پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره خموش مرد دیگری است!
مرد دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته !
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
کوهی از شکنجه های نارواست !
مرد خسته ای که دیدگان او
قصه گوی غصه های بی صداست !
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه ای رسد به گوش :
صبر ! صبر !
صبر ! صبر !
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی این تکیده خموش !
مرد دیگری نشسته پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شکسته در میان سینه !
خنجری نشسته در میان پشت !
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد !
کاش می شد این دل فشرده
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد !
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد !
با که گویم این سخن که درد دیگری است
از مصاف خود گریختن !
وین همه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به کام خویشتن ریختن !
ای کرانه های جاودانه ناپدید !
این شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید ؟!
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید !
مرد دیگری است
این که با شما به گفتگوست !
مرد دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله های نارسای اوست !



