تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم هست ، ولیکن در نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد

 

+ آتش گرفته در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:40  توسط نگار   | 

 

در آنجا

در فضای قدس ،

همه از عشق می گفتند

همه ، آرام می خواندند سرود زندگانی را ...

اما او ، به فریادی که در عرش خدا می تاخت

سرود درد آغازید

همه از شوق می گفتند

او از مرگ ...

از اندوه ،

دلش دریای ماتم بود

سرش پیمانه غم بود

 

ع.ص

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 17:0  توسط نگار   | 

 

یلدا بازی ...

اگه هزار تا امتحان هم داشته باشی نمی شه بچه شیطون و نسیم جون امر کنن و ما اطاعت نکنیم که ! از مقامات بالا دستوری مبنی بر یلدا بازی صادر شد و ما ... سمعا و طاعتا ...

۱. همیشه یه لحظه هایی توی زندگیت هست که اگه از دستشون بدی تا ابد باید حسرتش رو بخوری ! یکی از اون لحظه ها برای من وقتی بود که سوم راهنمایی بودم . آخرهای اسفند بود و ما خونه مامانی ( مادر پدرم ) دعوت بودیم . همه اعضای یه خانواده دوست داشتنی ...  دقیقا یادمه جمعه بود و من شنبه امتحان زبان داشتم . اون روز خرخون بازیم گل کرد و گفتم من که چند روز دیگه همه اعضای خانواده رو واسه عید نوروز می بینم ، الان بهتره که به امتحانم برسم . و این بود که نرفتم !  اگه می دونستم اون سال عید قراره همه اعضای خانواده رو توی بیمارستان ببینم و شبانه روز دعا کنم که یه نفر از این اعضا ( و محبوبترین اونها ) از این جمع کم نشه ... اگه می دونستم اون جمع صمیمی دیگه نمی تونه مثل سابق باشه ... اگه می دونستم ...  

تا ابد خودم رو واسه از دست دادن اون لحظه نفرین می کنم ...

۲. اصلا قرار به فیزیک دانشگاه تهران نبود . فیزیک رو دوست داشتم اما همیشه عاشق مکانیک بودم . آخه می خواستم شبیه یه عزیزی بشم که اون هم مکانیک خونده بود . اما نمی دونم چرا سرنوشت واسم فیزیک تهران نوشته بود !

۳. همیشه دلم می خواسته کارهای بزرگ بکنم . همیشه عاشق تغییر بودم . معتقدم آدمها باید توی محیطشون تغییر ایجاد کنن چون اگه این کار رو نکنن محیط اونها رو تغییر می ده ! کسان زیادی بودند که بهم یاد دادند تو می تونی و باید محیطت رو عوض کنی . اولیش عمو بود  دومیش هم بابا  حاظرم هر کاری بکنم تا بیشتر شبیه اونها بشم  

۴. از اونجایی که خیلی زیاد عاطفیم اصولا زیاد هم ضربه می خورم . می دونی چرا ؟ آخه آدمها حتا توی دوستیهاشون هم صادق نیستن ! از دوستیهای مصلحتی متنفرم ! به نظرم وقتی به دو تا آدم می گن دوست که در هم ذوب بشن . که یکی بشن . که سود و ضرر و مصلحتشون یکی بشه ! نه اینکه یکیشون به خاطر دوستی از تمام مصلحتهای شخصیش بگذره و اون یکی به خاطر همون مصلحتهای شخصی دوستی رو با صد ترفند زیر پا بذاره  

۵. دلم می خواد بزرگ شدم یه مهدکودک باز کنم و به بچه هاش یاد بدم :

توی زندگی باید عاشق بود ... و توی عشق باید صادق بود ... و توی صداقت باید ایمان داشت !

عشق ... صداقت ... ایمان ...

بازی ساده است. کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اونها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه .

این پنج نفر رو به یلدا بازی دعوت می کنم :

۱. قورباغه دهن گشاد

۲. باران

۳. سنگستان

۴. سماع سرد

۵. سقراط عاشق

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:42  توسط نگار   | 

 

امروز کلی دلم به حال یه آدم سوخت ! البته خودش انقدر سنگدل شده که حتا دل خودش هم به حال خودش نمی سوزه !

وقتی خودش به فکر خودش نیست ... چرا من کاسه داغتر از آش بشم ! اصلا به من چه !

از قدیم گفتن واسه کسی بمیر که واست تب کنه !

چه ربطی داشت ؟ ... نمی دونم ...

این روزها زمان داره ازم جلو می زنه ! باید بهش برسم . ببخشید اگه دو روزه آپ نکردم ...

برمی گردم ...

حتما ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 18:58  توسط نگار   | 

 

چی ؟ چی ؟ ... چی می تونه آرومت کنه ؟ فریاد ؟ سکوت ؟ گریه ؟ خنده ؟ قهقهه ؟ چی ؟ ...

نه ! با اینها آروم نمی شم ! باید دزش قوی تر شه ...

یه مسکن ؟

نه ... قوی تر ... خیلی قوی تر ...

یه خواب آروم ... خروج ... خروج کامل از این تن ؟

نه ... نمی دونم ... کامل نیست ! دروغه ! فریبه ! وجود نداره !

یه درد و دل ساده ؟

نه ... متنفرم از این کار ... !!! درد اگه درد باشه نباید به زبون بیاد !

پس چی ؟ ...

هیچی ...

درسته من در مقابل هیچ کس کم نمیارم اما ...

گاهی در برابر خودم کم میارم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 21:54  توسط نگار   | 

 

خوابهایم چه پریشان شده اند !

هزار هزار قاصدک اسیر ... پروانه خشک شده ...

گفته اند دورترها صدای پای مسافری خواب قاصدکها را آشفته کرده !

اگر خواب ماندم بیدارم می کنی نازنین ؟

خسته ام ... شاید خوابم برد !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:41  توسط نگار   | 

 

همیشه به یاد داشته باش ...

۱. تا وقتی خودت برای خودت ارزش قائل نشی ، دیگران ! برات ارزش اضافی !!! قائل نمی شن !

۲. اول ارزش یه چیز رو بدون بعد براش شرط بذار !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:30  توسط نگار   | 

 

باده زنم روزگار اگر ، اگر بگذارد

گردش چشم نگار اگر ، اگر بگذارد  

دست بر آن زلف بی قرار برآرم ، بر آرم  

عشق تو بر من قرار اگر بگذارد ، اگر بگذارد

پای دل از حلقه جنون به در آرم 

سلسله زلف یار اگر بگذارد ، اگر بگذارد

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:37  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها دانه های برف جای پاهایت را از آسمان به زمین آورده ! نگاه کن ... باور نمی کنم ! چقدر به من نزدیکی !  به نزدیکی ردی که بر دلم برجا گذاشتی ! یا شاید به نزدیکی همین دانه های برف که بر شانه هایم می نشینند .

نه ... نزدیکتری ! مثل هوایی که در آن دم می زنم و همه وجودم را پر می کند از سرخوشی لحظه های خوش با تو بودن !

نه ... نزدیکتری ... نزدیکتر ... نزدیکتر ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:37  توسط نگار   | 

 

اینکه تو را سرزنش می کنند نقص تو نیست ، زیرا زیبایی همیشه هدف و نشانه تهمت بوده است . بدگمانی زیب و زیور زیبایی است !

 

+ آتش گرفته در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:13  توسط نگار   | 

 

گفت دیدی ؟ چگونه آزردم

دل زود آشنای ساده تو

گفت دیدی ؟ که عاقبت کشتم

روح آزاد و اوفتاده تو

گفت دیدی ؟ چگونه بشکستم

اعتبار تو را ز خودخواهی

گفت دیدی ؟ که سوختم آخر

خرمن دوستی ز گمراهی

گفت دیدی ؟ که دوستان تو را

با چه نیرنگ راندم از یاران

گفت دیدی ؟ که پاک فرسودم

تن غم پرورت چو بیماران

گفت دیدی ؟ که از تو ببریدم

عشق دیرین نازنین تو را

گفت دیدی ؟ به اشک و خون شستم

رنگ و بوی گل جبین تو را

گفت دیدی ؟ که جمله نیکی تو

با دو رنگی ز یاد خود بردم

گفت دیدی ؟ که بعد آن همه صدق

کز تو دیدم روانت آزردم

گفت دیدی ؟ که از سرت بیرون

کردم اندیشه وفاداری

گفت دیدی ؟ که در تو شد خاموش

آتش مهربانی و یاری

گفت دیدی ؟ که در زمانه ما

معنی دوستی دگرگون است

گفت دیدی ؟ که هرکه این سودا

در سرش هست مغبون است

گفت دیدی ؟ که از حسادت و بغض

دوستی را ندیده بگرفتم

گفت دیدی ؟ که آنچه مدحم را

گفته ای ناشنیده بگرفتم 

گفتم آری ! یکایک اینها را

دیدم و اعتنا نکردم من

گله دوستانه ای هم هیچ

از تو ای بی وفا نکردم من

صبر کن تا که عکس کرده خویش

اندر آیینه زمان بینی

من نباشم اگر ، خدایی هست

هرچه دیدم یکان یکان بینی

 

+ آتش گرفته در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 8:48  توسط نگار   | 

 

خیلی حرفه ها ...

به من می گویند : اگر بنده خفته ای را ببینی او را بیدار مکن . شاید خواب رهایی می بیند .

به آنان می گویم: اگر بنده ای خفته ببینم او را بیدار می کنم تا درباره رهایی با او سخن بگویم .

 

بسیاری از ما عادت داریم تنها در خواب فکر رهایی باشیم ! دریغا نمی دانیم تا بیدار نشویم رهایی حاصل نمی شود !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:11  توسط نگار   | 

 

جگر شیر نداری سفر عشق نرو ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 17:20  توسط نگار   | 

 

اگه سکوت کنم فکر می کنی حرفی واسه گفتن ندارم ؟

پس سکوت می کنم تا باز هم اشتباه کنی ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:6  توسط نگار   | 

 

هرچی آرزوی خوبه مال تو

هرچی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو واشدن

تویی بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه ؟

اول دو راهی آشنا شدن !

امروز هم ار اون روزها بوداااااااااااااااااااااا  انتخاب واحد تو گروه فیزیک هفت خوان رستمه واسه خودش  اما می دونی چیه ؟ امروز دیدم این ترم خیلی بهم خوش گذشته بود با ۱۸ واحد خواستم بیشتر بهم خوش بگذره رفتم واسه ترم دیگه ۲۰ واحد گرفتم  فکر کنننننننن  ولی خوبه ! اگه اتفاق غیرمترقبه ای نیفته  همون ۴ ساله ای که خودم می خواستم  بابا من تازه دارم به این نتیجه می رسم خیلی هنرمندماااااااااااااااااااااا !!! فقط نمی دونم گناهم چی بود اومدم اینجا !  

هااااااااااااااااااااااااااان راستی تبریک !  واسه چی ؟ خوب آخه مغناطیس هم نمره داد  چند ؟ هیچی همونی که خودم حدس می زدم  خوبه ! امیدوار شدم به خودم

شب و روز دارم واسه خودم لاو می ترکونم  خوشم میاد هیچ کس به گرد پام هم نمی رسه  ( ببین چقدر بچه پررو ام  )

به قول فرناز ۴۰ تا هندونه با هم برداشتی و باز هم از رو نمی ری  

ببخشید باید برم که تا صبح کلی کار باید واسه نشریه بکنم ! آخه نه اینکه مدیرمسئولم !!!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:18  توسط نگار   | 

 

تا حالا دیدی وقتی یه آدم داره به خودش دروغ می گه از چشمهای خودش هم فرار می کنه ! یعنی توان شنیدن حقیقت رو حتا از چشمهای خودش هم نداره !!!

دیروز فیلم ابراهیم خلیل الله رو پخش کرد . بد نبود ولی خیلی خوب هم نبود ! نمی دونم چرا ما نمی تونیم حتا یه فیلم درست حسابی واسه ترویج عقایدمون درست کنیم ، در حالیکه توی دنیا هنر خیلی آدها رو به دام می اندازه !

یکی از قشنگترین فیلمهایی که دیدم فیلم مریم مقدس بود . یکی از  جملاتش انقدر روی من تاثیر داشت که هنوز هم با یاد دارم :

خدا به هرکه بخواهد بی حساب عطا می کند !

این رو توی زندگیم زیاد شنیده بودم اما هیچ وقت اندازه اون لحظه که این فیلم رو دیدم توی عمق وجودم رسوخ نکرده بود !

عطای بی حساب و کتاب ... محبت بی حساب و کتاب ... یه عشق بی حساب و کتاب می خواد !

عاشق تر از خدا سراغ داری ؟

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:42  توسط نگار   | 

 

داشتم به رضوان ( خانم شاهویی خودمون  ) می گفتم : تا حالا شده دغدغه ات این باشه که درست ترین کار رو بکنی و خیلی هزینه اون کار درست ! واست مهم نباشه ؟!

از بچگی تا همین الان همیشه فکر می کردم آدمها به اندازه سطح درک و شعور خودشون مطالب رو برداشت و تحلیل می کنن ! پس همیشه واسم دغدغه بوده که اگه می خوای سطح فکریت بالا بره سعی کن برداشت غلطی نداشته باشی ! واسه همین روی اتفاقات روزمره و برخوردهای آدمها و حرفهای اونها فقط توی اون لحظه فکر نمی کنم ! یعنی سعی می کنم حتما توی یه فرصت مناسب دوباره اونها رو تحلیل کنم و نذارم یه برداشت غلط باعث یه ذهنیت نادرست و یه رفتار نادرست بشه !

اما راستش نمی دونم و نمی تونم بفهمم چرا گاهی همین آدمها می خوان یه برداشت غلط رو توی ذهن آدمها جا بندازن ! خوب درسته من نمی خوام برداشت غلطی کنم اما خوب حقیقت رو هم که نمی تونم انکار کنم !

نمی فهمم چرا گاهی این آدمها به خودشون اجازه می دن وقتی از یه موضوع یه برداشت غلط می کنن . نه تنها ارزش گذاری و قضاوت می کنن ( که از نظرم بدترین کاره ! ) بلکه حتا این اجازه رو هم به خودشون می دن که برداشت و قضاوت غلطشون رو به زبون بیارن !! حالا از این کار چه هدفی دارن ... بماند !!!

نمی فهمم چرا وقتی من توی یه اتفاق ساده ساعتها ، روزها ، هفته ها ، حتا ماه ها و گاهی سالها می شینم فکر می کنم . نه اینکه حتا به خاطر اینکه برداشت آدمها واسم مهم باشه ... نه ! فقط به خاطر اینکه نمی خوام خودم اشتباه کرده باشم ! پس چرا این آدمها ...

مگه نه اینکه می گن خدا انسانها رو براساس نیتهاشون برانگیخته می کنه ! ولی انگار توی این دنیا تنها چیزی که مهم نیست همون نیته !

خیلی وقتها شده یه حرفی رو به یه آدم می زنم و رد می شم . گاهی اون آدم ازم می پرسه که منظورت چی بود و من واسش توضیح می دم . خیلی وقتها هم شده که اون آدمها ازم نمی پرسن اما خودم باز هم وظیفه ام می دونم که باز برگردم و یکبار دیگه هم شده واسش توضیح بدم تا اشتباه نکنه ! چون واسم مهمه همونقدر که من نمی خوام برداشت اشتباهی از یه آدم داشته باشم واسه اون آدم هم این حق را قائل می شم که برداشت اشتباهی نکنه ! این کار لزومی نداره ! وظیفه نیست ! گفتم که هر آدم به اندازه شعور خودش درک می کنه . این کار فقط یه ارزشه که واسه طرف قائل می شی ! که خوب ... اون آدم هم باید اون ارزش رو داشته باشه !

نمی دونم ...

راستی امروز خانم شاهویی اون جمله رو تصحیح کردن  :

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد !

ببخشید من خیلی شعرهای فروغ رو نمی خونم بنابراین این سوتی دادن ها کاملا عادیه ! البته این هم به معنی ارزش گذاری نیست . شاید شعرهاش خوب باشه ... ولی من دوست ندارم  

 

+ آتش گرفته در  شنبه نهم دی 1385ساعت 17:15  توسط نگار   | 

 

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من

از جفای دوستان گریم ، چو ابر بهمنی

سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل

ضایع آن عمری که با این سست عهدان سرکنی

دوستان را می نپاید الفت و یاری ، ولی

دشمنان را همچنان برجاست کید و ریمنی

کاش بودندی به گیتی استوار و دیرپای

دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

 

+ آتش گرفته در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:33  توسط نگار   | 

 

بزرگترین اشکال من اینه که همه چیز رو به طور مطلق می بینم ! و راستش همیشه هم دنبال اون مطلق می گردم . نمی دونم اشکال بزرگیه یا نه ! فقط می دونم باهاش خیلی وقتها در مورد این آدمها به تناقض می رسم !

دیشب باز حوصله ام سر رفته بود  با دوستی نشستیم و راجع به زمان ! حرف زدیم . و من باز به این نتیجه رسیدم که خیلی مطلق گرام !

خلاصه داشتیم بحث می کردیم که طرف برگشت و گفت این رو به موقع اش برات توضیح می دم !  من و می گی انگاری الو گرفتم !  گفتم : ببین من از این کلمه ( موقع ) متنفرم ! واسه اینکه به نظرم زمان در دست آدمه نه آدم در چنگال زمان !

گفت : خوب زمان توی زندگی آدمها موثره .

گفتم : نمی گم موثر نیست . خیلی هم تاثیر داره اما آدم گاهی باید باهاش بجنگه ! وگرنه باید با چیزی که همین زمان بهش تحمیل می کنه کنار بیاد !

گفتم : به نظرت انسان بهتره بجنگه که اگه شکست هم خورد دلش آروم باشه که من حداقل جنگیدم یا وایسه و منتظر باشه که زمان چی براش رقم می زنه و بعد عذاب وجدان بگیره که من هیچ کاری نکردم !!!

گفت : بجنگه ولی تا جایی که توان داره !

دیگه این یه قلم تو کتم نمی ره ! توان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه نه اینکه اگه چیزی برات ارزش باشه توانش هم در تو ایجاد می کنه ؟

نمی دونم ...

شاید باز هم دارم مطلق نگاه می کنم !

فقط می دونم من بازیچه زمان نیستم !

 

+ آتش گرفته در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 10:1  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خیلی وقت است می خواهم بهانه ای بیاورم و چند روزی از زندگی مرخصی بگیرم ! خیلی وقت است دلم می خواهد مثل کودکی ها ، بی هیچ دلیلی دنبال قاصدکها کنم و زیر درخت تنهاییهایم خواب تو را ببینم !

خیلی وقت است می خواهم از این پستیها بگریزم و بر ستیغ کوهسارها تو را فریاد بزنم !  خیلی وقت است می خواهم بی آنکه نگران این چشمهای غریبه باشم تن به زلال آب بسپارم و تا ساحل زیباییها که در آن مرغ دریا هم رفیق تمام ماهیهاست شنا کنم !

زیبا نازنینم ... می خواهم چند صباحی بی آنکه اجبار نفس کشیدن در این آلودگیها باشد در هوای پاک تو دم زنم !

زیبا ... روزهایم می گذرند و من در آرزوی یک آرامش کوتاه می سوزم ! می سوزم ... که سوختن حیات است ... حیاتی دردناک اما ... عاشقانه !

می سوزم ... می خوانم ... خاکستر می شوم ... و تولدی دیگر ... ققنوسی دیگر ... سوختنی دیگر ... حیاتی دیگر ...

حدیث پروانگی شنیده ام زیبا ...

حدیث تلخی است ! شاید دروغ باشد ! آری شاید پروانه و بلبل هردو دروغ باشند ! اما کیست که بتواند حقیقت گل را انکار کند !

نه زیبا ... گل حقیقت دارد ! گرچه پژمرده می شود ... خشک می شود ... پرپر می شود ... حتا انکار می شود ... اما حقیقت دارد !

می خواهم چند روز ... چند ساعت ... یا حتا چند لحظه مرخصی بگیرم ...

من باشم و تو باشی و دیگر هیچ ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:28  توسط نگار   | 

 

این جمله رو امروز کسی بهم گفت و کلی به دلم نشست !

و چه کسی سود بیشتری می برد از آن کسی که با الله معامله کند ؟

چند روز پیش هم به مناسبتی تفالی به نهج البلاغه زدم ! :

کسانی هستند که دلهایشان در بهشت است و تن هایشان را به کار وا می دارند .

نمی دونم چرا اما همیشه توی تنهاییهام چیزها و کسانی ظهور می کنه که حسابی آرومم می کنه !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:41  توسط نگار   | 

 

بزرگترین رنجها قادر نیست سکوت و تحمل را از من بگیرد اما کوچکترین ناگواری هم تا آتشی در من بپا نکند از من دست بردار نیست . اجازه بده رنجهایی که چندین روز بود خفته بودند و باز امشب بی جهت در روحم بیدار شدند با این چند خطی که برای اولین بار برای تو می نویسم بتوانم خاموش کنم !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 3:12  توسط نگار   | 

 

گفت : بیا ایمان بیاوریم به ابتدای فصل سرما !

پرسیدم : آیا ایمان تنها کافی است ؟

خاموش شد !

می دانست که من دیریست ایمان آورده ام !

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:31  توسط نگار   | 

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

یادمه ۶ ماه پیش بحثی رو شروع کردیم که : آیا عقل می تونه دل رو از پا در آره ؟؟ من خودم از اون دسته آدمهایی بودم که می گفتم : عمرا !!! عقل حتا انقدر نیست که بخواد در برابر دل خودی نشون بده چه برسه به اینکه بخواد اون رو از پا در آره . اما حالا ...

دارم فکر می کنم دل تا کی می تونه دست و پا بزنه که لااقل حقیقتش انکار نشه !

مدتها برای آدمهایی مایه بذاری و از بهترین چیزهات حتا از آرامش خودت بگذری و آخر هم ... همین آدمها می شن کابوس شبهای تو ! می شن مایه عذاب تو ! عذاب اینکه نمی خوای دلت از پا دربیاد ! می خوای کاری رو که دوست داری واسه آدمهایی که برات مهم اند انجام بدی ! و بعد به خودت شک کنی که چرا انقدر واسه این آدمها ارزش قائل بودی ؟ بعد هی بشینی خودت رو توجیح کنی که نه ! من هرکاری کردم واسه دل خودم بوده و دل من از پا در نمیاد ! و بعد یه نگاهی که به خودت می اندازی می بینی دیگه چیزی از اون دل باقی نمونده ! اونم له شده ... درب و داغون !

بعد که کلی فکر می کنی می بینی یه چاره بیشتر نداری ! فرار از همین دل ! که هرچی می کشی از دست همین دله ! بعد بزنی همه پلها رو خراب کنی ! سعی کنی هر کاری از دست عقلت برمیاد بکنی که زودتر شاهد خاموش شدن دلت باشی ! و هنوز خاموشش نکرده ! وقتی هنوز دستهات رو دور گردن دلت حلقه کردی تا خفه اش کنی ! تا ابد خاموشش کنی ! و اون هنوز داره دست و پا می زنی ... نگاهی به چشمهاش بندازی و ... باز هم ...

خداااااااااااااااااااااااااااااااا...

بسمه ! به خودت قسم بسمه ! بسه هرچی کشیدم ! دیگه حداقل عذابم نده ! زیبای من ... عذابم نده ! به خاطر همه اون لحظه ها !  

امروز مزد دو سال کار کردنم رو واسه این آدمها گرفتم !

آخه من توی این گروه ... دلخوشی جز انجمن نداشتم ! اون هم رها کنم ؟! پس سهم من چی می شه؟ سهم عقلم رو نخواستم ! سهم دلم چی می شه ؟! سهم اونهمه عشقی که بدون هیچ چشمداشت خرج این گروه کرد چی می شه ؟!

من سهم دلم رو می خوام !

آیا جدا سهم اون از اون همه خوبی این بود که اینجوری خفه بشه ؟!

باشه ... دل ما هم خدا داره !

فقط شک دارم این آدمها بتونن جواب یه دل شکسته رو بدن !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 19:7  توسط نگار   | 

 

همه رفتن ...

باز من موندم و یه گروه خالی ...

هیچ کس نیست ...

یه تنهایی مطلق !

می رم تو انجمن . انجمن من ... قشنگ من ... زیبا نازنین من !

آروم بخواب زیبا ... من همیشه با توام !

چراغ رو خاموش می کنم :

شب بخیر نازنین !

تو ستاره غریبی ، تو شکوه باور من

شب عاشقی است یارا ، بنشین برابر من

تو چه کرده ای که با تو ، شده عشق تارو پودم

تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم

تو چه کرده ای که عمری ز پی ات دویده ام من

به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من

چه شکسته ایستادی ، چه شکسته تر پریدی

به طواف عاشقان حرم خدا رسیدی

 

+ آتش گرفته در  شنبه دوم دی 1385ساعت 20:30  توسط نگار   | 

 

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی

همچون نیلوفری باش در آب

زندگی در آب ، بدون تماس با آب !

زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات

ریاضیات وابسته به ذهن اند

و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند !

زندگی سخت ساده است !

خطر کن ، وارد بازی شو !

چه چیزی از دست می دهی ؟

با دستهای تهی خواهیم رفت .

نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند ،

تا سر زنده باشیم ،

تا ترانه ای زیبا بخوانیم ،

و فرصت به پایان خواهد رسید .

آری ، اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که ،

زیبا زندگی کرده اند !

از زندگی نهراسیده اند !

شهامت زندگی کردن را داشته اند !

کسانی که عشق ورزیده اند ،

دست افشانده اند ،

و زندگی را جشن گرفته اند !

پس هر لحظه را به گونه ای زندگی کن

که گویی واپسین لحظه است .

و کسی چه می داند ؟

شاید آخرین لحظه باشد !

 

+ آتش گرفته در  جمعه یکم دی 1385ساعت 12:19  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني