تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

حماقت نیز موهبتی است خدادادی که وصالش نه به کوشش دهند . چه آدمی می تواند خود را بکشد اما نمی تواند تصمیم بگیرد فقط به اندازه ای که مصلحت است بفهمد !

وقتی بهم اس ام اس زد که سالگرد شریعتی گرامی ! انگار یه کیسه آب یخ خالی کردن روم ! گاهی حس می کنم انفدر درگیر بعضی چیزها شدم که خیلی چیزهای باارزش تر از دستم در رفته . اصلا حس خوبی نیست ... اصلا !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:17  توسط نگار   | 

 

داشتم به رضوان می گفتم . یعنی داشتم سعی می کردم که بگم ! اما انگار باز هم کلمه ها رو نتونستم درست پیدا کنم با بگم واقعا چمه !

داشتم می گفتم : اینجا برام شکسته ! هم محیطش هم آدمهاش ... همشون لگد زدن به شخصیتی که ازشون واسه خودم ساخته بودم !

همه خراب شدن ... سیاه شدن ... سایه شدن ! اون هم نه سایه هایی که وقتی از دور می بینی هوس می کنی بهشون نزدیک بشی ! تحلیلشون کنی یا ... نه ! سایه هایی که فقط باید ازشون فرار کنی !!!

گروهی که دوستش داشتم برام شده مثل خیابونی که فقط باید ازش عبور کنم ! و چون خیابون خطرناکی هم هست باید با تمام سرعتم این کار رو انجام بدم ! خیابونی که انقدر ارزشهاش شکسته که حتا ارزش دوست داشتن هم نداره ...

حتا نمی تونم تصور کنم دوسال دیگه باید توی این خیابون نفس بکشم ! نفش کشیدنی که برام هرلحظه اش هزار بار سخت تر از جون کندنه ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:18  توسط نگار   | 

 

گریزی نیست از سوختن

و من در ماوراء یک نگاه

در پیله ای سوزانتر از خورشید

بدینسان بی صدا در خویشتن می سوزم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:55  توسط نگار   | 

 

گاهی می شینم بهونه های زندگیم رو می شمرم !

یه روز ممکنه بهونه ات حرف زدن با یه دوست باشه !

یه روز دیدن طبیعت !

یا یه روز حتا شنیدن آهنگی که دوست داری ( ترجیحا شجریان  )

یه روز حتا ممکنه هیچ کدوم از اینها رو هم نداشته باشی !

دیروز هیچ کدوم رو نداشتم !

امروز شجریان بود ! طبیعت بود ! دوستی بود !

گاهی باید خودت رو مجبور کنی هفته ای چند بار زیباییها و بهونه هات رو مرور کنی وگرنه ...

خیلی خطرناکه حسن ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:36  توسط نگار   | 

 

وقتی از گروه میام بیرون دلم می خواد با پاهای برهنه و با تمام سرعت جوری بدوم که رفتن رو با تمام وجووووووووووووووووووووووود حس کنم ...

خدایا خودت داد ما بستان ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 19:50  توسط نگار   | 

 

یه زمانی فکر می کردم شناختن هر آدمی شناختن یکی از رازهای این جهانه ! شاید خیلی مهم نباشه که این راز چقدر بزرگ یا چقدر کوچیکه ! مهم اینه که تو چقدر بخوای و چقدر سعی کنی که این رازها رو بفهمی !!!

همیشه فکر می کردم هرقدر دایره ارتباطاتت بیشتر باشه آدم موفقتری هستی .

البته همیشه یه چیز دیگه هم برام به شدت جالب بوده : تنهایی ! و آدمهایی که تو زندگیشون تنهایی رو انتخاب می کنن و حاضر نیستن اون رو با هیچی تو این دنیا عوض کنن !

و شاید هم آدم نرمال یه چیزی بین این دوتا باشه !!!

نمی دونم کدوم یکی از اینها خوبه و کدوم بد ! ولی تناقضیه که نمی تونم حلش کنم !

یه جورایی عاشق تنهاییم ! از یه جهت هم دوست دارم رازهای جهان رو کشف کنم ...

اما این رو می دونم که دوست دارم راز زندگی من همیشه سر به مهر بمونه ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:6  توسط نگار   | 

 

وای باران ، باران ،

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 21:38  توسط نگار   | 

 

می گفت : وقتی یکی خسته است که تازیانه اش نمی زنن ! یه ذره نازش رو می کشن تا آروم شه !!!

می گفت : به دلت اجازه بده ناز کنه !

اما ...

هیچ وقت تو زندگیم به یاد ندارم به دلم اجازه ناز کردن داده باشم !

آخه به نظرم سنگ صبور که ناز کردن نداره ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 22:27  توسط نگار   | 

 

امروز آخرین روز آخرین آزمایشگاه رضوانم بود  

بعدش به همین مناسبت رفتیم کافی شاپ دم فنی

اما ...

خوب اصلا هم ضایع نشدیم !!! خوب هنوز درست حسابی راه نیفتاده بود ! ما هم رفتیم از روبروش آبمیوه و شیرکاکائو گرفتیم

بعدش هم همین جوری داشتیم وسط خیابون می خوردیم و مردم هم برو بر نگامون می کردن  نفهمیدم چرا هر ماشینی که از کنارمون رد می شد یه نگاهی می کرد و رد می شد !!!  ما فقط داشتیم آبمیوه می خوردیم !!!

مهم این نیست که بقیه چی فکر می کنن ! مهم اینه که به ما هوارتا خوش گذشت ...

تبریک می گم رضوانم

 

+ آتش گرفته در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:6  توسط نگار   | 

 

گاهی وقتها انقدر درگیر مصلحتها می شی و انقدر حرف دلت رو نمی زنی که یه زمانی می رسه که احساس می کنی اون حرفها داره خفه ات می کنه ...

کاش می دونستی ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:2  توسط نگار   | 

 

مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است

که به جستجوی فریادی گمشده برخیزم

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:7  توسط نگار   | 

 

چند وقته خیلی سر دلم داد می زنم !

فکر کنم باهام قهر کرده ...

نمی دونی چقدر دلم برای دلم می سوزه ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 18:42  توسط نگار   | 

 

یک لحظه با علیرضا و محمد حسین بودن زیر درخت شاتوت خونه مامانی رو با ۱۰۰۰ تا گل زرد عوض نمی کنم ...

                  زیباترین درخت دنیا

       دلام ...

       آآآآنه ... آنه ... آنه ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:56  توسط نگار   | 

 

نمی دونم آدمها برای بودن دنبال بهونه می گردن یا برای رفتن ...

بعضی ها چون برای بودن بهونه ای ندارند رفتن رو انتخاب می کنن و بعضی دیگه چون برای رفتن بهونه ای ندارند ترجیح می دن همونجا که هستن بمونن !

بعضی ها هم وقتی رفتن رو انتخاب می کنن ، توی راه یادشون می افته بهونشون رو جا گذاشتن !!!

ببینم زندگی اصلا بهونه می خواد ؟

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:6  توسط نگار   | 

 

پلکهایم سنگینی می کند ... کاش بستن این پلکها به همین سادگیها بود ...

کاش ... کاش ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:3  توسط نگار   | 

 

... اینجا دنیاست ...

... اینجا حراجی دنیاست ...

... اینجا هرچیز و هر کسی قیمت داره ...

... یکی بالا یکی پایین ...

... یه سری مثل جنس چینی ان ...

...تقلبی ، ارزون ...

... یه سری مارک دارن ...

... گرونن ...

... اینجا دنیاست ...

... دنیا برای آدمها قیمت می ذاره ...

... می ذاره تو ویترین واسه خرید و فروش ...

... اینجا دنیاست ...

... جنسهای تقلبی طالب بیشتری داره ...

...ارزونتره ...

... اینجا دنیاست ...

... جنسهای خوب رو برای مارکش می برن ...

... نه واسه خوب بودن ...

... می خوان پز بدن ...

... اینجا دنیاست ...

... جنسهای خوب بدون مارک طالبی نداره ...

... می مونه رو دست دنیا ...

... دنیا نمی تونه طاقت بیاره جنسی رو دستش باد کنه ...

... حراجش می کنه ...

... زیر قیمت ...

... اینجا دنیاست ...

... بزن تو سر مال ...

... همه چیز رو می شه زیر قیمت خرید ...

... اینجا آدمها قیمت دارن ...

... اینجا آدمها زیر قیمت هم به فروش می رن ...

...زیر قیمت ...

... اینجا آدمیت هم قیمت داره ...

... اینجا دنیاست ...

... متنفرم از این دنیا ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:25  توسط نگار   | 

 

دلی دیرم چو مرغ پا شکسته

چو کشتی بر لب دریا نشسته

همه گویند که طاهر تار بنواز

صدا چون می دهد تار شکسته

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:8  توسط نگار   | 

 

چقدر حرف زدن با این آدم بهم آرامش می ده ...

مهم نیست چی می گیم اما ...

رضوان تنها آدمیه که وقتی باهاش حرف می زنم به زمان فکر نمی کنم ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:1  توسط نگار   | 

 

حال عجیبی بود . حس کسی که از یه بیماری خیلی سخت بلند شده و هنوز باورش نمی شه که می تونه راه بره یا حتا بدوه !!!

حس عجیبی بود . یه چیزی شبیه حالت خلسه ...

هوای غریبی بود اون هوای به قول رضوان دونفره !

گاهی اوقات حدیث گام برداشتن ، قصه راه رفتن یا دویدن رو می خونی ! شاید موقع خواب !!! و تو اون حالت حس می کنی دویدن چقدر قدرت می خواد ! یا چقدر جسارت !!! بعد می خوابی ... و خواب دویدن !

و فکر کن وقتی به خودت میای که روی پاهات وایسادی یا داری می دوی !

و بعد می ترسی ... نه این من نیستم که راه می رم !

باور نمی کنی ...

تلو تلو می خوری ...

حالا یه عده می تونن این دویدن رو باور کنن یا بهتر بگم پاهاشون رو باور می کنن و یه عده انقدر تلو تلو می خورن که آخرش می افتن ...!!!

می دونی الان حسم چیه؟؟

شاید همون تلو تلو خوردن ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 21:37  توسط نگار   | 

 

با یه سری آدمها باید عین خودشون برخورد کنی !

می دونی چیه ! از دست خودم حرصم می گیره !

از دست خودم که به یه آدم یا یه گروه انقدر رو می دم که خودشون فکر می کنن چه خبره !

دیروز معارفه کاندیدهای شورا بود امروز هم انتخابات ...

دست همه اونهایی که ما از روی دوستی باهاشون کار کردیم و بهتر بگم توی کار خودمون بازیشون دادیم و اونها فقط برو بر نگاه کردن و آخرش هر کاری کردن تا تمام کارهای ما رو به نام خودشون تموم کنن متشکریم !

تقصیر شما نیست ! تقصیر خودمونه که بهتون رو دادیم !

باشه از این به بعد ما اینور جوب شما اونور !

ببینم کیه که ضرر می کنه !

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 20:29  توسط نگار   | 

 

وقتی سکوت تنها راه است چه اهمیتی دارد که تاوان این سکوت تا چه اندازه باشد ؟

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 11:42  توسط نگار   | 

 

سر درگمم ... نمی دونم باید چی کار کنم ! این احساسها متفاوت و گاها متناقض داره دیوونه ام می کنه ! گاهی فکر می کنم باید به کل بی خیال احساس شد و همه چیز رو کاملا منطقی نگاه کرد اما از اونجایی که هنوز این دید منطقی رو هم درست نفهمیدم نمی تونم یا نمی دونم !

حس تنفر در کنار دلسوزی !

حس مهربونی در عین خشونت !

حس تنهایی در کنار ۱۰۰۰ تا دوست !

حس نفهمیدن زبون آدمها در حالی که ادعام می شد می تونم به هر زبونی حرف بزنم !

حس اینکه هیچ کس حرفهام رو نمی فهمه در حال که ادعام می شد می تونم حرفهام رو واسه هر کسی ترجمه کنم !

حس ترحم درحالی که فکر می کنم هرکسی هر بلایی سرش بیاد حقشه چون مسببش خودشه !

اینها همش قابل هضمه اما ...

احساس خیانت ...

گاها حس می کنم دارم به دلم خیانت می کنم ! دارم به کارهایی مجبورش می کنم که دوست نداره ! دارم شکنجه اش می کنم ! و مجبورش می کنم از این شکنجه لذت ببره !!!

می دونی چه حسی دارم ؟؟؟

حس نویسنده ای رو که قلمش رو شکستن !

یا عاشقی که معشوقش رو ازش گرفتن !

حس بدیه ... بد ... بد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 22:31  توسط نگار   | 

 

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:0  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني