااااد

خانه ام آتش گرفته است آتشی بیرحم

همچنان می سوزد این آتش

نقشهایی را که من بستم به خون دل

بر سرو چشم درو دیوار

در شب رسوای بی ساحل

وای بر من سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدانها

روزهای سخت بیماری

از فراز بامهاشان شاد

دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش به جان نازل

در پناه این مشبک شب

من به هر سو می دوم گریان از این بیداد

می کنم فریاد ای فریاد ای فریااااااد

وای بر من همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار دفتر و دیوان

وانچه دارد منظر و ایوان

من به دستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله ور خیزد به گردش دود

تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر

صبح از من مانده برجا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسایگانم از پی امداد

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد ای فریاد ای فریااااااد  

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 19:23  توسط نگار   | 

 

چند وقت پیش یکی از بچه هایی که باهاش توی وبلاگ آشنا شدم بهم چیزی گفت که برام خیلی جالب بود . می گفت : حرفهات مثل فیلسوفهایی می مونه که عینک ته استکانی می زنن !!! نه اینکه حرفش رو تایید کنم نه . اما برام جالب بود . تعریف یه آدم کاملا خارجی که از من هیچی نمی دونه ! جالب بود !

راستش بیشتر ترجیح می دم بگن داری ادای فیلسوفها رو در میاری  تا بگن وبلاگت عاشقانه است !!! ( البته اگه بخوای عشق رو عشق امروزی تعریف کنی  )

امروی یکی از ۸۵ ایهای دغدغه دار اومده بود . نیم ساعتی با هم حرف زدیم . یاد اون روزها بخیر ! ترم یک ! چه آمال و آرزوهایی داشتیم ! و چقدر زدن تو ذوقمون  دختر خوبی بود . امیدوارم راهش رو درست انتخاب کنه !

می خواهم حرف بزنم . تنها همین ... خیلی ساده ! تنها می خواهم حرف بزنم ! می دانم در شهر مردگان زنده بودن جرم است و حرف زدن جرم ! یا در شهر زنده ها نوع دیگر مردن گناهی نابخشودنی است ! می دانم ! اما دیار من اینجا نیست ! من فرزند کویرم ... فرزند آتش ! ققنوسی که در سوختن هم نیست نمی شود ! زبانه می کشد ! می غرد ... می نالد ! خاکستر می شود اما نه خاکستری که بر باد رود یا در آب آرام گیرد ... نه ! خاکستری که سوزانتر از زبانه های آتش است ! خاکستری که تا ابد خاموش نمی شود ! خاکستری که گاه گرم می کند و گاه به آتش می کشد ! نزدیک شدن به خاکستر یک ققنوس یا ایمان می خواهد یا دیوانگی !

می خواهم حرف بزنم . نمی دانم چرا اینجا همه سکوت کرده اند . سکوتی از ضعف نه قدرت ! این سکوت زبونی می آورد . کاش می فهمیدند ! این سکوت لحظه هایت را حراج می کند . توانت را به یغما می برد ! این سکوت روح کودکت را به پیری می کشاند . فرسوده ات می کند . در شهر مردگان ساکنت می کند ! و تو دلخوشی ! دلخوشی به کلبه ای ... به سقفی ... به مرده هایی که کنارت نفس می کشند . و باز سکوت می کنی !

آری ... به زنجیرت کشیده اند ! و تو ای برده فرمانبر !!! باز سکوت می کنی !

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 16:44  توسط نگار   | 

 

سلام

آخرش من که نفهمیدم سعید عاشق بود یا فرهاد شیرینش رو گم کرده بود ! حتا نفهمیدم قضیه فایل و رمز و هک و این جور چیزها چی بود . فقط می دونم دیروز اومدم دیدم پسورد وبلاگم وارد نمی شه ! بعد فهمیدم یکی رمز یه فایل رو از یکی دیگه می خواسته زده وبلاگ من رو ...

حالا اگه تو فهمیدی من سر پیازم یا تهش !!! به منم بگو ... البته من یه جورایی عادت دارم ... به قول سمانه من این وسط فقط حکم یه قربانی رو داشتم !

بی خیال ... امیدوارم هیچ کس لیلیش رو ( ققنوسش رو ) گم نکنه ! اینم شد یه خاطره بامزه ! با کلی اعصاب خوردی !  

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:33  توسط نگار   | 

 

خاموشی رنگ جاودانی است . اگر می خواهی همیشه بمانی به رنگ جاودانی در آی ...

افلاطون

+ آتش گرفته در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 7:26  توسط نگار   | 

 

ای خدا ! بشنو ز طور سینه ام فریاد تلخم را

بر سرم سنگینی کوه است

ای پناه بی پناهان !

من چو موسا در میان قوم خود تنهای تنهایم

بر فراز کوه غمها اشک در پای تو می ریزم

سینه مالان می خزم بر قله های شعر

تا به اعجاز سخن این مرده جانان را برانگیزم

بارالها !

در کویر روحشان ره کوره ای از دین و دانش نیست

با چنین غربت خدایا با کدامین کس درآمیزم ؟

 

ای سخن را زندگی از تو !

شعر من الواح گویاییست در چنگم

شعر من گویاترین فرمان من کز آتش طور دلم خیزد

لیک این آلودگان کور باطن را

هیچ نیرو برنینگیزد

 

در سخن دارم ید بیضا ولی این قوم خفاشند

معجزم را در سخن نادیده می گیرند

این جماعت راهشان تا شهر دل دور است

چون کلیم از آستینم می تراود نور

ای دریغ این گرگ طبعان چشمشان بیگانه با نور است

می دمم جان در سخنها

از عصایی اژدها سازم

لیکن اینان معجزم را سحر انگارند

ای خدا این جمع چشم عقلشان کور است

 

کردگارا این بداندیشان کج پندار

همچو قارون جز طلا حرفی نمی دانند

غیر نقش سیم و زر نقشی نمی جویند

جز بت زرین خدایی را نمی خوانند

 

بی همانندا !

این سیه اندیشگان راه گم کرده

چشم دل بر سامری دارند

تا بجنباند بدست شعبده گوساله زر را

آن زمان چون بندگان بر خاک می افتند

از طلا معبود می سازند

آزمودم بارها این زرپرستان ثناگر را

هر زمان بانگ طلا در گوششان پیچد

می نهند ار بهر سجده بر زمین سر را

 

دادخواها !

این سیه کاران بدفرجام را جز زر خدایی نیست

جز بسوی سامری از این جماعت ردپایی نیست

گر درآمیزم سخن را با صفای چشمه مهتاب

از سخن این تیره جانها را صفایی نیست

 

ای خدا ! بشنو ز طور سینه ام فریاد تلخم را

بر سرم سنگینی کوه است

ای پناه بی پناهان !

من چو موسا در میان قوم خود تنهای تنهایم

بر فراز کوه غمها اشک در پای تو می ریزم

سینه مالان می خزم بر قله های شعر

تا به اعجاز سخن این مرده جانان را برانگیزم

بارالها !

در کویر روحشان ره کوره ای از دین و دانش نیست

با چنین غربت خدایا با کدامین کس درآمیزم ؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 9:18  توسط نگار   | 

 

خیلی وقت بود به بوفه نرفته بودم . کمتر هم از اون طرف رد شده بودم ! یا اگه رد شده بودم هم دقت چندانی نکرده بودم . امروز با یکی از بچه ها رفتیم تا قبل از آزمایشگاه یه چایی بخوریم شاید سر آزمایش خوابمون نبره  همون جوری که چایی رو گرفتم دستم و داشتم مطابق معمول درختهای گروه قشنگمون رو نگاه می کردم دیدم ...  جای یه سایه اینجا خالیه ! سایه قشنگترین درخت دنیا !!

بالاخره انگار روزش رسیده ... انگار وقتش شده بود ... وقت سر بریدن ... تشنه سر بریدن ...!!!  درخت کجی که روبروی بوفه بود رو بالاخره سر بریدند !!! و چقدر بعضی ها راحت شدند !!! آره همون درختچه هایی که در برابر اون درخت جرات قد راست کردن نداشتند ... حالا که سر بریدند می تونند اونها هم خودنمایی کنند و به سایه کوتاهشون افتخار کنند !!!

صبورترین درخت دنیا رو بالاخره... قبل از اولین بارون ... تشنه ... سر بریدند و قامت رشیدش رو به آتش کینه و حسد !!! سوزاندند . اما هنوز از اون صبور بلند یه کنده مونده و یه خاطره که هیچ کس نمی تونه پاکش کنه ...

زیبای بلند بالا سلام ...

می دانم ... خیلی دیر کردم ! شاید اندازه همان بارانی که تو در دوریش سوختی ! و تشنه جان دادی ! دیر کردم . آنقدر دیر کردم که سایه ات را به خواب خاک بخشیدی ! تا زمین این بی حیای عریان دل مرده اش را در آفتاب پهن کند تا خشک شود !!!

و خشک شد زیبا ... خشک شد!

زیبای من ... اینجا صبورها را به جرم صبوری سر می برند و به آتش می کشند نکند خواب خاک تعبیر شود .شاید نمی دانند همین کنده صبوریت را فریاد می زند ! شاید نمی دانند هیچ سایه ای آرامش تو را به این خاک تفتیده نمی دهد ! آنها هیچ نمی دانند .

زیبا بی حیایی این زمین عریان را ببخش ! او هم آرامش سایه ات را از یاد برده ! دست خودش نیست ... دوری فراموشی می آورد ... ببخش زیبا ...

دیر آمدم زیبا ... وقتی آمدم رفته بودی . و من نماز بارانم را به سایه خاطراتت اقتدا کردم و در دوریت قامت بستم !

نترس زیبا ... کسی نمی تواند خاطره ها را به آتش کشد ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:32  توسط نگار   | 

 

آفتابی یکدست

سارها آمده اند

تازه لادنها پیدا شده اند

من اناری را می کنم دانه . به دل می گویم:

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود .

می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم .

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 18:32  توسط نگار   | 

 

گل دارم ... گل ... گلهای پرپر ... گلهای پژمرده ... گلهای خشکیده ... گلهای مرده !

مرده؟ آره مرده ! چیه می ترسی؟ آخه مرده که ترس نداره ! مرده ها هم مثل گلهای پرپر آروم اند ! آره ... آروم ! البته اگه توی زندگی گلی رو پرپر نکرده باشند . اگه پرپر کنند باغبون گلها بعد از مردن آرامششون رو پرپر می کنه . مگه نشنیدی ؟ باغبون ما جای حقه !

گل دارم ... گل ... گلهایی که به جرم آفت نزدن پرپر شدن ! آفت لازمه زندگیه !

گل دارم ... گل ... گلهای پژمرده ... گلهای پرپر ... گلهای سوخته ! سوخته؟ آره سوخته تو که باور نداری گلهای پرپر بدون سوختن آروم بشن !! نه ...

مامانی سلام ...

این بار اومدم گلهای پرپرم رو ... نه ... نمی خوام بفروشم ! آخه اونها فروشی نیستند ! کسی هم اونها رو نمی خره . آخه هیچ کس ارزش واقعی اونها رو نمی دونه ! مامانی ... اونها رو اوردم تا به این بهونه به مردم نشون بدم که گلهای آفت زدشون ارزش گلهای پرپر من رو نداره !

آی مردم ... آی مردم ... گلهای من پرپر شدن . گلهای من سوختن ... اما ... خاکستر یه گلبرگشون رو به یه دشت گل آفت زده شما نمی دم !

گل من ... اول بمیر ... بعد پرپر شو ... بعد بسوز ... بعد بر باد رو !

و این است زندگی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 18:19  توسط نگار   | 

 

من که تمام عمر شاهد قربانی شدن و پایمال شدن حقیقتها بوسیله انسانهای مصلحت پرست بوده ام در مورد مصلحت عقده پیدا کرده ام و اعتقاد یافته ام که : هیچ چیز غیر از خود حقیقت مصلحت نیست !

آدمها همیشه برای مصلحت خودشون حقیقت دیگران رو پایمال می کنند ! برای همین وقتی حرفی می زنی از مصلحتها برداشت می شه نه حقیقتها . و از اونجایی که مصلحت آدمها گاهی با هم تضاد پیدا می کنه اولین قربانی حقیقته ! و خوب بعدش دنیایی رو تصور کن که در اون حقیقت قربانی مصلحت شده باشه !

متاسفم که مصلحت اندیش نبوده و نیستم !

 

+ آتش گرفته در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 11:2  توسط نگار   | 

 

درون آینه در پی چه می گردی ؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام ما نمی داند !

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است !

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ

چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است !

 

به قصه های غریبانه ام ببخشایید !

که من ـ که سنگ صبورم ـ

نه سنگم و نه صبور !

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد !

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم !

دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد .

 

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است !

 

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟

 

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:8  توسط نگار   | 

     محرم دل 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

سلام زیبا ...

آب آورده ام . نه برای تو ... نه ! تو هیچ گاه تشنه نبوده ای ! تو طعم تلخ تشنگی را نچشیده ای ! آب آورده ام زیبا اما نه برای تو ! برای خاکی که تشنه قدمهای توست ! آورده ام تا راه آمدنت را آب و جارو کنم ! آورده ام تا عکس تو را در آب به تماشا بنشینم ! آخر تو خود خوب می دانی چشمهای خاک آلوده مرا یارای آن نیست که به آفتاب خیره شود ! من هم مثال همه آنهایی که عاشق بوده اند باید عکس زیبایت را در آب تماشا کنم !

زیبا آب آورده ام . شاید هنوز لایق فنا نیستم ! برای چشم در چشم تو شدن باید به مقام فنا رسید ! باید عاشق بود ! باید ایمان داشت ... ایمان !

نمی دانم زیبا . نمی دانم چیزی که من به تو داشتم نیاز بود ... یا ایمان ! زیبا ... وای بر من اگر ادعای عشقت تنها از نیازم بوده باشد ! وای بر من اگر به زیباییت ایمان نداشته باشم ! وای بر من !

زیبا آب آورده ام . امروز که قرار است میزبان چون تویی باشم آب آورده ام که سیاهی ام را به زلالی اش ببخشی ! زیبا وقتی آمدی بر جام کوچکم نظری انداز تا دریا شود ! بعد در دریای عشقت غسلم بده تا زلال شوم ! وقتی زلال شدم ... وقتی سیاهی هایم را بخشیدی ... وقتی محرم شدم ! دیگر تنهایم نگذار ! مرا هم با خود ببر ! مرا هم با خود ببر ... مرا هم ببر !

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:30  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني