تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

لیلی گفت : بس است . دیگر بس است و از قصه بیرون آمد .

مجنون دور خودش می چرخید . مجنون لیلی را نمی دید ، رفتنش را هم .

لیلی گفت : کاش مجنون این همه خوادخواه نبود . کاش لیلی را می دید .

خدا گفت : لیلی بمان ، قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند .

لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد . حکایت است . حکایت چرخیدن .

خدا گفت : مثل حکایت زمین . مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ .

لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند .

خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ .

لیلی چرخید . چرخید و چرخید و چرخید .

دور ، دور لیلی است . لیلی می گردد و قصه اش دایره است .

هزار نقطه دوار . دیگر نه نقطه و نه لیلی .

لیلی ! بگرد ، گردیدنت را من تماشا می کنم .

لیلی ! بگرد . تنها حکایت دایره باقی است .

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:1  توسط نگار   | 

 

من هرچی می خواستم نخندم نمی شد ...

امروز از دفتر عمید زنجانی زنگ زدن ! برنامه شب یلدای ما رو کنسل کردن !  

۸۵ ایها حسابی شاکی اومدن با من دعوا !  اما منم که کم نمیارم !  چندتاشون وایسادن داد زدن !  منم وایسادم متقابلا داد زدم !  گاهی وقتی یکی عصبانیه باید سرش داد بزنی و گاهی باید سکوت کنی ... خلاصه یکی اونها گفتن و دو تا من تا اینکه ... بالاخره از رو رفتن ! دیگه ساکت شدن و عین بچه هایی که بعد از دعوای مادر به خود اون پناه می برن وایسادن و گوش دادن ! حالا نوبت من بود ! منم کلی داد داد کردم که من از همتون بیشتر کار کرده بودم بنابراین از همتون بیشتر ضرر کردم  بعد گفتن : ما دیگه برنامه نمی ذاریم !  منم باز وایسادم داد زدن که ای این یعنی فرار و ...

خلاصه انقدر حرف زدم تا ... برنامه افتاد واسه شنبه

داشتم فکر می کردم کدوم آدم بی کاری پیدا شده که رفته به عمید زنجانی گزارش کار تحویل داده ! و خوب ... آخییییییییییییییی ... چقدر کار کردن امثال ما واسش زور داره !!!  و جالب تر از همه اینها اینکه ... طفلی عجب آدم خنگی بوده !!!

کاری که این آدم کرد کلی طرفدار واسه شخص من درست کرد !  

می دونی وقتی یه آدم خنگ !!! باهات دشمنی می کنه بیشترین ضرر رو به خودش می زنه و بیشترین سود رو به تو می رسونه ! این کار اینها باعث شد که خیلی از ۸۵ ایها بفهمن دنیا دست کیه ! کی با اونهاست و کی ...

می دونی چیه ؟ این آدمها اصلا ماهی گیری بلد نیستن ! برای گرفتن ماهی نباید خیلی سرو صدا کنی ! یه قلاب گنده هم نیاز نداره ! فقط باید یه تور خیلی نازک پهن کنی یه کم طعمه توی اون بریزی بعد آروم یه گوشه بشینی و فقط تماشا کنی ! ماهی ها آروم میان و با اختیار خودشون به دستت میان ! بعد هم تو باید اونها رو آروم برداری، ببوسی و توی یه تنگ بلوری خوشگل بذاری ! ماهیها از جاهای گل آلود هجرت می کنن ...

خلاصه این کار اون باعث شد من حسابی تو دل ۸۵ ایها جا کنم  

بزرگترین شانس اینه که یه دشمن خنگ داشته باشی ! می خواد دشمنی کنه اما از اونجایی که خیلی ... تشریف داره بزرگترین دوستی رو در حقت می کنه

یا امام جواد ... چقدر مظلومی آخه ! ببین چه آدمهایی دم از تو می زنن

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 20:13  توسط نگار   | 

 

آدمها سه دسته اند :

نامحدود

محدود

بدون حدود !

همیشه آدمهای نامحدود رو دوست داشتم . به آدمهای محدود احترام گذاشتم و از آدمهای بدون حدود گریخته ام ! این دسته سوم رو اصلا نمی فهمم چه برسه بخوام ببینم دوستشون دارم یا قبولشون دارم یا نه !

آدمهای بدون حدود و بدون چهارچوب همیشه حدود و چهارچوبهای دیگران رو هم می شکنن . همینه که نمی تونن اونی باشن که باید ! واسه همین آدمها از این دسته گریزونن !

حالا اگه یکی ازت بخواد که با یه آدم بدون حدود دوستی کنی آیا لزوما تو قبول می کنه ؟ و آیا حاضری که هر بهایی رو بپردازی ؟ نه ... حرمت انسانها همین جوری بدست نمیاد که بشه همین جوری ازش گذشت !

من با آدمی دوستی می کنم که فکرش ، عقایدش ، یا حداقل برخوردهاش چهارچوب داشته باشه ! امیدوارم منظورم رو از چهارچوب درست بفهمی . چهارچوب داشتن یعنی به شخصیت انسانی دیگری توهین نکردن !

تو حق انتخاب نداری !!! واسه اینکه قبلا انتخاب شدی !!!

کسی که حق انتخاب نداره و فقط باید در مقابل انتخاب کننده ( حالا هرقدر هم متفاوت ! ) بسوزه و بسازه ! فقط لایق ترحمه !!! ... همین ...

دلم واست می سوزه !

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 19:16  توسط نگار   | 

 

جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن

در اومد خورشید ، شد هوا سفید

وقت اون رسید ، که بریم به صحرا

وای نازنین مریم ... آی نازنین مریم

جان مریم چشماتو وا کن ، من و صدا کن

بشیم روونه ، بریم از خونه

شونه به شونه ، به یاد اون روزها

وای نازنین مریم ... آی نازنین مریم

 

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم

ای کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم ، زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

وای نازنین مریم ... آی نازنین مریم

 

بیا رسید وقت درو ، مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم ، درو کنیم گندما رو

بیا رسید وقت درو ، مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم ، بیا بیا نازنین مریم

آی نازنین مریم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:1  توسط نگار   | 

 

کی شاهد مرادت دست آورد در آغوش

تا مو به مو پریشان چون زلف او نگردی

دارم دور می شم ...

یا دارم سعی می کنم دور بشم ...

انقدر دور که این چاله چوله ها رو نبینم !

 

گاهی وقتها پلی رو می زنی خراب می کنی که همه وجودت اونورش مونده !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:33  توسط نگار   | 

 

من از دو کار نفرت دارم : یکی دردودل کردن که کار شبه مردهاست ، و یکی هم از خود دفاع کردن ، برای تبرئه خود جوش زدن ، که کار مستضعفین است ، آدمهای سست . شجاع به همدرد نیازمند نیست ، از ناله شرم دارد . مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارد . زندگیش از او دفاع می کند ، زمان تبرئه اش می کند ، پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود . هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند !

دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:31  توسط نگار   | 

 

آدمها مختارند !

آدمهای خودشون سرنوشتشون رو رقم می زنند !

امروز هم یکی از اون روزهاست !

قراره آدمها دنبال سرنوشتشون باشند !

بعضی ها ناامیدند از این سرنوشت !

اما با نا امیدی و دست روی دست گذاشتن ...

آیا سرنوشتی رقم می خوره ؟

فکر کن ...

همین ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:18  توسط نگار   | 

 

دید مجنون را یکی صحرانورد

در میان بادیه بنشسته فرد

ساخته بر ریگ ، ز انگشتان قلم

می زند حرفی ز دست خود رقم

گفت : ای مفتون شیدا چیست این ؟

می نویسی نامه ، سوی کیست این ؟

هرچه خواهی در سوادش رنج برد

تیغ صرصر خواهدش حالی سترد

کی به لوح ریگ باقی ماندش ؟

تا کسی دیگر پس از تو خواندش

گفت : شرح حسن لیلی می دهم

خاطر خود را تسلی می دهم

می نویسم نامش اول و از قفا

می نگارم نامه عشق و وفا

نیست جز نامی از او در دست من

زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه ای از جام او

عشق بازی می کنم با نام او

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 14:19  توسط نگار   | 

 

ناله ای کرد و از خواب برخاست . نشست . زانوهایش را بغل گرفت . بغض کرد و سر روی زانو گذاشت .

کابوس بدی دیده بود ... خواب دیده بود کسی خوبیهایش را با بدی پاسخ نداده !! آخر مگر ممکن است ؟ نه نه ... چطور ممکن است کسی خوبیهایت را با بدی جواب ندهد !

کسی در کابوسهایش قهقهه می زد ! سرش را در میان دستهایش گرفت ... بوم بوم بوم ! باز این سردرد همیشگی ... باز بوی سوختن ... یک فکر سوخته ... یک احساس سوخته ... یک آدم سوخته !

تقصیر من نیییییییییییییییست ! نه زیبا ... تقصیر من نیست که دیگه خوبی رو باور ندارم ! وقتی تو دنیای ما جواب هر مردونگی یه نامردیه ! جواب هر خوبی یه بدیه ! وقتی خوب بودن یه دروغ بزرگه ! نهههههههههههههه ... چطور می تونم ؟!

زیبا ... امروز از چشمهای خودم خجالت کشیدم ! از اینکه اینم خاکی شده ... پست ... زمینی ! خجالت کشیدم که حتا اون هم خوبیها رو باور نداره ! عادت کرده ! انقدر به زشتی خو کرده که زیبایی براش زشت شده و زشتی براش زیبا !

چشمهای زمینی ! ازتون بدم میاد ! باید درتون بیارم پرتتون کنم وسط آتیش ! شما لیاقت اشک رو ندارین ! اشک مقدسه !

نه ... آتیش هم مقدسه ! باید خاکتون کنم !

نه ... خاک هم مقدسه ! ... تو دیگه لیاقت هیچ کدوم رو نداری !

باید طعمه گرگها بشی ! آره اینجا فقط گرگها مقدس نیستند !!!

 

زیبا ... امروز یه آدم دیدم ! با همین چشمهای خاکی ... زمینی ! آره با همین چشمها یه آدم بزرگ دیدم ! انقدر بزرگ بود که چشمهای خاکیم رو خاک کرد !

نمی دونی چقدر از این چشمها خجالت می کشم !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 18:58  توسط نگار   | 

 

بنفشه ای خوشرنگ

دمیده بود در آغوش کوه ، از دل سنگ

به کوه گفتم :

شعرت خوش است و تازه و تر

وگر درست بخواهی ، من از تو شاعرتر

که شعرت از دل سنگ است و

شعرم از دل تنگ .

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 18:9  توسط نگار   | 

 

ا ا ا ا ا ا  دور از جووووووووووووون ... این حرفها چیه ؟ کی گفته تو هم آدمی ... نفس می کشی ... حق داری ... ااااااااااااااااا کی گفته ؟ حتما یادم باشه تکذیبیه بدم !

تو نه آدمی ! نه حد داری ! نه حق داری ! نه نفس می کشی !

آخییییییییییییییییییییییی ... مرده متحرک !

چیه غصه می خوری ؟ می خوای واست ختم بگیرم ؟ فاتحه بخونم ؟ شاید تو هم آمرزیده شدی ! شاید یکی هم دلش به حال تو سوخت ... شاید یکی لااقل به بچگیت رحم کرد !

اما نه ... بی خودی دلت رو خوش نکن همینه که هسسسسسسسسسسست !

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

بهشت جاودان آنجاست .

جهان آنجا و جان آنجاست

گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است .

همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی است .

نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ،

نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،

جهان آرام و جان آرام ،

زمان در خواب بی فرجام ،

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 16:13  توسط نگار   | 

 

ارزشهایی توی این دنیا هست که ...

اگه بیانش کنی ضد ارزش می شه !

اگه بی خیالش بشی ...

فراموش می شه !!!

چه باید کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

زیبا ... امروز هر کاری کردم نتونستم واست بنویسم !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 19:27  توسط نگار   | 

 

از چیزی که هستی تا چیزی که می خواهی باشی ...

یک بودن تا یک شدن فاصله است ...

خیلی وقتها ما دوست داریم چیزی باشیم که شاید خیلی هم ازش دوریم !

حقیقت داره که اگه آدم بخواد می تونه فاصله بین بودن و شدن رو کم کنه ! اما یه تصمیم می خواد و یه عشق خیلی بزرگ !

اما ما همیشه نمی تونیم چیزی باشیم که می خواهیم ! حالا شاید یه جبر خارجی ! یا یه جبر درونی ! یا اصلا یه عادت ! ممکنه ما رو از اون چیزی که دوست داریم باشیم دور می کنه .

مثلا دوست داری خوب باشی ... اما محیطت بده ! اگه بین گرگها بره باشی خورده می شی ! پس باید محیطت رو عوض کنی . و اگر به اون محیط عادت کرده باشی ...

شدن شاید رسیدن به همون ایدئالیه که هرکس برای خودش داره و بودن ... اون چیزی که الان وجود داره ! رسیدن به اون ایدئال یا همون شدن ! کار سختیه ! سخته اما غیر ممکن نیست ! فقط یه تصمیم می خواد . اما نه یه تصمیم معمولی ... یه چیزی از ته دل !

 

+ آتش گرفته در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 20:33  توسط نگار   | 

 

از چیزی که هستی تا چیزی که می خواهی باشی ...

یک بودن تا یک شدن فاصله است ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 21:41  توسط نگار   | 

 

گاهی انقدر دلم از دست این آدمها می گیره که حتا فریاد زدن هم نمی تونه آرومم کنه ! 

تا حالا شده انقدر از یه آدم دلگیر باشی که ترجیح بدی فقط و فقط نگاهش کنی ؟! و فکر کنی که اگه هنوز یه قطره فقط یه قطره انسانیت تو وجودش باشه همون نگاه کافیه تا ...

اما ببینی حتا اون نگاه هم نتونست ...

بعد ترجیح بدی دیگه حتا نگاه هم نکنی تا لااقل حرمت نگاهت شکسته نشه !

حرمت نگاه ... آدمهای کمی هستند که حرمت نگاه رو حفظ کنن !

داشتم وبلاگ ترانه جون رو می دیدم سماع سرد  مثل همیشه حرف دل من رو زده بود ! گاهی چقدر به بعضی آدمها که شاید خیلی هم ازشون دور باشم احساس نزدیکی می کنم و گاهی چقدر از این آدمهایی که بهشون نزدیک هم هستم احساس دوری می کنم !

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 0:42  توسط نگار   | 

                                    ایران سرزمین من

یاد اون سه آذر اهورایی گرامی ...

روز دانشجو به همه اونهایی که اگر کاری هم واسه کشور و دانشگاهشون نمی کنن حداقل آبروی دانشجو رو هم نمی برن !!! مبارک .........

یادمون باشه ما فرزندان همین خاکیم ! یادمون باشه به خاکمون مدیونیم ! یادمون باشه دستهای کوچیکمون کلی قدرت داره ! یادمون باشه باید دست در دست هم دهیم به مهر ! یادمون باشه ... یادمون باشه ... یادمون باشه !

+ آتش گرفته در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 17:23  توسط نگار   | 

 

انتخاب عصاره و چکیده تمام زندگی آدمه !!

امروز به یه کشف خیلی مهم رسیدم ، تاکید می کنم ، کشف !! :

چیز دیگه ای وجود داره که از انتخاب مهمتر و ارزشمندتره : آفریدن ...

کسی که خوب انتخاب کنه کار بسیار مهمی کرده . معدود کسانی هستند که می توانند بهترین انتخاب رو از میان گزینه های موجود انجام دهند اما کسی انسان بزرگتریه که بتونه بیافرینه !! که وقتی کسی انتخاب می کنه مجبوره از میون چیزهایی انتخاب کنه که وجود داره و هست اما شاهکار اونه که بیافرینه اون چیزی که نیست !!...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:6  توسط نگار   | 

 

نشد این نشریه ما در بیاد و دست من واسه منگنه کردنش سوراخ نشه !

نشد این نشریه ما در بیاد و من از ذوق و بدو بدوهای تبلیغاتش ۲ دفعه کله پا نشم و زمین نخورم !

نشد این نشریه ما دربیاد و من از شدت هیجان چیزیم رو گم نکنم !  امروز هم کیف پولم رو گم کردم  که شقایق جونم پیداش کرد

نشد این نشریه ما در بیاد و من از خوشحالی بغض نکنم !  

نمی دونم این آدمها که این نشریه رو می خونن می دونن چقدر شب بیداریها ... بدو بدوها ... اعصاب خوردیها و ... پشتش خوابیده ؟

امروز یکی از بچه های قدیمی می گفت از سال ۷۶ به اینور نشریه به این خوبی ندیده ! نمی دونم چقدر حرفش تعارف بود اما ... نمی دونم چرا اما با بغض پرسیدم : جدا ؟؟؟

کاش می شد بگم واسه خط به خط این نشریه چه بلاها سرم اومده اما ... بازم شکر ...

خلاصه ... صفر مطلق منتشر شد !!!

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 17:21  توسط نگار   | 

 

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم

وقتی مردم روی قبرم ننویسید :

نه شعری ... نه شعاری

ننویسید که بودم از چه تباری

وقتی مردن آخرین نقطه راهه

نمی خواد سنگ روی قبرم بگذارید ...

وقتی هر اومدنی رفتنی داره ،

نمی خواد گل روی قبرم بکارید ...

خیلی وقتا پیش از این مرده بودم ،

عمری دلمرده بسر برده بودم

بدون سنگ ، بدون نام و نشون

چوب این زندگی رو خورده بودم

وقتی مردم

روی قبرم

ننویسید که بودم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 19:48  توسط نگار   | 

 

شیشه رو دوست دارم ...

واسه اینکه همه چیز رو سخاوتمندانه از خودش عبور می ده . هیچی واسه خودش نگه نمی داره !

بلوره ! حتا اگه شکستنی باشه !

حقیقت رو نشون می ده ... دروغ نمی گه !

شیشه رو دوست دارم ...

واسه اینکه خطوط نانوشته رو می شه نوشت ! می تونی روش هرچی می خوای بنویسی بدون اینکه اثری ازش به جا بمونه !

هروقت خواستی خطی بنویسی که هیچ کس نخونه ! یه مداد بردار و روی شیشه بنویس !!!

مرا دید و نشناخت این بود درد

که داند که این درد با من چه کرد ؟

چراغ جوانی فرو مرد و ماند

دلی بی امید و تنی پر ز درد

مرا چهره پرچین شد و موی ریخت

چه پرسی چه شد آن رخ همچو ورد

شکست مرا روزگاران نوشت

بخط شکسته بر این لوح زرد

از این سرد و گرم زمانه نماند

مگر اشک گرم و مگر آه سرد

به تسلیم موی سپیدم کشید

بخوان سرنوشت مرا زین نبرد

چهل بیش رفت و مرا باک نیست

کزین راه رفته است بس رهنورد

بسی گرد مردان گردنفراز

برآورد از خاکشان چرخ گرد

بسی مرد نامان کمتر ز زن

بسی زن نمایان برتر ز مرد

شکایت مرا نیست از روزگار

که عاقل ز گیتی شکایت نکرد

جوانی اگر رفت این درد نیست

مرا دید و نشناخت این است درد

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 18:40  توسط نگار   | 

                                   شب بخیر رفیق !

می گفت : گاهی آدمها توی یک نسل حکم تکینگی رو پیدا می کنند ! برای پیدا کردن و محاسبه درستش باید مرد میدون بود ! اگه هم محاسبه نشن ... یک نسل بدون تکینگی ...

امروز یه دفعه یاد یه عکس افتادم که خیلی وقت پیش تو وبلاگ یکی دیده بودم . با چند تا از بچه ها که درموردش حرف زدم و نظرات و احساسشون رو پرسیدم چیزهای جالب و گاها متناقضی شنیدم . وقتی خواستم احساس و نظر خودم رو راجع به اون بگم مثل همیشه یه کاغذ سفید برداشتم . چشمهام رو بستم و بدون اینکه فکر کنم هرچی به ذهنم میومد نوشتم :

شب ... طلوع ... آفتاب ... مرگ ... سکوت ... ترس ... مرده ها می ترسن ؟ ... درد ... خفقان ... فریاد ... خواب ... رویا ... کابوس ... شب اول قبر ... رستاخیز ... چاه ... شیشه ... خاکستری ... غبار ... تنهایی ... مرده ها از تنهایی می ترسن ؟ ... لالایی !!!

یکی ازم پرسید : شیشه دوست داری ؟

گفتم : آره مگه تو نداری ؟ چرا ؟

گفت : نه ! آخه زود می شکنه ! و انقدر تیزه که می تونه همه چیز رو ازت بگیره حتا زندگیت رو ! شیشه من رو یاد آدمهایی می اندازه که خورده شیشه دارن !

نمی دونم ! شایدم راست می گفت . اما من شیشه رو خیلی دوست دارم ! دلیلش باشه فردا میام  واست می گم ! ( به شرط حیات ! )

اگه خواستی تو هم نظرت رو راجع به این عکس بگو ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 19:26  توسط نگار   | 

 

سکوت بند گسسته است .

کنار دره ، درخت شکوه پیکر بیدی .

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپیدی .

 

نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش .

نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین .

کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر .

ز خوف دره خاموش

نهفته جنبش پیکر .

به راه می نگرد سرد ، خشک ، تلخ ، غمین .

 

چو ماری روی تن کوه می خزد راهی ،

به راه ، رهگذری .

خیال دره و تنهایی

دوانده در رگ او ترس .

کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم :

ز هر شکاف تن کوه

خزیده بیرون ماری .

به خشم از پس هر سنگ

کشیده خنجر خاری .

 

غروب پرزده از کوه .

به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر .

غمی بزرگ ، پر از وهم

به صخره سار نشسته است .

درون دره تاریک

سکوت بند گسسته است .

 

+ آتش گرفته در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 17:48  توسط نگار   | 

 

عرصه سیمرغ نه جولانگه توست !!!

 

 

+ آتش گرفته در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 10:13  توسط نگار   | 

 

پیشترها جلوی خونمون یه خونه قدیمی بود . از اون خونه هایی که می شد قسم بخوری حتما توش خفاش ها زندگی می کنن ! همیشه آرزوم بود برم توی اون ! برم توی زیرزمینش که پر از تار عنکبوته !!! توی صندوقچه های قدیمیش عکسهای قدیمی رو نگاه کنم و ...

اما حیف ... هیچ وقت به آرزوم نرسیدم ! آخه آدمهای مدرن !!! اون رو خراب کردن و جاش یه برج ساختن !  یه برج با صدها اتاق کوچیک که هیچ وقت تار عنکبوت نمی گیرن !!!  اتاقهایی بدون هیچ هیجان و پر از روزمرگی !!!  

روزمرگی ! غرق شدن در امروز ! بدون دیروز و بدون فردا !!!

دلم نمی خواد مدرن بشم ! دلم می خواد کاملا قدیمی بمونم ! یه آدم کاملا سنتی !

آدمهای امروز من رو یاد همین خونه های امروزی می اندازن ! قیمتشون متراژیه ! رو به شمال ! رو به جنوب ! بر خیابون ! دم بزرگراه !

آدمهای قدیمی من رو یاد خونه های قدیمی می اندازند ! قیمتشون قیمت زمینه ! قیمت خاک ! هرچی بمونن قیمتشون بالا می ره ! رشد ...

راستی اینجا داره برف میاد ... اولین برف پاییزی ! امیدارم مثل برف سفید باشین و سفید بمونین !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 13:54  توسط نگار   | 

 

 در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز

مردار بود هرآنکه او را نکشند

شب گریه شمع انجمن از طرفی

من غرقه اشک خویشتن از طرفی

ای صبح اجل تبسمی کن کز شوق

او از طرفی افتد و من از طرفی

تا حالا شده ندونی داری کجا می ری ؟ حتا ندونی چرا داری می ری ؟ حتا دلت نخواد بری ؟ اما مجبور باشی ...

اگه اجبار این زندگی نبود ...

شاید می تونستی خودت باشی !!!

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 17:6  توسط نگار   | 

 

امروز در یک اتفاق کاملا کوانتمی یه هواپیما در موقع take off تازه یادش افتاد landing کنه ! و این اتفاق کوانتمی نتیجه ای نداشت جز از دست رفتن چند تا آدم کلاسیکی !!!

یاد دادمان افتادم . وقتی رفت دخترش ۸-۷ سال بیشتر نداشت  نمی دونین چه مردی بود  خدا بیمرزدش  این مملکت چه کسانی رو الکی الکی از دست می ده

امروز در یک اتفاق کاملا کوانتمی عینک من از وسط به دو نیم غیر مساوی تبدیل شد  فیلسوفی  رو تصور کن بدون عینک ته استکانی !!!  

امروز در یک اتفاق کاملا کوانتمی کلی به چند تا آدم کاملا کلاسیکی ! خندیدم  اما خوب راستش دلم یه کم هم به حالشون سوخت !! می دونی چرا ؟ آخه اونها دارن وارد یه چاه پتانسیل می شن ! بدون اینکه بدونن آخه ذرات کلاسیکی که نمی تونن وارد چاه پتانسیل بشن !!! می خورن به دیوار سرشون می شکنه !  اما خوب منم نمی تونم بهشون هشدار بدم ... آخه یه آدم کوانتمی که نمی تونه با یه آدم کلاسیکی حرف بزنه !!!

درپایان ...

امروز در یک اتفاق کاملا کلاسیکی با بابا نشستیم و راجع به معضلات ترافیکی حرف زدیم و آخرش به این نتیجه رسیدیم که خوب بالاخره رئیس جمهور محبوبمون دکترای ترافیک داره !

فردا امتحان کوانتم دارم

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 18:1  توسط نگار   | 

 

مگر نه ما بر حقیم ...

پس از مرگ چه باک !!!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:4  توسط نگار   | 

 

گاهی از ساعتم عقب می افتم !

گاهی باید ثانیه ها رو شمرد !

گاهی باید از ساعتها عبور کرد !

زمان ...

وقتی می ره هیچ ردی ازش به جا نمی مونه جز چند تا چین و چروک !

چه فرقی داره این چروکها روی صورت باشه یا روی دل !!!

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:29  توسط نگار   | 

 

حیف است که چون کوزه بمانی خاموش

تا آنکه چه کس تو را کشد بر سر دوش

چون رود روان باش و به طبع رفتار

برخیز و بیاشوب و بفرسای و بکوش

+ آتش گرفته در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:56  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

نه که فکر کنی در شلوغی این روزها گمت کرده ام ... نه ! نه که فکر کنی در هیاهوی این دیار به خواب رفته ام ... نه ! نه که فکر کنی چشمهایت را به فریب روزگار فروخته ام و با بهایش آسایش خریده ام ... نه ! دل همیشه عاشق من چشمهایت را به هیچ فریبی نمی فروشد ... جان که قابل نیست ... بستانید !

زیبا ... کجای این دیار دل همیشه عاشق می توان یافت؟! آدمها امروز عاشقند و فردا فارغ ! از این زیباها زشت تر پیدا میکنی ؟ نمی دانی چقدر دردناک است که زیباها زشت شوند !

یادت می آید ؟ همیشه می گفتی : به بها بفروش نه بهانه ! آخ که نمی دانی چقدر بهای این آدمها کم شده ... بهای یک بهانه ... بهانه آسایش ! نمی دانم دور از چشمهای زیبایت درپی کدام آسایش هستند یا به کدامین فریب فروخته شده اند ؟! کسی که فروخته شد به بیگاری می رود ... بندگی می کند ... بندگی آسایش !

زیبا ... نه که فکر کنی گمت کرده ام ... نه ! اما برای این برده ها که به فریب ... به بهانه فروخته شده اند از تو گفتن چه سودی دارد ؟

بگذار تنها خودم با آن چشمها عاشقی کنم !!!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 13:55  توسط نگار   | 

 

دم دمای امتحانها که می شه اتاق من می شه یه چیزی شبیه فاجعه انجمن!! هر طرف رو که نگاه کنی اثری از یه درسه ! بعضی کتابها رو حتا می تونی پشت تختم پیدا کنی  خلاصه دیدنیه !

الان داشتم آزمایشگاه می نوشتم و در به در دنبال خط کش بودم ! حالا مگه پیدا می شه ؟! توی این همه امتحان خفن این عباسی هم ما رو علاف فرض کرده ها ...  خلاصه با عصبانیت تمام یه کشو رو باز کردم و ...

اگه گفتی چی دیدم ؟

یه کیسه پر از شن و صدف و گوش ماهی !  وای خدا ... می دونی مال کیه ؟ مال یک سال و نیم پیش ! اردوی پیش همین جماعت ۸۴ ای !!!  

یادش بخیر چه شبی بود ! چون هوا بارونی بود بچه ها رو کرده بودیم تو ساختمون و واسشون برنامه گذاشته بودیم . منم از خدا خواسته همه رو دودر کردم رفتم کنار ساحل ! وای که حتا نمی تونی حدس بزنی چه شبی بود ! تو و شب و تنهایی و دریا و بارون و آهنگ بارون شجریان ! یعنی زندگی تماااااااااااااااااااااااام ...

هیچ کس نیست ... بلند بلند شعر بارون رو می خونی . باد میاد . بارون به صورتت می خوره! تو هر قدم یه صدف برمی داری و یه آرزو می کنی !

بعد رفتم تو ساختمون . دیدم بچه ها بدجوری نگام می کنن ! یه نگاهی به سرتاپای خودم انداختم ! خوب حق دارن ! از سر تا پام آب می چکید ! دستهام شنی بود و پر از صدف ! عین بید هم می لرزیدم ! خوب خنده داره ... حق دارن !

خیلی وقته تمام خاطراتم رو جارو کردم بردم گذاشتم توی کمدم ! چرا این جا مونده ؟! یادم باشه شنبه ...

مرده شور این دل رو ببرن که شده صندوقچه خاطرات !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:12  توسط نگار   | 

 

سال اول :

وقتی برج میلاد رو می دیدم با تمام وجود داد می زدم ... دانیشگاااااااااااااااااا

سال سوم :

وقتی برج میلاد رو می بینم بغض می کنم و ترجیح می دم یه طرف دیگه رو نگاه کنم !!!

امیدوارم :

وقتی از اینجا می رم جوری نباشه که وقتی برج میلاد ( نماد گروه من ! ) رو می بینم احساس کنم ازش بدم میاد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:2  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني