تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

می گفت : خصلتهای پسرونت بیشتر از خصلتهای دخترونته !!!

نفهمیدم چرا !!!

و نفهمیدم این خوبه یا بد ؟؟؟!!!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:21  توسط نگار   | 

 

از طبل تو خالی متنفرم ! از آدمهایی که فقط زبون دارن اما تو عمل هیچند و پوچ ! از آدمهای نفهمی که حتا نمی فهمند که چقدر نمی فهمند و ادای علامه های دهر رو در میارن !

هر کاری که می تونم می کنم تا یه آدم ضعیف و حقیر بفهمه چقدر حقیره ... چقدر حقیر ... این کار رو می کنم شاید چون نمی خوام توی رویای بزرگ بودنش مرداب بشه !

می دونی مرداب یعنی چی ؟

تا حالا گدایی دیدی که ادعای پادشاهی کنه ؟؟؟

مرداب همونیه که ادعای دریا بودن می کنه !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 22:31  توسط نگار   | 

 

ببخشید یه ریزه دیر شد . تهران نبودم . با ۷۰ تا از دوستهای دانشکده رفته بودیم یزد  

اینی که می گم دوست واسه اینکه جدا همشون دوست بودن و دوست داشتنی ... همراه و همدل . اینی که می گم دوست واسه اینه که از شادیشون شاد می شدم از غصه شون ناراحت . با هم می خندیدیم و با هم ...

اینی که می گم دوست واسه اینه که خیلی خوبن ... خیلی ...

توی این اردو خیلی بهم خوش گذشت . با اینکه شبها از خستگی عملا می مردم !!! و بچه ها با مشت و لگد هم نمی تونستن بیدارم کنن اما ...

بهم خوش گذشت واسه اینکه :

همه آدمهای دوست داشتنی کنارم بودن .

جاهای قشنگ و هیجان انگیزی دیدم !

تجربه زیادی کسب کردم !

پانتومیم های جالب و مشاعره های فوق العاده ای دیدم !

و مهم تر از همه رضوانم کنارم بود ! رضوانی که تا حالا اردوهای گروه رو نمیومد ، این بار کنارم بود ... کنارم ... و من تونستم لذت بودن یه دوست واقعی رو در کنارم احساس کنم . ( حالا خودش می خواد مسخره کنه بکنه ! مهم نیست !!! ما قراره خودخواه باشیم !!!  )

انقده اونجا اتفاقات جالب و قشنگی افتاد که الان نمی شه همش رو بگم بذاریم هر وقت موقعیتش بود واستون می گم

تنها نقطه بد این سفر قبلش بود که چند تا از بچه ها ...

فقط واسشون متاسفم ... همین !

در مقابل بعضی آدمها سکوت بهترین کاره ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:36  توسط نگار   | 

 

خیلی وقته دارم به این کلمه فکر می کنم : مغناطیس وجود !

یه چیز عجیب غریب شبیه آهنربا !

آهنربایی که آهن رو جذب می کنه !

یا به سادگی در کنار همه چیز قرار می گیره !

اما اگه چیزی رو دفع کنه ! با چنان قدرتی دفع می کنه که دیگه راه بازگشتی براش وجود نداره !

گاهی فکر می کردم چقدر خوب می شد اگه آهنربا فقط یه قطب داشت ! اونوقت همه چیز جذب می شد !

اما نه !

گاهی دافعه هم می تونه قشنگ باشه !

حتا قشنگتر از جاذبه !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:19  توسط نگار   | 

 

آن روز که آهوی وحشی دیدگانم در دام نگاهت گرفتار شد . همان روز باید فکری به حال این دل خراب می کردم !

چندی است این آهوی وحشی دیگر هوای دویدن ندارد ...

می گه : به آدمها رو نده !

من فکر می کنم : کجاست آدمیت ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:40  توسط نگار   | 

 

امروز وبلاگ بهترین دوستم توی این کره خاکی رو خوندم ...

باور نمی کردم اون هم بنویسه ...

خوشحالم ...

خیلی ..................................

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:56  توسط نگار   | 

 

دارم به زبان جهانی نفوذ می کنم

و سراسر این زمین معنایی دارد

حتا پرواز قرقی ها ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:14  توسط نگار   | 

 

فاخته ... بی وفا فاخته من ... سلام ...

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود ! دیگه یواش یواش داشت باورم می شد بی وفا شدی !

فاخته ... فاخته ... فاخته نازنین من ! زیبای من ... خوب من !

دروغ می گن این مردم !! تهمت بی وفایی به تو تهمت نارواییه ! درسته سالی یک بار میای ، ای فاخته اردیبهشتی ! اردیبهشت من ... بهار من ... فاخته من !

درسته سالی یکبار میای ، درسته چند شب بیشتر کنارم نیستی ! اما همون چند شب در کنارت زندگی می کنم ! کاری که سالها در کنار این آدمها نکرده ام !!!

فاخته ... خیلی بده می دونم ! خیلی بده همین سالی چند شب هم همه اش یه گلایه می گذره ! گلایه از این آدمها ! می دونم بده ! اما وقتی می بینم با این همه گلایه همچنان صبور آواز می خونی ...

آره فاخته ! آدمها دروغ می گن ! فریب جرئی از وجودشون شده ... جزئی از وجودشون ...

بی خیال این فریبکارها ! بیا فاخته ! نمی دونی چقدر تشنه شنیدن آوازهای شبانه ات بودم ... بخون ... بخون ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:16  توسط نگار   | 

 

ته که نوشم نئی نیشم چرایی ؟

ته که یارم نئی پیشم چرایی ؟

ته که مرحم نئی ریش دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی ؟

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:38  توسط نگار   | 

 

سرم رو آروم خم می کنم و تا نزدیکی چمنها پایین میارم . می خوام نبض زمین رو بلندتر بشنوم ! داره می زنه ... تند تند ! مثل تاپ تاپ قلب یه گنجشک کوچولو که تو دست یه صیاد اسیر شده !

نبض زمین هنوز می زنه !

آروم سرم رو روی شونه های زمین می ذارم . چمنها رو مثل زلف پریشون زمین شونه می کنم ! نمی دونی چه لذتی داره سر رو شونه زمین داشتن ، گوش دادن به صدای نبضش ! و شونه کردن حلقه گیسوش !

باد میاد و سبزه ها با ریتمش می رقصند ! شاهکارترین رقصی که بشریت به خودش دیده !

سرم رو روی زمین می ذارم تا صدای نبضش رو بشنوم اما ...

چرا سینه زمین انقدر خس خس می کنه ؟؟؟

 

+ آتش گرفته در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:55  توسط نگار   | 

 

اوایل دلم می خواست کمکت کنم اما الان که می بینم شاید از دستهای کوچیک من کمکی برای تو برنمیاد دلم می خواد حداقل خار راهت نشم ...

کاش باور می کردی نمی تونم اینجوری ببینمت !

کاش باور می کردی ...

خوب می شد اگه می دونستم چرا با خودت اینجوری می کنی ...

نمی دونم چرا !

اما اگه تو این رو می خوای ... باشه ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 12:6  توسط نگار   | 

 

دریا ، صبور و سنگین

می خواند و می نوشت :

" ... من خواب نیستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نیستم !

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ،

روشن شود که آتشم و آب نیستم ! "

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:27  توسط نگار   | 

 

بگفتا دوری از مه نیست درخور

بگفت آشفته از مه دور بهتر

امشب اگه هوای دیوونگی زد به سرت نگاهی به ماه بنداز ...

بدر کامل ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:55  توسط نگار   | 

 

برای شماره بعدی نشریه کلی ایده جدید دارم !!! 

همه ازم می پرسن بچه مگه تو نمی خوای فارغ التحصیل شی ؟

چرا می خوام اما ... اما تا وقتی که با فلسفه وجودیم تناقض پیدا نکنه !

تناقض ؟؟؟

آره تناقض ! یادم میاد قبل تر ها یه استادی باهام درمورد پسرفت فرهنگ جامعه و در اسکیل کوچیکترش همین گروه فیزیک حرف زد . باور نمی کنی چقدر ذوق کردم ! تازه آدمی رو پیدا کرده بودم که می دیدم این چیزها هم براش مهمه ... ارزشه ! اما ...

تو این چند سال هر راهی که بگی رو امتحان کردم اما الان می فهمم چرا هیچ کدوم جواب نمی ده ! چون انقدر واسه این آدمها دغدغه درست شده که دغدغه فرهنگ توش گمه !!! و تا وقتی راه صحیح هدایت اون دغدغه ها به این آدمها داده نشه دیگه نمی شه کاری کرد !

فکر کن وقتی دغدغه یه آدم توی جایی مثل دانشگاه بشه فقط و فقط پاس کردن و خیلی خفنهاش ! دغدغه معدل !!! دیگه انتظار چی رو می شه داشت ؟

تنها راهش همینیه که پیدا کردم : نشریه !!!

می خوام تیراژ شماره بعد رو تا ۲۰۰ بالا ببرم !!!

وایسا تماشا کن ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 17:44  توسط نگار   | 

 

رضوان جان ...

کاش اون لحظه اونجا بودی ... آخه این فقط تویی که می تونی درست این جمله رو بفهمی :

من در میان جمع و دلم جای دیگر است ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:12  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

باز دلتنگت شده ام نازنین ... نه اینکه پیشترها دلتنگت نبودم یا فراموشت کردم یا نمی دانم ... از همین چیزهایی که این روزها زیاد خرید و فروش می شود ... بی وفایی ، دلتنگی ، خاموشی ! نه ... نه اینکه پیشترها دلتنگی نمی کردم ... یا بی وفا شده ام ... یا فراموشت کرده ام ... نه ... تنها ... تنها شاید ... شاید مثل کودکیها گم شده ام !

یادت می آید ؟ در هیاهوی آدم بزرگها که گم می شدیم ترس برمان می داشت شاید جاده صاف کودکی را گم کنیم ! دستهامان را محکمتر می گرفتیم ، نفسهامان را در سینه حبس می کردیم و با هم می دویدیم !

دویدنمان از ترس بود نازنین ... از ترس اشباحی که تعقیبمان می کردند ، یا زوزه گرگهای آدم نمایی که می خواستند شکارمان کنند !

می ترسیدیم و فرار می کردیم اما ... دلمان خوش بود که هنوز هیچ ترسی گره از حلقه دستهامان نگشوده !

نازنینم ... باز می ترسم ... مثل کودکیها هنوز می ترسم ! هنوز خواب سایه می بینم ! خواب جغدهای شومی که به دستهامان حسادت می کنند !

بی وفا نشده ام نازنین ... هنوز هم به حلقه دستهامان ایمان کودکی را دارم اما نمی دانم ... نمی دانم این سایه ها تا کجا می خواهند در این تاریکی ها تعقیبمان کنند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:10  توسط نگار   | 

 

قضیه من و وبلاگم شده شبیه قضیه من و نشریه انجمن ! که هروقت چاپ می شه همه ازم می پرسن : این دفعه دیگه به کی گیر دادی ؟؟؟

و من هی فکر می کنم پس کجا می تونم حرفهای دلم رو فریاد بزنم ؟

گذشت اون زمانی که واسه تو و دلواپسی های خودم می نوشتم !

الان دیگه فقط واسه خودم و دلواپسی های تو می نویسم !

چقدر این دوتا با هم فرق داره !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:38  توسط نگار   | 

 

اشکریزان می زنم فریاد :

های ... ای شهر طلایی ... با توام ای پیر سنگین خواب !

ای که می چرخی به گرد خود چنان گرداب !

ناله زورق نشینان به دریا مانده را بشنو

بی سرانجامان توفان دیده را دریاب .

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:33  توسط نگار   | 

 

داشت حرف می زد اما صداش رو نمی شنید ! خیره خیره نگاهش کرد ! دلش می خواست بهش بگه که چقدر دوستش داره !

داشت حرف می زد اما صداش رو نمی شنید ! خیره خیره نگاهش کرد ! دلش می خواست می شد بهش بگه که چقدر نمی فهمتش !

داشت حرف می زد اما صداش رو نمی شنید ! خیره خیره نگاهش کرد ! دلش می خواست بهش بگه چقدر ازش بدش میاد !

اینها همه می تونن یک نفر باشن در زمانهای مختلف !!! یا چند نفر در یک زمان !!!

چرا؟؟؟ آیا زمان آدم رو عوض می کنه ؟ یا فقط باعث می شه مابقی شخصیت یه نفر که شاید داره کتمانش می کنه هویدا بشه ؟

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:6  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني