تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

این است وضعیت ما ...

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد 

 روزگار غریبیست نازنین ،  روزگار غریبیست نازنین

و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد !

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را بسوخت ، بال سرود و شعر فروزان می دارند

در اندیشیدن خطر مکن ، روزگار غریبیست نازنین

آنکه بر  در می کوبد شباهنگام ، به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد !

آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر ،

با کنده و ساطوری خون آلود ، روزگار غریبیست نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد!

 کباب قناری بر آتش سوسن و یاس ، روزگار غریبیست نازنین

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد !!!

 

آهنگ وبلاگ  شلخت

 

+ آتش گرفته در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:28  توسط نگار   | 

 

گاهی اوقات از این آدمها می ترسم . از این که نمی دونم توی ذهنشون چی می گذره ! از اینکه گاهی حس می کنم به اون صاف و سادگی کودکی هاشون نیستن !

از بودن در کنار این آدمها می ترسم ! از اینکه باید هر لحظه مراقب کارهام باشم ! تا این آدمها با سطح شعور مختلفشون برداشت غلطی نکنن !!! از این که اونها نمی خوان یا شاید نمی تونن سطح فکرشون رو بالا ببرن ( یا شاید هم پایین بیارن ! ) تا اشتباه نکنن !!!

شنیدم وقتی دربرابر هر آدمی قرار بگیری باید سعی کنی حرفهات رو در همون سطح بزنی . در مقابل بچه بچه بشی و در مقابل آدم بزرگها ، بزرگ !

حالا اینکه من بچه ام و اونها بزرگ یا اونها بچه ان و من بزرگ ... نمی دونم ! البته خودم که فکر می کنم اولیه ! و اونها اصلا بازی با بچه ها رو یاد نگرفتن ! یا بچگیشون رو فراموش کردن !

همش باید مراقب باشم که بازی تیر و کمون رو از اینها یاد نگیرم ! باید مراقب پرنده ها باشم ! می گن نسل پرنده ها داره از بین می ره !!!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 17:52  توسط نگار   | 

 

گل پونه گل پونه ، دلم از زندگی خونه

تو این دنیای وارونه، برام هر گوشه زندونه

برای مستی و ساقی ، نمونده حرمتی باقی

تو هرکوچه برای عشق مهیا مونده شلاقی

گل پونه گل پونه ، دلم از زندگی خونه

کسی جز تو نمی دونه چقدر خوابم پریشونه

صفوف عاشقان پیوسته پیوسته

به مسلخ می روند آهسته آهسته

همش اعدام گلها پای گلدسته

کبوترها همه از گنبدها خسته

تو این دنیای ویرونه ، نه گل مونده نه گلخونه

سر دیوار هرخونه فقط جغده که می خونه

افسوس ... افسوس ... افسوس ...

گل پونه گل پونه ، اگه امروز دلم خونه

امیدم زنده می مونه که دنیا رو بلرزونه

دلام ... ( علیرضای من که زبون باز کرده بود به سلام می گفت دلام  )

شرمنده  ببخشید  معذرت می خوااااااااااااااااااااااام  

ببخشید این چند وقته دیر دیر آپ کردم . البته دیر دیر منظورم فقط ۴ بار در هفته است  آخه می دونم خیلی ها اگه پست روزانه من رو نخونن خوابشون نمی بره  

چششششششششششششششششششششششششششم  

زودی تند تند آپ می کنم  

دلیل اینی که آپ نمی کردم به خدا استادها نبودن  چون من از هیشکی نمی ترسم حتا شاید خوشحال هم بشم که بخونن !!!!  فقط جون شما کارهام زیادی قاطی بود و هست !!! می خواستم اول درست حسابی حالم بیاد سرجاش بعد بیام سر چاهم اما ... تازه یادم افتاده تا نیام اینجا حالم سر جاش نمیاد که !  

امروز نی نی های من رفتن رصد ! منم رفتم بچه هام رو راهی کردم و برگشتم  

ایشالا بهشون هوارتا خوش بگذره

اگه وقت کردین به اینجا سر بزنین ... ضرر نداره

من نی تونم بیکار بشینم

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:43  توسط نگار   | 

 

از وقتی بچه ها فهمیدن که بعضی از اساتید به وبلاگ بچه ها سر می زنن دیگه به روز نمی کن !!!

نمی دونم دلیل باز کردن وبلاگ بچه ها چی بوده اما دلیل من داشتن یه چاهه که توش داد بزنم ... درمورد هرچیز و هر کس !

اولا امیدوارم اساتید بدونن اینجا دنیای مجازه و سعی کنن اون رو با دنیای واقعی قاطی نکنن ! دوما امیدوارم بچه ها هم انقدر ترسو نباشن و خودشون رو سانسور نکنن .

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:40  توسط نگار   | 

 

می دونی اینجا واسم مثل چی می مونه ؟؟؟

مثل یه باتلاق که دیگه هم نمی تونی ازش بیرون بیای و فقط باید منتظر باشی تا کی تا ته توی این باتاق فرو می ری ...

دلم واسه خودم می سوزه ...

حیف ...

نبودی که به از دست رفته های خودت زار زار گریه کنی !

اگه یک سال پیش بود شاید گریه می کردم ! اما ... اما این بار فقط خندیدم !

و تو دیگه نبودی ...

شاید ... شاید تو هم قربانی همین باتلاق شدی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 23:52  توسط نگار   | 

 

صبر کن ...

منم آدمم ...

منم یه اندازه توان دارم

باشه ... می کنم ... ولی یه ذره صبر کن ...

منم خسته می شم

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 16:35  توسط نگار   | 

 

یه زمانی از کوچیکی دستهام وحشت داشتم اما الان ...

به دستهام افتخار می کنم با اینکه کوچیکن یا خالین اما ... اما ... اما خوبن ... پر از سادگی ... پر از قدرت !

نمی دونم ... اما این دستهای کوچیک رو با بزرگترین دستهای دنیا عوض نمی کنم !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:30  توسط نگار   | 

 

یه چیزی دستم بود ... کجا از دستم رفت ؟؟؟

آدمها برای بودن بهونه می خوان و برای شدن دلیل !

خوش به حال اونهایی که بهونه دارن و دنبال دلیل نمی گردن ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 21:59  توسط نگار   | 

 

می گفت : لبریزه ! از حس کینه و انتقام !

می گفت : ارزشش رو نداشت !

پرسیدم : آدمه یا اون کار ؟

گفت : اون آدم !

گفتم : هر کاری رو واسه خوب بودنش بکن نه برای اون آدم !

پشیمون شدم !

دارم فکر می کنم اگه یه کار خوب رو برای یه آدم بی ارزش بکنی حتا ممکنه کار خوبت هم بد تعبیر بشه ... بد بشه !

گفت : انتقام ؟!

گفتم : بی خیال ! بذار دنیا ازش انتقام می گیره !

تاریخ همیشه تکرار می شه !

 

+ آتش گرفته در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:57  توسط نگار   | 

 

تو مردی ! پس چرا داری انقده دست و پا می زنی ؟ آروم باش ! سعی کن نجابتت !!! رو حفظ کنی ! حداقل بعد از مردنت !

آره سعی کن نجیب باشی ! هیچ کس مرده های بی نجابت رو دوست نداره ! صد دفعه بهت گفتم . هزار دفعه دیگه هم می گم : آدم باید نجیب باشه . به موقع سرش رو بذاره زمین و بمیره ! باید نجابتش رو حداقل برای مردنش حفظ کنه ! نباید دست و پا بزنه ! باید آروم سرش رو بذاره زمین و بمیره !

این درسی بود که خودت یادم دادی !!! حالا باید درست رو به خودت پس بدم ؟!

تو مردی ... و من هم ! اما نه مثل همه مرده های این شهر مرده ! نه ... مرده های این شهر رو می برن قبرستون ، توی قبرهای یه اندازه ، کنار هم کنار هم !!! خاکشون می کنن . واسه همین ممکنه یه شب یکی از این مرده ها پاشه بره توی قبر کناریش مهمونی !!! اما من و تو خیلی از هم دوریم ... خیلی ! از قله تا دره ... از شهر تا شهر ... از آسمون تا زمین ! می بینی فاصلمون رو ؟ خیلی زیاده ! حتا بعد از مردن هم مهمونی بی مهمونی !

می تونی راحت بمیری !

پس سعی کن نجیب باشی ! حداقل بعد از مردنت !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 15:8  توسط نگار   | 

 

کس عهد وفا چنانکه پروانه خرد

با دوست به پایان نشنیدیم که برد

مقراض به دشمنی سرش برمی داشت

پروانه به دوستیش در پا می مرد

یواش یواش باز دوباره داره حوصله ام سر می ره !

توی دانشگاه عادت کردم هر سال علاوه بر ادامه کارهای قبلی دو سه تا کار جدید شروع کنم   :

سال اول ستون آزاد و تدریس

سال دوم انجمن و حسابداری

سال سوم نشریه و وبلاگ

الان باز حوصله ام سر رفته  دنبال یه کار جدید می گردم .

شماها کار سراغ ندارین ؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:20  توسط نگار   | 

 

قشنگه ... هنوز خیلی از این چیزها قشنگه .

خیلی وقتها ، خیلی بودنها از خیلی شدنها قشنگتره !

هنوز بعضی چیزهای اینجا ، بعضی آدمهای اینجا قشنگن ...

و قشنگ یعنی تعبیر شاعرانه اشکال ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 21:47  توسط نگار   | 

 

مردهای قرچه هستند که عمر زاغ دارند ، عمر لاشخورها را مردارخورها را دارند . عقابها زود می میرند . این است که همیشه دیر است . همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که می شود امروز گفت ، کاری را که می شود امروز کرد نباید به فردا گذاشت ، زیرا همیشه دیر است .

بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند : هنوز زود است ، من می گویم همیشه دیر است ...

دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 13:23  توسط نگار   | 

 

اگر خواستی بخوابی چراغ را روشن بگذار ...

شاید همین چراغ روشن ، گمشده ای را در این تاریکی ها میهمانت کرد ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 17:9  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

همیشه از نقطه سر خط می ترسیدم . همیشه دوست داشتم جمله سر سطر را تو بنویسی و من ادامه دهم . می دانی که ... من هرگز نه ابتدا بودم و نه انتها ! من همیشه امتداد بودم . امتداد تو ! ابتدا و انتهای من همواره تو بودی نازنین زیبا ...

همیشه از ابتدا و انتها می ترسیدم . ابتدایی که قبل از آن هیچ نبوده و انتهایی که بعد از آن هیچ ...

دوست داشتم همیشه امتداد تو باشم . ابتدا تو باشی و انتها تو و در این امتداد هم همراهم ... نازنین همراه !

زیبا ... من از خط خوردگیهای این سطر طولانی می ترسم ! بیا پاکش کنیم ، نقطه بگذاریم و باز از سر سطر بنویسیم .

سال نو شده نازنین ...

سال که نو می شود آدمها دفتر نو می خرند تا از هیچ شروع کنند . ما که قرار نیست از هیچ شروع کنیم ! قرار است خط خوردگیها را پاک کنیم ، نقطه بگذاریم و از سر سطر با هم شروع کنیم .

درست است دستهایم می لرزد و هراسناکم از اینکه باز بد بنویسم و تو مشقهایم را خط بزنی ! اما می دانم ... می دانم اگر تو دستم بگیری هیچ گاه اشتباه نمی نویسم و از تو ای زیبای سختگیر ! از تو هم ۲۰ می گیرم !

نمی دانی چه لذتی دارد از زیبایی ۲۰ گرفتن !

نقطه .

سر خط ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 14:2  توسط نگار   | 

 

هرکه در این بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند ...

آدمها همه سیاه می پوشند . با سری پایین از کنارت رد می شن و یه تسلیت و ...

و تو باید بایستی سر تکون بدی ، تشکر کنی !

غم آخرت باشه !

بقای عمر شما !

 

همه ازت انتظار دارند !

دلت می خواد داد بزنی ، بلند بلند گریه کنی ، اما ...

همه ازت انتظار دارند . شاید انتظار دارند سنگ بشی ! مثل خودشون !!!

 

اما یه چیزی رو باور دارم : آدمها تا وقتی زنده اند که خاطراتشون زنده است . واسه همینه خیلی از آدمها کنارت راه می رن اما واست مرده اند! و خیلی ها سالهاست که نیستند اما تو باهاشون زندگی می کنی ! نفس می کشی ! می خندی و گریه می کنی !

یادش گرامی ... خاطراتش ابدی ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:51  توسط نگار   | 

 

باز نقطه می گذارم و از سر سطر می نویسم

سلام زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 18:28  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني