تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

اگر بتوانم مانع شکستن دلی شوم بیهوده نزیسته ام . اگر بتوانم درد زندگی کسی را تسکین بخشم یا درد کسی را آرام کنم یا سینه سرخ از حال رفته ای را یاری رسانم تا بار دیگر به آشیانه اش بازگردد بیهوده نزیسته ام .

امیلی دیکینسن

 

+ آتش گرفته در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:5  توسط نگار   | 

 

 اثبات هیچ چیزی برام مهم نیست ! بی گناه پای دار می ره اما بالای دار نمی ره !

به قول شریعتی :

 مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارد . زندگیش از او دفاع می کند ، زمان تبرئه اش می کند ، پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود . هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند !

راستی ... تیر داره تموم می شه . اصلا یادم رفت تولد یک سالگی وبلاگم رو جشن بگیرم .

مگه مهمه؟

نه ... مهم اینه که نی نی من یه ساله شده ! تاتی تاتی می کنه . البته هنوز درست راه نیفتاده واسه همین هم هی می خوره زمین ! اما این رو یاد گرفته حتا وفتی خورد زمین بلند شه و باز هم راه بره

یاد گرفته هیچ کاری رو برای اثبات خودش نکنه . هر کاری هم میکنه برای دل خودش باشه تا هیچ وقت مقابل دل خودش شرمنده نشه ...

آدمی که جلوی خودش کم نیاره جلوی هیچ چیز و هیچ کس کم نمیاره . این رو یادت باشه !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:28  توسط نگار   | 

 

تازه دارم می فهمم حرف زدن یه نوع هنره ... هنر !

بعضی وقتها بعضی حرفها رو باید با نجوا ، آروم آروم ، جوری که فقط خودت بشنوی یا فقط خویشاوندت بشنوه به زبون بیاری و برخی حرفها رو فقط باید داد بزنی !

حالا اگه ندونی یا هنر این رو نداشته باشی که چه حرفی رو کجا و چجوری باید زد کلات پس معرکه است !

وقتی نجوات رو داد بزنی ، اون هم نه جایی که باید ! یا دادت رو آروم زمزمه کنی ! اون حرف نابود می شه !

وقتی کلمات چگونه بودنشون رو گم می کنن وجودشون زیر سوال می ره ! و وقتی وجود یه چیزی زیر سوال رفت دیگه نباید انتظار بازگشتش رو داشت ...

خیلی وقتها خیلی حرفهای به حق با اشتباه بیان شدن نابود می شن و خیلی حرفها ناحق با زیبا بیان شدن ...

آره شاید همینجوری حق و ناحق جابه جا می شن !

...

کاش این هنر بزرگ رو بتونم بدست بیارم ...

کاش این هنر بزرگ رو بتونیم بدست بیاریم ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:47  توسط نگار   | 

 

این چند روزه تولد چند تا از بچه ها بود . یاد تولد سال دومم افتادم ! ۱۷ تا آدم رو دعوت کردم رستوران ۷ستاره . نمی گم بد گذشت نه ! اتفاقا خب هم بود اما ... راستش بعدش آدمهایی که اونجا به عنوان دوستهام بودن انقدر درحقم نامردی کردن که ...

راستش همه عکسهای اون روزها یا حتا کادوهایی که بهم دادن رو گذاشتم تو کمد گروه که حتا چشمم بهشون نخوره !

الان دوستهای کمی دارم ! نه اینکه دوستهای کمی ... منظورم اینه که دایره آدمهایی که باهاشون رابطه نزدیک دارم ( البته علاوه بر دوستیهای قدیمی ) خیلی از قدیمها کمتر شده ! اما ناب شده !

می دونی ناب یعنی چی ؟! خالص یعنی چی ؟!

اگه معنیش رو بدونی می فهمی چی می گم !

امیدوارم هرکس توی زندگیش یدونه فقط یدونه از این دوستها داشته باشه ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:4  توسط نگار   | 

 

امروز در عرض نیم ساعت همه آرزوهام ته کشید!!!

آخه تنها آرزوم این بود که بیشتر از ۹ ترم نخوام اینجا رو ...

توسلی دوسسسسسسسسسسسسسسسست دارم

راستش یه جوریم ...

نمی دونم خوبه یا بد ...

اصلا نمی تونم درکش کنم چه برسه به توصیفش !

گفتم که مثل دوران گذاره ...

کاش خیلی طول نکشه .

کلی حرف دارم که داره خفم می کنه اما نمی تونم بگم !

کاش زودتر زبون باز کنم  

ببخشید ... می دونم این چند وقته یه ذره میزون نبودم !

اما فکر کنین شایدم حق داشتم ...

البته شایدم نداشتم

نی دونم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:1  توسط نگار   | 

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود و گاهی ...

گاهی این کودک سرکش کارهایی می کند که حس می کنم نمی شناسمش !

گاهی بازی گوشی می کند یا بی دلیل بغض می کند یا بی بهانه می خندد !

گاهی از سایه ها می هراسد و گاهی کودکانه دنبالشان می کند !

نمی دانم ...

گاهی با این کودک بازیگوش قهر می کنم و گاهی مادرانه در آغوشش می گیرم !

دوستش دارم کودکم را ...

بازیگوشیهایش را ...

خنده هایش را ...

حتا اشکهایش را ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:22  توسط نگار   | 

 

بهار که بیاید دیگر رفته ام . بهار بهانه رفتن است . حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیباتر است . ماندن شکوهی ندارد ، آن هم پشت این سنگریزه های طلب .

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ، توی خاک و خاطره ، توی گذشته و گل . گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم ، بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید ؟

می روم . باید رفت . در خون تپیده و پرپر . سیمرغ مرغان را درخون تپیده دوست تر دارد . هدهد بود که این را به من گفت . راستی اگر دیگر نیامدم یعنی که آتش گرفته ام . یعنی که شعله ورم ! یعنی سوختم . یعنی خاکسترم را هم باد برده است .

می روم اما هرجا که رسیدم پری به یادگار خواهم گذاشت . می دانم این کمترین شرط جوانمردی است .

بدرود رفیق روزهای بی قراری ام !

قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه سیمرغ ، آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:13  توسط نگار   | 

 

آتشی بیرون جهد از بال او

بعد از آن آتش بگردد حال او ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 21:33  توسط نگار   | 

 

و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام :

سایه تر شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام .

شب می شکافد . لبخند می شکفد . زمین بیدار می شود .

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود .

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:36  توسط نگار   | 

 

امروز تولد رضوانم بود ...  

توی انجمن واسش تولد گرفتیم  

فقط امیدوارم خوشحال شده باشه ... همین !

رضوان گردن من خیلی حق داره ...

احساس عجیبی دارم ! یه جورایی حس می کنم آدمهای اطرافم با گذشته ها فرق دارن . نمی دونم خوبه یا بد اما تجربه متفاوتیه !

می دونی ... دنیا یه جورایی برام شده محل گذار ...

گذار از چی به چی رو نمی دونم فقط می دونم ثابت نیست .

سال دیگه سال چهارم زندگی دانشجویی منه ! اصولا باید آخریش می بود اما به علت مرحمت بعضی ها که دوست دارن من رو بیشتر ببینن خوب ...  دلم نمیاد دلشون رو بشکنم !

می دونی ... توی این سالها خیلی چیزها رو از دست دادم و خوب یه چیزهایی هم بدست اوردم ! اصلا نمی خوام بگم چی از دستم رفت یا چی به دستم اومد فقط فکر می کنم اینجا بودن تجربه هایی بهم داد که شاید هیچ جای دیگه نمی تونستم بدستش بیارم ...

هنوز کلی وقت دارم ... ۳ ترم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:11  توسط نگار   | 

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم ، رفته است قرارم

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دوصد تیر پرانی ، بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی ، وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم ، با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی ، خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی ، تا سجده گزارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند ، جانم برهاند

ور لرز وجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم

 

مامانی

تولدت مبارک

نگار تو

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:0  توسط نگار   | 

 

معبد از آن عابد خویش است ، صومعه از آن راهب خویش است ، دیر از آن پیر خویش است و محراب از آن امام خویش و مسجد ویژه سرکشی که در عشق ، سجده هایی را بر خاک می فشاند و می داند که تنها سجده کسی قبول است که غروری برای شکستن دارد !

دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:2  توسط نگار   | 

 

کابوس بچگیهام فضایی بود شبیه خلا ، جایی که آدمها داشتن فریاد می زدن اما از همه اون فریادها فقط پچ پچ گنگی به گوشت می رسید ... نه چیزی می شنیدی نه می تونستی حرفی بزنی ...

از خواب که می پریدم از شدت ترس نمی تونستم نفس بکشم ...

تا حالا شده بخوای توی خلا نفس بکشی ؟

 

+ آتش گرفته در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11:48  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خیلی وقت است برایت ننوشته ام ... برای تو ؟ نه ... خیلی وقت است که با تو ننوشته ام ! آخر ما قرار بود هیچ وقت برای هم نامه ننویسیم . قرار بود با هم ...

نمی دانی چقدر غریب است وقتی دو نفر روبروی هم می نشینند و برای هم نامه می نویسند . گویی آنجا غریبه ایست که نمی گذارد حرفهایشان را ... گویی حتا چشمهاشان قدرت بیان آن همه حرف را ندارد . این است که روبروی هم می نشینند و برای هم نامه می نویسند و آنوقت نامه هاشان را پست نشده در جیبشان می گذارند و راه خود را می گیرند و می روند ... به امید اینکه روزی فرا رسد و نامه رسان امینی پیدا کنند یا شاید روزی برسد که دیگر غریبه ای خلوت صمیمی شان را با نگاه های غریبه اش برهم نزند ...

گویی نمی دانند آن روز هیچگاه فرا نخواهد رسید ...

همین است که لحظه لحظه زندگیشان نامه های پست نشده ایست که نه مهر دارد و نه نشانی ...

زیبا ...

خیلی وقت است برای تو ... خیلی وقت است با تو ننوشته ام ...

زیبا ... این نامه های پست نشده ... این بغضهای فرو خورده ... این نگاه های دزدیده شده ... آزارم می دهد زیبا ... آزارم می دهد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:22  توسط نگار   | 

 

 

دلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ...

خوفین ؟ منم خوفم ... زیاد تا ...

دیروز من و رضوان جونم امتحانامون تموم شد  

یعنی الان تابستونه  

باورت می شههههههههههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

دیروز روز خوبی بود ... زیاد تا ...

از ساعت ۴ تا ۶ صب !!! داشتیم با رضوان تلفنی تمرین حل می کردیم  بعدشم رفتیم سر امتحان ! امتحانمونم خوب دادیم  

هاااااااااااااااااااااان ... بعدش خوب بود ...

رفتیم ددر !!! ددر؟؟؟ آنه آنه آنه ...

کجاااااااااااااااااا؟؟؟

اولش رفتیم داروخونه !!!    

بعدش داشتیم می رفتیم ددر که یه دفعه .... یکی که انگاری چشم دیدن خوشحالی ما رو نداشت بهم زنگ زد که از کتابخونه علوم تماس گرفتن گفتن بریم دنبال کتابای انجمن !!!  

اما از اونجایی که ما از هر فرصتی برای خوش گذروندن استفاده می کردیم رفتیم و ...  

حالا بماند !!!

داشتم به رضوان می گقتم وقتی می ریم پایین احساس شخصیت می کنم ! خیلی ...

اونجا دانشجو شخصیت داره ! اونجا آدم شخصیت داره ! مثل گروه فیزیک نیست که دانشجو شدن بزرگترین اشتباه زندگیت محسوب شه !!!

خلاصه از اونجا هم در اومدیم و رفتیم سینما فلسطین ، فیلم روز سوم داشت اما چون ۴۵ دقیقه وقت داشتیم رفتیم یه سینما دیگه ( اسمش یادم نیست ) اتفاقا اونم روز سوم داشت  خلاصه رفتیم فیلم روز سوم ...

فیلم محشری بود ! من بار دومم بود این فیلم رو می دیدیم اما به ۱۰ بار دیدنش هم می ارزه ! به همتون پیشنهاد می کنم ببینین ...

بعدشم رفتیم کافی شاپ کنج . جای قشنگی بود ! ولی نمی دونم چرا انقدر شکلات گلاسه اش بزرگه ! من که هرکاری کردم نتونستم بیشتر از نصفش رو بخورم !!! ( به خدا تمام تلاشم رو کردم ! ) اما رضوان می گفت مشکل گنجایش منه نه اندازه اون !  

خلاصه جاتون خالی روز خیلی خوبی بود ... ولی انقدر خسته بودم نشد آپ کنم . ببشید !

چند وقتیه خیلی ها بهم می گن چرا انقدر نا امیدی ؟ یا چرا از گروه فیزیک بد می گی ؟ یا چجوری وقتی از یه جایی انقدر بدت میاد براش کار می کنی ؟؟!!

من نا امید نیستم ! اگه می خواستم نا امید باشم باید همون سال اول اینجا رو ول می کردم ! باید همون موقع همرنگ جماعت فیزیکی می شدم ! همون اول باید بی خیالی سیر می کردم یا کلاهمو می گرفتم باد نبره !!! اما نکردم ! و قرار هم نیست بکنم ! چرا ؟ اونم دلیل داره ! چون اینجا رو با همه بدیها و سختیهاش بی نهایت دوست دارم !

اگه می گم اینجا برام شکسته منظورم این بوده که اینجا برام یه بت بوده که آدمها زدن شکستنش ! اما من خورده هاش هم دور ننداختم ! همش دارم سعی می کنم تکه هاش رو یه جوری کنار هم قرار بدم و همونی رو بسازم که همیشه دوستش داشته و دارم !

بچه ها عادت دارن به اینجا بگن دیوونه خونه ! یا عادت دارن هرچه بیشتر از اینجا بد بگن یا ازش فرار کنن ! اما قضیه من فرق داره ! اگه من می گم دیوونه خونه خودم رو هم جزو این دیوونه ها می دونم ! و خودم بیشتر از همه دیوونگی نکنم مطمئنا کمتر هم نمی کنم  یا اگه ازش بد می گم برای خراب کردنش نیست بلکه همه تلاشم رو هم می کنم که درستش کنم ! هیچ وقتم ازش فرار نمی کردم !

اگه می خواستم فرار کنم تمام طول سال از ۷ صب تا ۷ شب بهترین روزهای بهترین سالهای عمرم رو حرومش نمی کردم ! اگه دوستش نداشتم تابستونها ، اوقات فراغت یا حتا گاهی شبهای امتحانم رو صرف کار (هرچند کوچیک ) براش نمی کردم !

من تک تک آدمهای اینجا رو دوست دارم . با تک تک درختهاش ، با همه سوراخ سمبه هاش خاطره دارم . چطور می تونم ...

نه ... اگه هر حرفی می زنم از روی بدخواهی نیست !

شاید بگین چقدر خودخواهه یا چقدر خودش رو تحویل می گیره اما ...

من اینجا رو مثل بچه ام دوست دارم!!! هر مادری ممکنه برای تربیت بچه اش باهاش قهر کنه یا دعواش کنه اما از ته ته دل دوستش داره .....

راستی یه خبر دیگه ...

من و رضوان قراره تابستون بریم سر کار 

البته من کار که داشتم اما این بار فرق داره

برامون دعا کنین

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:50  توسط نگار   | 

 

شاید بهتر باشه هیچ وقت ، هیچ کس ، روی هیچ دیوار ترک خورده ای یادگاری ننویسه !!!

 

+ آتش گرفته در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 21:1  توسط نگار   | 

 

غم آن خور که غمخوار تو باشد

چو افتادی ز پا یار تو باشد

وگرنه روز شادی جمله یارند

تو را مانند سایه در کنارند

ز بس بد دیدم از خلق بد اندیش

گریزم از همه تا سایه خویش

برون رفتم ز جمع و فرد گشتم

چو مهر و ماه تنها گرد گشتم

چه خوش دور زمانه داد پندم

از این پس در بروی خویش بندم

کسی گر دیدنم سازد بهانه

ز پشت در بگویم : نیست خانه !

وگر پرسد که " شهری " در کجا شد ؟

بدو گویم فنای آشنا شد

 

+ آتش گرفته در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 16:51  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني