این دو روزه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند که من شاخ در بیارم !!! ![]()
![]()
![]()
اولیش دیروز انقلاب بود که نگم بهتره ...
دومیش حرفهای دیشب آدمی بود که تا حدود زیادی قبولش دارم . می گفت : سعی کن خیلی چیزها رو تمیز غسل و کفن کنی و ...
پرسیدم : مگه حقیقت رو می شه کفن کرد ؟؟؟
گفت : حقیقت رو نه ، برخی اتفاقات رو ...
نمی دونم . اتفاقها واقعیتها رو می سازه و تا واقعیتها رو نبینی حقیقت رو نمی فهمی ... تا وقتی هم که حقیقت رو نفهمی زندگی رو نفهمیدی . اگه قرار نیست زندگی رو بفهمی پس دلیل بودنت چیه ؟
سومیش هدیه سمر جون بود ، یه آینه ...
آینه برام خاطره خوبی رو تداعی نمی کنه . خاطره یه داستان که تو بچگی هام خوندم . اسم قصه اش رسم آیینگی بود ! اگه شد فردا واستون می گم .
چهارمیش هم حرف یکی از بچه ها بود :
این آخریه دیگه پاک قاطی پاتیم کرد . این که آخه یعنی همه چیز کشک ! این یعنی ... یعنی چی ؟ نمی فهمم ! فقط دارم فکر می کنم اگه عشق انقدر کشکه حداقل حرمت وفا رو نگه داریم ...
نمی دونم ... امروز پاک قاطی ام !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز کلی با رضوان اختلاط کردیم ... انقدر که جفتمون تو این سرما تبدیل به آدم یخی شدیم
هرچی بیشتر می گذره بیشتر حسرت روزهایی که رضوان رو نمی شناختم رو می خورم . خیلی فهمیده و دوست داشتنیه ... وای اگه این هم بره من از تنهایی دق می کنم ![]()




