تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

این دو روزه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند که من شاخ در بیارم !!!

اولیش دیروز انقلاب بود که نگم بهتره ...

دومیش حرفهای دیشب آدمی بود که تا حدود زیادی قبولش دارم . می گفت : سعی کن خیلی چیزها رو تمیز غسل و کفن کنی و ...  

پرسیدم : مگه حقیقت رو می شه کفن کرد ؟؟؟  

گفت : حقیقت رو نه ، برخی اتفاقات رو ...

نمی دونم . اتفاقها واقعیتها رو می سازه و تا واقعیتها رو نبینی حقیقت رو نمی فهمی ... تا وقتی هم که حقیقت رو نفهمی زندگی رو نفهمیدی . اگه قرار نیست زندگی رو بفهمی پس دلیل بودنت چیه ؟

سومیش  هدیه سمر جون بود ، یه آینه  ...  آینه برام خاطره خوبی رو تداعی نمی کنه . خاطره یه داستان که تو بچگی هام خوندم . اسم قصه اش رسم آیینگی بود ! اگه شد فردا واستون می گم .

چهارمیش هم حرف یکی از بچه ها بود :

مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود، عشق ابدی فقط حرف است، پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد، اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند.... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را.
یکی را باید انتخاب کند
 

این آخریه دیگه پاک قاطی پاتیم کرد . این که آخه یعنی همه چیز کشک ! این یعنی ... یعنی چی ؟ نمی فهمم ! فقط دارم فکر می کنم اگه عشق انقدر کشکه حداقل حرمت وفا رو نگه داریم ...

نمی دونم ... امروز پاک قاطی ام !

امروز کلی با رضوان اختلاط کردیم ... انقدر که جفتمون تو این سرما تبدیل به آدم یخی شدیم  هرچی بیشتر می گذره بیشتر حسرت روزهایی که رضوان رو نمی شناختم رو می خورم . خیلی فهمیده و دوست داشتنیه ... وای اگه این هم بره من از تنهایی دق می کنم

 
+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:17  توسط نگار   | 

 

حق داری کوچولو ...

منم جای تو بودم همین کار رو می کردم . اما باور کن تقصیر من نیست . در تمام طول تاریخ ضعف در برابر قدرت محکوم به شکست بوده ...  

همش بهش می گم : بچه برو با هم قد و قواره خودت بازی کن ...

کو گوش شنوا ...

همیشه گفتم بازم می گم : از هیچ نوع خستگی ای انقدر لذت نمی برم ...

نشریه مون منتشر شد ...

مبارکه زیبا ...  

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 21:23  توسط نگار   | 

 

گفت : پاشو بیا کوه . کلک خیلی خوش می گذره . فرمانیه! ، نیاوران ، سر ۳۲ ساعت ...  

آه از نهادم بلند شد ! کلک ... یادش بخیر .

خدا می دونه چقدر دلم می خواست برم و نه فقط دلم که چقدر احتیاج داشتم بعد اینهمه وقت یه روز کاری رو بکنم که دوست دارم اما ...

بهش گفتم : هرچی از فیزیکی ها دورتر بهتر !

این رو عقلم می گفت نه دلم ! و چقدر فاصله است بین اون عقل و این دل !

کاش می دونست همین دانشگاه اومدنم هم اجبار زمانه ! وگرنه دیگه حتا تحمل اونجا رو هم ندارم . کاش می دونست حاضرم به هر دری بزنم که فقط از این محیط دور بشم و حتا از این آدمهایی که از ته ته دل دوستشون دارم .

کاش می دونست توی این سه سال اندازه ۳۰ سال پیر شدم !

کاش می دونست ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:30  توسط نگار   | 

 

الا ای آهوی وحشی ، کجایی ؟

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان ، دو بی کس

ددو دامد کمین از پیش و از پس

بیا که تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

چه خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بی کسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی در آید

ز یمن همتش کاری گشاید ، گشاید

چو آن سرو روان شد ، کاروانی

ز شاخ سرو می کن سایبانی

لب سرچشمه ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفتگویی

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چو نالان آیدت آب روان پیش

مدد بخشش ز آب دیده خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک پی تواند

که این تنها به آن تنها رساند

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 15:49  توسط نگار   | 

 

هوای فوق العاده ای بود . جون می داد برای قدم زدن و فکر کردن ! فکر کردن به ... درست نمی دونم به چی ! اول از همه به تولد امسالم فکر کردم ! به اینکه افرادی که کنارم بودند دوستان واقعیم بودند نه آدمهای مصلحت اندیش ... نمی تونم بگم چقدر امسال از نبودن یه نفر خوشحال بودم ! به کادوهایی که گرفتم فکر کردم : به عروسک رضوان ، به قاب عکس شقایق ، به عطیه برتر قورباغه جون ! به اون دفترچه خاطرات . به اون قابی که بالاخره دیوار خالی اتاقم رو پر کرد ... به تک تک کتابهایی که گرفتم ...

بعد نمی دونم چرا یه دفعه تصمیم گرفتم بیام و بدترین خاطره دانشگاهم رو براتون تعریف کنم اما راستش نتونستم . نمی دونم شاید یه روز براتون تعریف کردم . شاید تونستم یه روز از نامردی های یه دوست براتون بگم ! شاید ... اگه الان هم نمی گم چون نمی خوام وضعش از اینی که هست بدتر بشه ...

هوای خوبی بود . کاش ذهن آشفته من هم می تونست توی این هوای خوب نفس بکشه ... حیف ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 21:7  توسط نگار   | 

 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

داشتم به اون می گفتم : توی دنیایی که یوسف رو هم به زر ناسره می فروشند از این آدمها چه توقعی داری ؟

فقط نگاهم کرد ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:8  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

حتا برای حرف زدن با تو هم دیگه نایی نمونده ...

چقدر بده آدم جلوی خودش کم بیاره .

زیبا ... دیگه نمی دونم چه باید  کرد !

شاید سکوت ...

شاید فریاد ...

بدجوری دلم برای یه خواب تهی تنگ شده !

و خواب تهی یعنی :

خوابی که حداقل کابوسی نداشته باشه ...

رویا نخواستم !!!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 20:55  توسط نگار   | 

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی ،

تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت ، همه جا ،

من به هرحال که باشم به تو اندیشم .

تو بدان . این را تنها تو بدان .

تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند .

اینک این من که به پای تو در افتادم باز .

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر ، تو ببند ، تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:48  توسط نگار   | 

 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

سلام زیبا ...

خواب دیدم ! تقصیر دلم نیست زیبا . این روزها همه چیز پامال مصلحتها می شود ، حتا رویاها ! می بینی زیبا ؟ باز شاعر شده ام ! می گویند تب آدم را شاعر می کند . خواب دیدم ، حتا نمی دانم رویای با تو بودن را دیدم یا کابوس بی تو ماندن را ! دیگر خوابهایم را به یاد نمی آورم . تقصیر دلم نیست ! زیادی خسته است . این آدمها خسته اش کرده اند ! دیگر حتا نمی دانم باید حرف دلم را گوش کنم یا مصلحت عقل را در پیش گیرم . این دل زیادی خسته است ! مدام چرت می زند ! می خوابد ! حتا خوابهایش هم خوابهای ساده کودکی نیست . دیگر حتا به این دل هم اعتمادی نیست . می گویند اگر به مصلحت عقل عمل کنی پشیمان نخواهی شد . نمی دانم چه کنم در این دو راهی ! رسم جوانمردی نیست که این دل را در این برهوت تنها رها کنم اما ... چاره چیست ؟

خواب دیدم زیبا ! نپرس ! خیلی وقت است خوابهایم را به یاد نمی آورم . شاید مصلحت نیست . نکند زمان این دل را هم مصلحت بین کرده ؟ آری زیبا ... زمان ، دل را حد می زند . و دل آری حتا دل هم مصلحتها را باور می کند ! همین است که مدام خواب می بیند و خوابهایش را فراموش می کند !

شاید مصلحت است که خوابها هم فراموش شوند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 11:9  توسط نگار   | 

 

میوه های جان من سنگینی می کنند . آیا گرسنه ای هست که میوه هایم را بچیند تا بخورد و سیر شود ؟ آیا در میان مردم روزه دار دلسوزی هست که با میوه هایم افطار کند تا آسوده باشم ؟

جانم زیر انبوهی از سکه های طلا و نقره گرفتار شده است . آیا کسی هست جیبهای خود را پر کند و سنگینی را برایم کمتر سازد ؟

جانم در شراب زمانها غوطه خورده است . آیا تشنه ای هست که بنوشد و سیراب گردد .

ای کاش درختی باشم که نه شکوفه می دهد و نه میوه به بار می نشاند زیرا درد میوه دادن بیش از عقیم ماندن است ! رنج آنکه دارد اما کسی از او نستاند بیش ار فقیری است که ندارد و به او نبخشند !

ای کاش چاه خشکی بودم که مردم بر من سنگ بیندازند و این بهتر از آن است که چشمه جوشان باشم اما تشنگان از کنار من بگذرند و ننوشند !

ای کاش چوب خشکی باشم که زیر پا له می شوم و این بهتر از آن است که تار زرینی در خانه کسی که بی انگشت باشد و در میان ساکنانی لال سپری کنم !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 18:41  توسط نگار   | 

 

شبی مرغ سپیدی می شوم من

گشاده بادبان بال در باد

به دریا می زنم دل را و چون موج

به هر ره می شوم آزاد آزاد

... Best

این دو بیت رو یکی از دوستهام واسم فرستاده که مثل همه حرفهاش دلنشین بود . فقط موقع خوندنش چندتا علامت سوال تو ذهنم بوجود اومد که ... بهتر دونستم که ازش بخوام همین جا جواب بده .

* بزرگترین آرزوی زندگی من همین آزاد آزاد بودنه ... آزاد آزاد ... اما ...!!! آیا این آزادی به قیمت اسارت دیگران درسته ؟؟؟ اصلا قیمت این آزادی چیه ؟ ... نمی دونم !

* این چند وقتی که من دارم وبلاگهای آدمهای مختلف رو زیرو رو می کنم به یه نتیجه بد اما واقعی رسیدم ! می دونی چی ؟ اینکه آدمها وقتی یه اشتباه می کنند برای اینکه حاضر نباشند اون اشتباهشون رو قبول کنند دست به هزار و یک اشتباه دیگه می زنند . اون اشتباهات بعدی اونقدر وحشتناکه که عملا فرصت جبران رو یا حتا فرصت باور رو یا بدتر از همه فرصت فهم حقیقت رو از خودشون می گیرن !!! بعد که همه فرصتها از دست رفت یا همه پلها خراب شد به جای اینکه فکر کنند چرا ؟ یا الان چاره چیه ؟ فکر می کنند الان آزاد آزادند ... اما نمی دونن که این آزادی اسارته در خود !!! می فهمی چی می گم ؟

* بچه که بودیم یادش بخیر باهم دوئل می کردیم . همیشه من می گفتم : اگه کسی با من دوئل کنه حتما کارش ساخته است ! اما همه می دونستند تفنگ من آبپاشه !!!

یادمه چند وقت پیش تو یکی از پستهام نوشته بودم :

عقل تو نمی تونه دل من رو از پا در آره . خواستی باور کن . خواستی مبارزه کن !

به نظرت توی دوئل من کدوم برنده شد ؟ اگه بگی قول می دم به همه بگم که تفنگم آبپاشه !

*** آزادی قشنگترین کلمه دنیاست . از بچگی خیلی دنبال معنی واقعی اش بودم اما ...

اگه معنی اش رو پیدا کردی به منم می گی ؟

امیدوارم همه آدمها به اون آزادی واقعی برسند و به قول این شاعر مرغ سپید سپیدی باشند ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 19:39  توسط نگار   | 

 

پاشو عزیزم . پاشو نگارم . پاشو دیگه . تو که هنوز خوابیدی ؟ می دونی چقدر کارهات مونده ؟ می خوای اخراج شی ؟ می خوای نشریه ات در نیاد ؟ می خواد حق رو رها کنی ؟ می خوای به قدرتت شک کنن ؟ ...

نه عزیزم پاشو . تو حق نداری ... صد دفعه بهت گفتم وقتی مردی هزارسال می تونی زیر خروارها خاک بخوابی . اون موقع خودتی و خودت . هیچ کس نیست ... راحت !

می دونم تب داری . می دونم حالت ابدا خوب نیست اما یادت باشه :

هیچ کس به قدرت تو وجود نداره ! اگه تو دست بکشی ...

پاشو مامانم ... پاشو ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:52  توسط نگار   | 

 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد ... ای فریاد ... ای فریاد ...

سلام زیبا ...

کاش این بغض چند ساله اجازه می داد راحت تر با چون تویی سخن گویم . کاش می گذاشت دور از این آلودگی ها در هوای پاک تو دم زنم . می دانی زیبا دیگر راه نفس کشیدن هم بسته شده . دیگر به خس خس این سینه عادت کرده ام . دیگر تنها برایم یک وظیفه مانده و بعد ...

خسته شده ام زیبا ... خسته شده ام که تنهایی بار این وظیفه را بر دوش کشیدم .

دیگر عادت کرده ام . دیگر حتا به تنهایی هم عادت کرده ام .

همراه بودن تو با من ارمغانی است که تحمل این لحظه ها را بر من ساده تر می کند ...

یا شاهد و یا شاهد و یا شاهد ...

سه چیز می ماند :

ایمان ، امید ، و عشق ...

و عشق برترین آنهاست

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:40  توسط نگار   | 

 

...

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند ...

امروز بزرگترین عشق دنیا هم به جدایی ختم می شه :

حسین و زینب ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 10:39  توسط نگار   | 

 

۱. واست متاسفم ! با بد آدمی در افتادی !!!

۲. هر مشکلی یه راهی داره . تا حالا راه های زیادی رو امتحان کردم . متاسفم که فقط همین یه راه رو واسم گذاشتی !

۳. یا امام حسین مگه نه اینکه تو در برابر بیداد قیام کردی ؟ پس یاریم کن تا من هم اندازه قد و قواره خودم جلوی ظلم !!! وایسم ...

یا حسین

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:31  توسط نگار   | 

 

ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی ،

در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید .

ای واژه های تلخ تنهایی ،

ای عابران خسته سرنوشت ،

ای ورقهای پاره شده در غبار سهمگین ،

آیا کسی مرا ،

در خاطرات اشکهایش می شناسد ؟

آیا عابران کوچه های غم ،

فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند ،

تا قصه ملکه قصر ماتم را باز گویم ؟

با شمایم ،

ای آدمهای شیشه ای !

من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام .

ای کوچه های گلی رویا ،

آیا گامهای دیروز کودکی ام را ،

با شادی به من باز می گردانید ؟

با شمایم ای اسطوره های قصر ماتم !!!

 

+ آتش گرفته در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 14:4  توسط نگار   | 

 

گاهی وقتها حس می کنی خیلی آدمهای دور بهت نزدیکند و خیلی آدمهای نزدیک ازت دور ...

تا حالا شده وقتی داری چشم تو چشم یه آدم باهاش حرف می زنی حس کنی چقدر نمی فهمیش ؟ یا حس کنی مگه من دارم با زبون مریخی حرف می زنم که اون نمی فهمه ؟

تا حالا شده بخوای شونه های یه آدم رو با دستهات بگیری ، وحشیانه تکونش بدی و بگی : بفهم !!! ولی ... نگی ... نکنی ... فقط چون مصلحت نیست ! یا چون فهم اجبار نیست ! یا چون درد مشترک نیست ! یا چون هیچ نقطه اشتراکی بین یه مریخی و یه زمینی نیست !

بعد سعی کنی زمینی شی ! مثل اون شی ! مثل اون فکر کنی ... حرف بزنی ... تا رسوا نشی ! تا بتونی بودنش رو راحت تر تحمل کنی ! یا کمتر زجر بکشی ! بعد یه مدت که زمان گذشت ... نه اینکه حتی یه ذره شبیه اون شده باشی نه ... ولی دیگران با اون یکیت کنن ! و مسئولیت یکی بودن با یه بیگانه !!! رو روی شونه هات بذارن ! و تو بترسی ... بترسی چون حتا اون رو نمی فهمی چه برسه بخوای باهاش یکی بشی ! از یه طرف این تناقضات درونی و از طرف دیگه احساس اینکه با این همه تفاوت هنوز در برابرش مسئولی ! و بخوای از پس این مسئولیت بر بیای ! و باز سعی کنی ... ولی ...

دست از سر مردم بردار !

ولم کن !

دیگه نبینمت !

...

اینها رو از زبون کسی بشنوی که به خاطر اون حتا از خودت گذشتی !

بعد بخوای راحتش بذاری ! دست از سرش برداری ! بخوای خودت باشییییییییییی ! و این بار واست شرط بذارن ! برای بودن باید اینطور باشی ... این کار رو بکنی ... با این آدم باشی و با این آدم ... برات تعیین تکلیف کنن ! برات تصمیم بگیرن ! برات ...

و باز نفهمی چرا دنیا انقدر پسته ! چرا آدمها انقدر کوچیکن !

و تو هر روز توی یک قدمی این آدمها ... هی به خودت نهیب بزنی ... نهههههههههههههههههه

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:19  توسط نگار   | 

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ...

انگشت شصتت رو بذار رو بند اول انگشت سبابه ات ... دلم واست انقده شدم بود  

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ...

هنوز دارم شاخ در میارو چجوری این دو هفته تموم شد و من هنوز زنده ام !!!  ایام امتحانات خیلی وحشتناکه !  سه هفته است روزهایی که امتحان دارم شبی نیم ساعت و روزهایی که ندارم شبی دو ساعت می خوابم !  دیروز که ریاضی فیزیک هم دادم همون سر جلسه امتحان داشت خوابم می برد  رفتم کتابخونه ... ولی اونجا هم خوابم برد  اما انقدر بچه ها سروصدا کردن که ... تا ظهر همونجوری تو خواب و بیداری تلو تلو می خوردم که عفیفه ( آبجی گلم ) با زینب و زهرا ( دختر دایی هام ) اومدن دنبالم تا با هم بعد دو سال بریم ددر  

رفتیم اول با کلی دنگ و فنگ یه ناهار توپ زدیم  و بعدشم رفتیم میم مثل مادر . اوووووو... می دونی چند وقت بود سینما نرفته بودم ! الان بیشتر از ۳ ساله حتا وقت تلویزیون دیدن هم ندارم  ولی این بار هم که رفتیم بیرون تقریبا همش رو خواب بودم  البته به جز سر فیلم چون فیلم قشنگی بود

وقتی هم اومدیم خونه گرفتم خوابیدم تا همین الان !  آخییییییییییییی خوابم خوب چیزیه ها  الان داشتم موبایلم رو نگاه می کردم . باورم نمی شه با اینهمه میس کال و اس ام اس بیدار نشدم . فقط یه چیزی واسم خیلی جالب بود یکی واسم میس انداخته بود که دیشب داشتم خوابش رو می دیدم  دلم واسش یه ذره شده  ایشالا هرجا هست مثل همیشه شاد و خوش و خرم باشه

الان هم با اجازه برم سر وقت الکترونیک که این یکی رو باید خیلی خوب بدم  عبادی رو دوسسسسسسسسسسسسسسسش دارم  

دعا کنین ... یا علی ...

با درک استعدادها و شناخت نیازها و در زمینه اعتقادهایم ، من به مسئولیت رسیدم . مسئولیتی در برابر فقر و جنگ و جهل . ضرو رت این حادثه ها و درک تنهایی و شعله ها و جرقه های عشق و علاقه ام در من چشمه هایی کندند و نهرهایی کشیدند و جدولهایی بستند ... چه در برخوردها و دیدارها و چه در زبان و گفتگوها و چه قلم و نوشته هایم .

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 9:25  توسط نگار   | 

 

گل سرخم چرا رنگت شده زرد آی گل

مگه باد خزان بر تو وزیده آی گل

من از باد خزان شکوه ندارم آی گل

که هرچه بر سرم داد این دلم کرد آی گل

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:55  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني