باز را به آن سبب " باز " گویند که اگر از نزد شاه رفت سوی مردار ، بر مردار قرار نگیرد ، باز نزد شاه آید .
چون باز نیامد و هم بر آن مردار قرار گرفت باز نباشد .
مقالات شمس

باز را به آن سبب " باز " گویند که اگر از نزد شاه رفت سوی مردار ، بر مردار قرار نگیرد ، باز نزد شاه آید .
چون باز نیامد و هم بر آن مردار قرار گرفت باز نباشد .
مقالات شمس
این جمله رو توی یه کتاب خوندم . من که معنیش رو نفهمیدم شما فهمیدین به منم بگین :
اول گسستن است و پیوستن . آخر نه گسستن است و نه پیوستن ...
برداشتهای متفاوت از یک حرف یا یک جمله باعث برخوردهای متفاوت و نتایج متفاوت می شه ! این رو با تمام وجودم احساس می کنم !
خیلی وقتها یک جمله رو به دو نفر گفتم اما هرکدوم اونها برداشتهای متفاوت و عکس العملهای مختلفی نشون دادن . الان دیگه باور دارم هر حرفی رو باید به مقتضای زمان و فرد خاصی به زبون بیاری . البته شاید دلیلش اینه که آدمها به خودشون زحمت نمی دن منظور گوینده رو درک کنن صرفا اولین و ساده ترین برداشتی که به ذهنشون می رسه رو ملاک خیلی برخوردهاشون قرار می دن . و وقتی که برداشت غلط ملاک برخورد آدمها می شه خوب می شه حدس زد چه اتفاقی می افته !
یکی از مشکلات ما آدمها شاید همین باشه !
مشکل ؟؟؟
خوب نه شاید هم از دید برخی ها مشکلی نباشه و به نظرشون این گوینده است که باید مراقب حرف زدنش باشه و شاید لزومی نمی بینن که برای یه برداشت درست ( منظورم از درست ، دقیقه و دقیق یعنی منظور واقعی یه گوینده از حرفی که می زنه ) تلاشی بکنن !
نمی خوام بگم کدوم درسته یا غلط اما همیشه تو زندگیم سعی کردم به آدمها اجازه دفاع بدم ! هم به خاطر اینکه از نظرم حق دارن منظورشون رو بیان کنن و هم اینکه خودم دلم نمیخواد به خاطر یه برداشت غلط رفتار غلط تری انجام بدم !
کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت : غرور ، دروغ و عشق !
انسان با غرور می تازد ، با دروغ می بازد و با عشق می میرد !
دکتر علی شریعتی
خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت ...
صدای داد و هوارشون باز بلند شد ... زنگ زدن به پلیس ...
همسایه ای داریم که ۵ سالی هست اینجا زندگی می کنن . دو تا بچه هم دارن . ۱ و ۵ ساله . یادمه همیشه با هم دعوا داشتن . وقتی هم می خواستن بچه هاشون رو مثلا تنبیه کنن از شب تا صبح توی بالکن زندانی شون می کردن ! بچه بیچاره شب تا صبح ضجه می زد ! ![]()
امروز باز صدای دعواشون بلند بود . بچه ها هم زار زار گریه می کردن .
انگاری دارن طلاق می گیرن و دعوا هم سر بچه ها بود
درسته گاهی طلاق آخرین راهه اما ...
نمی دونم این بچه ها که بزرگ بشن چه بلایی سرشون میاد !
البته این موضوع ۱۰۰٪ درست نیست اما اکثر این بچه ها دیگه هیچ وقت نمی تونن یه زندگی معمولی هم داشته باشن . خلاهای بچگی یا دعواهای خانوادگی انقدر روشون تاثیر گذاشته که دیگه هیچ وقت نمی تونن محبت رو باور کنن !
می دونی سر آدمی که محبت رو باور نداره چه بلایی میاد ؟
کاش آدمها وقتی می خوان ازدواج کنن یه موضوع رو در نظر بگیرن :
آدمی که تو برای زندگیت انتخاب می کنی باید بهترین همسر برای تو و بهترین مادر یا پدر برای بچه ات باشه !
گاهی آدمها حتا در انتخابهاشون هم خودخواهن ! ازدواج می کنن ، طلاق می گیرن درحالی که اصلا نمی فهمن این وسط بچه ها قربانی خودخواهی اونها شدن ...
چرا ؟؟؟
تیله ام رو قل می دم طرف تو . نگاهش می کنی . برش می داری ! تیله ات رو قل می دی طرف من ... بهت برش می گردونم ! تیله خودم رو می خوام !
یه تیله دیگه قل می دم طرفت . بازم برش می داری ...
یکی دیگه ...
یکی دیگه ...
یکی دیگه ...
...
تیله هام تموم می شه !
بلند می شی می ری !
آخه من دیگه تیله ندارم ...
می گی : بازی بدون تیله ارزش نداره !
تیله بازی مال تو ...
من یه دریا صدف و یه ساحل شن ریزه دارم ...
می خوام برم شن بازی ...
می خوام واسه تیله های نداشته ام قلعه بسازم !
تا حالا شده فکر کنی شاید فقط یه نفر تو این دنیاست که حرفت رو می فهمه ولی انقدر ازش خجالت بکشی که نتونی حرفت رو بهش بزنی؟
گاهی دلم واسه خودم می سوزه . نه دلم میاد نفرین کنم ، نه زبونم می چرخه دعا کنم !!! فقط بهش گفتم خودت می دونی ... هم درد رو هم دوا رو !
اگه قابل دواست دوا کن و اگه نه صبری بده واسه تحمل ... همین !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز اول از در که اومدم بیرون پیرمردی نزدیک شد :
ــ سلام
ـــ سلام
ــ فردا اینجا هستین؟
ـــ بله
ــ چند نفرین
ـــ ۵ نفر
ــ فردا ناهار دعوت دارین !
۵ تا کارت داد دستم !
تا حالا اینجوری دعوت شدی ناهار امام رضا ؟؟؟
سلام زیبا ...
قرارمان همان جای همیشگی ...
دوستت دارم ...
وقتی کلاس تموم شد اومدم بیرون . همونطور که منتظر بابا بودم نگاهم به جوب افتاد . هوس کردم مثل بچگیها روی لبه جوب راه برم . داشتم فکر می کردم ... درست نمی دونم به چی !!! داشتم فکر می کردم باید برای گذشته به آینده پشت پا زد یا برای آینده به گذشته ! داشتم فکر می کردم چرا یاد نگرفتم بی خیال گذشته بشم ؟! شاید این هم یه نوع پوست انداختنه ! چرا من این پوست انداختن رو خیانت می دونم ؟؟؟
خیانت ؟؟؟!!! آره خیانت ! فکر می کنم کسی که برای آینده به گذشته ها پشت پا بزنه یه خائن بزرگه ! و اولین کسی که بهش خیانت کرده خودشه !
چشمهام رو می بندم و سعی می کنم همه هواسم رو متمرکز کنم که به جای بوق ماشینها صدای آبی که با سرعت عبور می کنه رو بشنوم .
به آسمون نگاه می کنم فقط دوتا ستاره داره !
دوتا؟ به قول فرناز دو بزرگترین عدد دنیاست !
این چند وقته برای یه سری از دوستهام اتفاقاتی افتاده که خیلی فکرم رو مشغول کرده . اگه گذشته یه آدم با آینده یکی دیگه تداخل پیدا کنه و نه تنها تداخل که تناقض پیدا کنه چه کار باید کرد؟ باید گذشته یکی رو سانسور کرد یا آینده یکی دیگه رو ؟
وقتی می بینمش از گذشته اون و آینده خودم می ترسم .
این جمله رو با ترس غریبی گفت ...
همینجور که روی لبه جوب راه می رفتم یکی چراغ زد ...
از این اخلاق بابا خیلی خوشم میاد . هیچ وقت بوق نمی زنه !
سلام بابایی ... دوست دارم دوتا !
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ !
های ، نپریشی صفای زلفکم را دست !
و آبرویم را نریزی دل !
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
همیشه شعرهای سهراب رو دوست داشتم اما الان ...
راستش حس می کنم که با بند بند وجودم درکش می کنم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سفر مرا به باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همیشه از روبرو شدن با حقیقت یه جورایی می ترسیدم !!! گرچه این ترس هیچ وقت باعث نشد که دنبال اون حقیقت نرم یا دلم نخواد به قول رضوان تجربه اش کنم اما ...
نمی دونم شاید به دنیای کارتنی خودم عادت کرده بودم ! دنیایی که توش آدمها به اندازه کودکی ها ساده ان ! دنیایی که توش سادگیت رو به تمسخر نمی گیرن ! یا ازش سوء استفاده نمی کنن !
خوب یا بد این آدمها دنیای کارتنی من رو ازم گرفتن و من موندم و یه دنیای حقیقی پر از واقعیتهایی که همیشه ازش فراری بودم ...
نمی دونم ... شاید اینم یه دنیاست که باید تجربه اش کرد !
یا باید سعی کرد که همیشه توی همین دنیا زندگی کرد ...
من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
گویی وجودم در پایان این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
نمی دونم ...
گاهی بعضی حرفهای آدمها مثل بوقهای گهگاه ماشینهاییه که رد می شن و هدفی از بوقهاشون ندارند ...
چرا بوق می زنن؟
نمی دونم ...
سرم رو با دستهام محکم می گیرم . شقیقه هام رو با انگشتهام فشار می دم شاید درد رو کمتر احساس کنم !
سرم رو توی کتابهام فرو می برم مبادا جرات فکر داشته باشم ...
نمی خوام صدای پچ پچ آدمها رو بشنوم! صدای ماشینهایی که رد می شن و تنها کسی که براشون مهم نیست آدمهای پیاده است !!!
دلم می خواد همیشه پیاده باشم تا از این سواره ها فقط بوقهای گهگاهشون بهم برسه !
بوق می زنه و رد می شه !
سرم رو با دستهام می گیرم ...
نمی خوام این صداها رو بشنوم .................
برای خواندن و لذت بردن از این شعر به نکات زیر دقت کنید :
۱. فقط و فقط با لحجه کاشی خوانده شود !
۲. یه سر تشریف ببرید کاشان و از جاهای مختلفی که توصیف کرده بازدید کنید !
۳. یادتون باشه شاعر کاشان فقط سهرابه و دیگر شعرا فقط در کنار او شاگردی می کنند !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شَهری که خیلی قِشنگَ ، تاج مُلک ایرونَ
مَ بِشِد می گُم بدو که شهر خوب کاشونَ
شَهر ما شهر گُلَ ، شهر گلاب قَمصِرَ
اِقِذِه گل تو کاشونَ ، پَنداری گُلسِّونَ
مَ یکی یکی محلّاشُ بِرَد اسم می بُرَم
او محلِّی که فِقَد یکیش تو مُلک ایرونَ
مَ خودِم بچه یِ " سِرِ پِّم " کوچه ی " رَی رِِزو "
او محلّی که نِزدیکَ گُذِرِ " پاقَپّونَ "
" سِرِ سنگ " و " سِرِ سوک " و " گُذِرِ سِرِ زیره "
" پاپک " و " سِی قَن " که نِزدیک" چِل دُختَرونَ "
" گذِرِ محله آقا " دم " کوچه مالیه "
اوگُلِی که مَسجِدِش از هیئِتِ " دوطفلونَ "
" دِرِ وَلّو " ، " دِرِ گُلّو " ، " دِرِ زنجیر " ، " دِرِ حوض "
ولی ای دِرا همه وازِسُ بی کُلِندونَ
"دروازِصفو " نزّیکِ " دروازه لتحر " اُفتیدَ
" دروازه فَی " که می خَی بری لِبِ " سُرخیجونَ "
" دروازه دولت " و " دروازه عطا " ، " میدونِ سَی "
ای سه جا رو که می گُم دُرُس میونِ کاشونَ
" پلّا پانخل " و " دِرِ هو " بِغِلِ " قاسمبِکَ "
" گذر نُو " کی می خَی بری لِبِ " شایلمونَ "
کوچه ی " نُه چَم " دارَ که خیلی پیچ و خم دارَ
"دروازه غدیر " که می گُن بَغَلِ یَ دُکّونَ
شهر کاشو خیلی خیلی جای دیدنی دارَ
آثار تاریخیشُم در همه جا فِراوونَ
...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه ماجرا در برنامه بعد ... ![]()
امان از این روزگار سرب آلود !
می بینی گاه نفسهایمان که تنگی می کند یا سینه هامان به خس خس می افتد ، وقتی سوال پیچمان می کنند آهسته لبخند می زنیم که :
هوا بس ناجوانمردانه سربی است !!! ...
نمی دانم تا کی نفسهای کوتاهمان باید تاوان سربی شدن روزگار را پس دهد !!!
نمی دانم تا کی باید بودها را نادیده بگیریم یا نیستها را هست فرض کنیم یا هستها را انکار کنیم ... نمی دانم ...
سلام زیبا ...
دیریست نوشته های روزگار پاکی را در صندوقچه ای گذاشته ام و کلید آن را گم کرده ام !
سیاه شده ام شاید . آنقدر سیاه که سلام کوتاهم را بی جواب می گزاری ...
نفس عمیقی می کشم . گلویم می سوزد . کاش می شد همه سربهای روزگار را یکجا بلعید تا کودکی بار دیگر نفس بکشد ...
زیبا دیگر قرار نیست تنفس را تجربه کنیم ؟؟؟
بود بازرگانی او را طوطی ای
در قفس محبوس زیبا طوطی ای
چون که بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندوستان شدن آغاز کرد
هر غلام و هر کنیزک را زجود
گفت بهر تو چه آرم گوی زود
هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیک مرد
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطه هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن زحال من بیان
که فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره ره و ارشاد خواست
گفت می شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در بوستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی در میان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفان با بت موزون خود
من قدح ها می خورم از خون خود
یک قدح می نوش کن بر یاد من
گر همی خواهی که بدهی داد من
یا به یاد این فتاده خاک بیز
چون که خوردی جرعه ای بر خاک ریز
ای عجب آن عهد و آن سوگند کو
وعده های آن لب چون قند کو
ور فراق بنده از بد بندگی است
چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست
این بدی که تو کنی در خشم و جنگ
با طرب تر از سماع و بانگ چنگ
ای جفای تو ز دولت خوب تر
و انتقام تو ز جان محبوب تر
نار تو این است نورت چون بود
ماتم این تا که صورت چون بود
از حلاوتها که دارد جور تو
وز لطافت کس نیابد غور تو
یاد آور از محبتهای ما
حق مجلسها و صحبتهای ما
نالم و ترسم که او باور کند
وز ترحم جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
ای عجب من عاشق این هر دو ضد
والله ار زین خار در بستان شوم
همچو بلبل زین سبب نالان شوم
این عجب بلبل که بگشاید دهان
تا خورد او خار را با گلستان
این نه بلبل این نهنگ آتشی است
جمله ناخوش ها عشق او را خوشی است
عاشق کل است و خود کل است او
عاشق خویش است و عشق خویش جو
قصه طوطی جان زینسان بود
کو کسی که محرم مرغان شود