تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

 نذار دوستیهات برات عادت بشه . اونوقت ترک اون عادته که سخته نه دوری از دوست !

خیلی وقتها این عادت و این وابستگیه که ما به غلط بهش می گیم دلبستگی !

دلبستگی ممکنه وابستگی بیاره ! وابستگی چی ؟ ممکنه دلبستگی بیاره ؟

از وابستگی بدم میاد ! گرچه همه می گن این هم مقتضای زندگیه !!!

فردا هم روز خداست ! بد ؟ خوب ؟ نمی دونم !

من دلبسته این گروه شدم یا وابسته اش ؟؟ باید خودم رو محک بزنم ! دلم نمی خواد وابسته چیز ، کس ، یا جایی بشم !

 

+ آتش گرفته در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:1  توسط نگار   | 

 

تو فکر یه سقفم ! یه سقف محکم ! یه سقف خوشگل !  تبلیغ جالبیه . برای مسکن جوانانه فکر کنم !

چند وقت پیش به رضوان گفتم می خوام بعد از فارق التحصیلیم یه شرکت بزنم . قرار شد تو کامرانیه باشه که به محل کار رضوان هم نزدیک باشه باهم کار رو دودر کنیم بریم ددر !  بعدش قرار شد همون طرفها توی یکی از کوچه باغها که زمستونها سفید می شه . یا پاییز پر برگ ... دوتا خونه بخریم !!! از این خونه ها که توی زیرزمینش خفاش داره !!! خوب بالاخره بعد ددر باید یه سقف داشته باشی !!! خلاصه رفتیم کلی تحقیق کردیم و قیمت زمین و اینجور چیزا تازه فهمیدیم به به ... اگه همه پولهامون رو هم بذاریم رو هم احتمالا توی دشت نمک یا دشت لوت !!! بتونیم ۱۰ متر زمین بگیریم و با چوب و نی و اینجور چیزا یه سقف بزنیم واسش ! البته من که مشکل ندارم !!! آخه فرزند کویرم !!! اما خوب فکر نکنم آب و هواش به رضوان بسازه !!!   

ولی جدا اوضاع خونه توی تهران خیلی بی ریخته !!! آخه بچه ای که توی ۵۰ متر خونه اونم اجاره ماهی خداتومن ! چه جوری بزرگ می شه ؟! بی خود نیست داییم علیرضا و محمد حسین رو تمام تابستون برداشت برد شمال یه ذره بازی کنن ! بچه باید بدوه ... خونه نیست که کندو زنبو عسله !!

تو فکر یه سقفم ... تو این چند ماهه به تمام راههایی که می شه یه سقف زد فکر کردم و خوب فقط به یه نتیجه رسیدم : برو کار می کن مگو چیست کار که ... بقیه اش رو بلد نیستم !

تو فکر یه سقفم ... یه سقف محکم ! یه سقف خوشگل !

دیروز با رضوان رفتیم باغ فردوس . بعدش هم که افطاری دعوت داشتیم . خلاصه زیادتا خوش گذشت ... سه تا سینما و یه تله تئاتر تو نیم ساعت ! بعدشم که بخور بخور و غش غش خنده !  گرچه با این حقوق آخرشم مجبوریم بریم تو دشت نمک سقف بزنیم اما فکر کنم به خنده هاش بی ارزه !

دارم ( داریم ؟؟ ) لحظه های جالبی رو تجربه می کنم ( می کنیم ؟؟ )

هنوز تو فکر یه سقفم ... یه سقف محکم ! یه سقف خوشگل !

تا حالا به یه سقف فکر کردی ؟

 

+ آتش گرفته در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 4:56  توسط نگار   | 

 

داشتم یه سخنرانی گوش می کردم درمورد انواع شناخت . می گفت سه نوع علم داریم که بر پایه سه نوع شناخته : علم تجربی و تفسیری و نقدی !

علم تجربی مثل همین فیزیکیه که ما می خونیم که بر پایه شناخت برای چیرگی بر طبیعته . یا مثلا دوستی برخی آدمها که برای فایده و استخدامه ! مثل /ادمی که با دیگران دوستی می کنه فقط برای اینکه ببینه اون طرف چه سودی براش داره !!!

علم تفسیری مثل شناخت عاشق از معشوقه ( البته به معنای واقعیش ) شناختی که معطوف به غرض ، پاداش ، رشوه ، توقع و انتظار نیست ! شناختی که در اون این خود شناخته که مطلوبه و وقتی عاشق و معشوق متحد هم می شوند عالی ترین نوع شناخت در اون اتحاد بوجود میاد .

یا مثلا بعضی دوستیها هست که تو فقط از همنشینی با طرف لذت می بری . نه اینکه بخوای این دوستی جایی به دردت بخوره یا در برابر چیزهایی که می دی اتنظاری داشته باشی . یعنی دوست برات ابزار دستیابی به نداشته هات نیست ...

علم نقدی هم شناختن برای ارتقاع یه چیز یا یه کسه ! مثل روانشناس که اگه می خواد بیمار رو بشناسه فقط برای درمان اون بیماره نه برای شناخت یا استفاده !

بر حسب اینکه چرا می خوای کسی رو بشناسی نوع و شیوه شناختت عوض می شه .

وقتی داشتم این سخنرانی رو گوش می کردم داشتم به نوع روابط بین آدمها هم فکر می کردم . اینکه از ارتباطاتت چه منظوری یا غرضی داری .

همیشه توی زندگیم سعی کردم دوستیهام بر اساس سودی که بدست میارم نباشه . یا دوستیم برام توقع ایجاد نکنه که اگه کسی دوست منه باید برام کاری بکنه. اما خیلی وقتها شده با آدمهایی روبرو بودم که اینجوری فکر نمی کردن . درست یا غلط نمی دونم اما دنبال سود شخصیشون بودن و اگه اون دوستی براشون سودی که می خواستن نداشت برای دوستیهاشون جایگزینهای ارزشمندتری !!! پیدا می کردن !

نمی دونم شاید توی جوامع انسانی این تنها راه یا شاید درست ترین راهه و شاید آدمها اصلا واسه سود و زیانشون ارتباط برقرار می کنن . اما ...

نمی دونم شاید به قول رضوان خیلی کارخونه ای باشه !

یه مثال بزنم ؟ من و پرستو ۵ ساله باهم دوستیم ! توی دوستیهای این دوره زمونه ۵ سال کم نیست ! شاید اصلا تولد همدیگه هم یادمون نمونه ! یاشاید کادو تولدمون رو ۶ ماه بعد بدیم !!! اما چون توی دوستیمون از هم هیچ توقعی نداریم حتا توقع اینکه روز تولد همدیگه یادمون نره ( که شاید کوچکترین توقع توی یه دوستیه ) این دوستی ۵ ساله که مونده .

یا در مورد من و رضوان . یادم نمیاد توی دوستیمون از همدیگه توقعی داشتیم  .

این دوستی ها برای من خیلی ارزش داره ! ارزشش هم به اینه که خود دوستی ارزشه نه سودی که از اون دوستی عایدت می شه !

نمی شه گفت کاش همه آدمها اینجوری باشن . شاید برای اونها ارزش چیز دیگه ای باشه . مثلا آدمی رو می شناختم که ارزش دوستی براش این بود که به دیگری سود برسونه و درقبال اون ازش سودی دریافت کنه و البته آسیبی هم نبینه . می دونی همچین آدمهایی از دید من فقط یه اشکال دارن اونم اینه که هیچ وقت نمی تونن خودشون باشن ! همش باید نگران این باشن که آیا وجود دیگری سودشون رو تهدید می کنه یا نه !

تو آدم رو می خوای یا سود اون آدم رو ؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:35  توسط نگار   | 

 

گاه می گویم فقانی برکشم

باز می بینم صدایم کوته است

...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 19:32  توسط نگار   | 

 

مرد بیابانی همیشه با سایه اش زندگی می کند . هرجا می رود سایه اش را سمت راستش دارد یا چپش . هرجا می رود به دنبال سایه اش می رود و یا سایه اش را به دنبال می کشاند . تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه بی سایه می شود : عدل ظهر ! وقتی تیغ آسمان درست به فرق سرش می کوبد ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:26  توسط نگار   | 

 

یاد کابوس بچگی هام می افتم . یاد اون هیاهو و اون سایه هایی که فقط پچ پچ می کردن و من بجز صداهایی گنگ هیچی نمی شنیدم !

همه می گن بودن یه سری آدمها توی هر محیطی یه غنیمته !  خنده داره نه ! چون اصلا قبول ندارم ! بعضی آدمها باید انقدر رها بشن که هرکاری که دوست دارن بکنن !!! هرکاری که دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارن !!! هر بلایی که دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارن سر خودشون ... اطرافیانشون یا محیطشون بیارن ! اصلا انقدر بلا به سر خودشون بیارن تا ...  ولشون کن !

همه می گن : بودن غنیمته !

به چه بهایی ؟؟!!

کم بها دادم ؟ بازم واسه غنیمت بردن دیگران من باید بها بدم ؟؟!! دیگه چه بهایی ؟؟؟!!!

قدیما بعد از جنگ آدمهای پیروز از شکست خورده ها غنیمت می گرفتن ! آخرش هم اون شکست خورده منم نه ؟؟؟  آخرش همینه دیگه ! دیر فهمیدم نه ؟!

این بغض داره خفه ام می کنه ...........

چقدر سعی می کنم دیگه توی راه آدمها قرار نگیرم ! راهم رو کج کنم ... دور کنم ... فراموش کنم ...   چشمها رو باید بست یا به قول سهراب :

عبور باید کرد ... و همنورد افقهای دور باید شد ...

سهراب جون من بچه حرف گوش کنی ام !!! خیلی چیزها رو ندیدم . کور شدم تا نبینم ! کر شدم تا نشنوم ! خفه شدم تا حرف نزنم ! پاک کردم همه چیزهای قشنگم رو ! شدم یه بیابونگرد ... یه خارکن ...

...

کار من خاربری خارکنی

نیست این خارکنی جان کنی است

...

هی کَنم ریشه خاری به کلنگ

هی کُنم با بدی طالع جنگ

...

با هزاران تعب پیچاپیچ

پشته ام چند خرند آخر ؟ هیچ !

...

اگر هم حرف بزنم می گن چرا داری حرف می زنی ؟!

باید بی خیال شد نه ؟؟

بعضی حرفها نه گوشی برای شنیدن پیدا می کنه نه زبونی برای گفتن ...

پس بازم بی خیال ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:7  توسط نگار  

 

سلام ...

اومدم یه ذره حرف بزنم ... نمی دونم درست چی می خوام بگم . انقدر حرف می زنم تا حرفهام ته بکشه ... حوصله نداری برو !

امروز عصری به سیمرغ من لینکی اضافه شد که برام خیلی ارزش داره !

شاید زندگی همین باشد !  وبلاگ دوستیه که زیادتا دوستی منه ! اسمش رو نمی گم تا واسه کنجکاوی هم شده یه سر بهش بزنین ببینم چندتاتون می فهمین کیه !!

شاید زندگی همین باشد ... همین که داریم لحظه لحظه تجربه اش می کنیم !

از وقتی یادمه از سوم دبستان که درسی به نام انشا داشتیم تا حالا همیشه واسه کنجکاوی ، فضولی یا هرچیزی که اسمش رو بذاری نوشته های آدمها رو زیاد می خوندم ! همیشه هم چند جور یه مطلب رو می خوندم گاهی از دید خودم گاهی سعی می کردم خودم رو بذارم جای نویسنده و گاهی هم از دید عامه مردم یه مطلب رو می خوندم !

می دونی وقتی خودت دغدغه های ذهنیت رو روی کاغذ میاری می فهمی که چقدر سخته ! گاهی وقتها حس می کنی دوتا ورق کاغذ نمی تونه خالیت کنه . گاهی حس می کنی چقدر شعر کوچیکه یا چقدر قلم ناتوانه برعکس گاهی هم وقتی یه کلمه می نویسی یا می گی کلی سبک می شی و فکر می کنی هیچی تو این دنیا به اندازه اون یه کلمه حرف دلت نبوده ! برای همین هم هی روش اصرار  می کنی و اگه یکی بهش بی توجهی کنه غصه دار می شی !

شاید زندگی همین باشد ...

یکی ساده ! یکی پیچیده ! یکی دروغ ! یکی راست ! یکی عقل ! یکی عشق ! یکی لیلی ! یکی مجنون ! یکی هم اناالحق می گه و می ره سر دار ! فرقش چیه ؟؟؟!!! فرق ؟ فرق داره اما این فرق ارزش نیست ! فرق یه هنرمند ، یه شاعر با یه فیزیکدان چیه ؟! فرق نداره اگر هم داشته باشه ارزش نیست اگر هم باشه مثل دو تا فکره که ارزشهاشون یکی نیست !

شاید زندگی همین باشد ...

کوتاه مثل دوران دانشجویی ! مثل دوستی های آدم بزرگها یا دشمنی بچه ها ! کوتاه کوتاه !

شاید زندگی همین باشد ...

پیدا کردن آدمی که شاید سال دیگه کنارت نباشه ! یا گم کردن آدمی که شاید ۲۰ سال دیگه دوباره پیداش کنی !

نمی دونم ...

این وبلاگه که گفتم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا می شه ! از فیزیک و فیزیکدان گرفته تا خاطرات روزانه و خوابهای شبانه و اووووووووووووو ... هرچی فکرش رو بکنی ! راستش رو بخوای گاهی من رو یاد اوایل راه اندازی وبلاگم می اندازه که همه بهم می گفتن خیلی حرفها رو نباید تو وبلاگ زد و خوب ... منم گوش نکردم !!!

تصمیم دارم زندگی رو کمی ساده تر بگیرم !

شاید زندگی همین باشد ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:22  توسط نگار   | 

 

یکی از وبلاگهایی که خیلی دوسش دارم وبلاگ خانم برونیه دیوونه خونه  یه سر بزنین ضرر نداره ...

بعضی وقت ها حرف هایی هست که باید نوشته شوند... گفته شوند. احساساتی که بروز یابند و افکاری که مجال بازگو شدن اما نمی نویسی ... نمی گویی و نمی گذاری!

به هر دلیلی!

دلیل ننوشتن می تواند حتی "دلیل نوشتن" ات باشد!

دنیایی که در آن همه چیز حتی دوست داشتن فدای غرور شخصی می شود را دوست ندارم!

دنیایی که برای بقا حاضر می شود همه دنیا - حتی کسی را که دوستش دارند - را به آتش بکشد!

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:30  توسط نگار   | 

 

در دنیا زندگی کن بدون آنکه جزئی از آن باشی

همچون نیلوفری باش در آب

زندگی در آب بدون تماس با آب

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:29  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

گاهی دلم برای خورشید می سوزد . حیات او نیز سوختن است ! وقتی خاموش شود می میرد !

گاهی فکر می کنم اگر جای خورشید بودم چقدر دلم برای خنکیهای دم غروب تنگ می شد ! چقدر دلم می خواست ماه باشم تا دیگران از من رو برنگردانند ! تا خنکی شب را حس کنم تا شاید ...

وقتی به خورشید دم غروب نگاه می کنم یاد آن دخترک تبداری می افتم که گونه های گلگونش را به خنکای شیشه چسبانده تا آرام گیرد ...

خورشید می سوزد تا دیگران زندگی کنند ... چقدر منصفانه !!!

اگر روزی پشت ابر پنهان شود به خساست متهم می شود !

شاید محکوم است ! به سوختنی که زندگیست ... یا به زندگی که سوختن است !

گاهی دلم برای ماه هم می سوزد ! سرد است و رنگ پریده ! اگر جای ماه بودم چقدر دلم می خواست خورشید باشم تا گرم شوم ...

حیف ... نه ماه خورشید را می فهمد و نه خورشید ماه را ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:19  توسط نگار   | 

 

دوستی دارم ... دوستش دارم ...

گاهی با هم حرفمان می شود اما ... باز هم دوستش دارم ...

دوستی دارم که مرا یاد گذشته هایم می اندازد ...

یاد چیزهایی که دوست داشتم و بهای سنگینی برای دوست داشتنش دادم ...

دوستی دارم که مرا وادار می کند به این جمله اعتقاد داشته باشم :

تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:58  توسط نگار   | 

 

یک بلیط برای جهنم لطفا ...

متاسفم همه قطارهایی که رو به جنوب می روند از قبل پر شده اند .

امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمی کند ؟

یک اتوبوس برای جهت مخالف دارم .

جای خالی دارد ؟

زیاد .

مقصد آن خیلی دور است ؟

نه ، زیاد نه . اما بد نیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید . شنیده ام در این سفر آدم خیلی احساس تنهایی می کند ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:4  توسط نگار   | 

 

هفته دیگه باید برم دانشگاه ! نمی دونم چرا وقتی به ایم موضوع فکر می کنم ناخداگاه بغض می کنم ! دلشوره عجیبی دارم !

نمی دونم چرا یا چجوری به این گروه اینجوری وابسته شدم ! غیرممکن بود حتا توی تابستون بتونم یه هفته فقط یه هفته از این محیط دور باشم . وقتی نیست یه دردسره وقتی هست هزارتا !!!

از یه طرف می خوام هرچه زودتر از اینجا برم و از یه طرف هم دارم فکر می کنم اگه برم به ماه نرسیده دق می کنم !!!

البته این حس هم احتمالا گذراست و احتمالا دوسال دیگه باز انقدر سرم به یه محیط جدید یا حتا بهتر یا شایدم سخت تری گرم می شه که حتا نتونم یاد این روزها کنم !

از یه طرف دلم نمی خواد یه سری از این آدمها از زندگیم محو بشن ! از یه طرف هم برای ندیدن بعضی ها لحظه شماری می کنم !

هر آدمی برای خودش یه صافی داره که یه سری ها ازش رد می شن و برای همیشه فراموش و یه سری هم تا ابد براش می مونن ! نمی دونم حتا دلم می خواد این صافی ریز باشه یا درشت ! تعداد بیشتری نگه داره یا آدمهای خاص تری رو ... ! هنوز نمی دونم ! اما می دونم یه سری آدمها رو نباید از دست داد ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:55  توسط نگار   | 

 

نوای سینه من نای خویش می سوزد

چو آتشی که فقط جای خویش می سوزد

هنوز در پی یکرنگی رفیقانم

دلم به ساده دلیهای خویش می سوزد

ز مهر یکسره ورزیدنم دل مسکین

نبرده سود و ز سودای خویش می سوزد

به چشم کبر نبینم که دانه اسپند

به یک جرقه سراپای خویش می سوزد

مرا ز ملک محبت جدا نباید کرد

چراغ لاله به صحرای خویش می سوزد

من آن نیم که بسوزم به بزم گرم کسی

دلم در آتش دنیای خویش می سوزد

به کنج خلوت خود شور دیگری دارم

چو باده ای که به مینای خویش می سوزد

 

+ آتش گرفته در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:25  توسط نگار   | 

 

گاهی وقتها توی زندگیت به یه جایی می رسی که همه چیز توی زنگیت می شه ضرر !!!

کار کردن می شه ضرر ... نکردنش هم می شه ضرر

دوستی می شه ضرر ... دشمنی هم می شه ضرر

بودن می شه ضرر ... نبودن هم می شه ضرر

حرف زدن می شه ضرر ... نزدن هم می شه ضرر

دلسوزی می شه ضرر ... سنگدلی هم می شه ضرر

تحصیلات عالی می شه ضرر ... بی سوادی هم می شه ضرر

عشق می شه ضرر ... نفرت هم می شه ضرر

اونوقته که شاید باید کلا از زندگی استعفا بدی !!!

چند روز پیش داشتم می گفتم باید دیگه جام رو به جوونترها بدم و برم ...

یکی از بچه ها گفت : یعنی می تونی ؟؟؟ عمرا ...

اما ...

گاهی وقتها بودن می شه ضرر نبودن هم می شه ضرر ...

وقتی بودن و نبودنت ضرره چه فرقی می کنه باشی یا نه ؟!

گاهی اوقات همه چیزت می شه ضرر همه چیزت می شه از دست دادن اونوقته که دیگه چیزی برای از دست دادن نداری ... چیزی برای دفاع هم نداری ... هیچی ... تو هیچ جنبه ای از زندگی ...

اونوقته که کلا باید از زندگی استعفا بدی و امیدوار باشی این بار با استعفات موافقت بشه ...

مرا رازی است دم در دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چو آن رهرو نمی بینم

قناعت می کنم با درد چو آن درمان نمی بینم

تحمل می کنم با زخم چو آن مرهم نمی بینم

دم چشم آبروی غم ببرد از بس که می گرید

چرا گریم کز آن حاصل برون از غم نمی بیند

دلم تا عشق باز آمد در او جز غم نمی بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم برنمی آید

غمم با جان براید چون که یک همدم نمی بینم

مرا رازی است مرا رازی است به خون دیده پرورده

دم چشم آبروی غم ببرد از بس که می گرید

چرا گریم کز آن حاصل برون از غم نمی بیند

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دلم خرم نمی بینم

مرا رازی است مرا رازی است به خون دیده پرورده

کنون دم در کش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست ، آن دم هم نمی بینم

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:20  توسط نگار   | 

 

باد سختی آمد ...

گنجشکی به پنجره خورد ...

زخمی بر زمین افتاد ...

خواست داخل شود ...

خواست از طوفان به آرامش کاغذی کلبه پناه آرد ...

پنجره دیگر بسته بود ...

گنجشک ، خود به پنجره خورده بود ...

گنجشک ، خود پنجره را بسته بود ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:10  توسط نگار   | 

 

از اینجا تا دریا راهی نیست شاید به اندازه نفسهایی که از عمق جانت برمی خیزد !

از اینجا تا دریا راهی نیست ...

فقط باید بدانی دنبال چه می گردی :

کوسه یا مرغ دریا ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:38  توسط نگار   | 

 

کوهساران مرا پر کن

ای طنین فراموشی ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:15  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

باز باید جای پاهایت را نظاره کنم وباز باید بشنوم که اندکی پیش اینجا بود ... رفت ... دیر آمدی ...  و باز باید نهیب بزنم بر این پاها که چرا همیشه دیر می رسم ...

نمی دانم من دیر آمدم یا تو زود رفتی ... نمی دانم ...

گاهی دیر رسیدن دردناک تر از هرگز نرسیدن است ! وقتی نمی رسی با خود توجیح می کنی که شاید او نیز هرگز نیامده ! شاید او نیز بی وفایی پیشه کرده و ... نیامده !

اما وقتی دیر رسیدی ... وقتی شنیدی که : اینجا بود ... همینجا ... دیر آمدی ... رفت ... ! دیگر کدام توجیح را خواهی آورد ؟؟؟

تنها می توانی به خود شک کنی ...

تقصیر این پاهای خسته ... یا دستهای کوچک ... یا شاید تقصیر بخت سیاهی است که هیچگاه مجال رسیدن نمی دهد !

وقتی ببینی او ... محبوبت ... معشوقت ... اینجا بوده ! انتظارت را کشیده ... و تو دیر کرده ای ... و ... رفته ...

حس غریبی است نازنین ...

همیشه دیر می رسی و آرزو می کنی کاش هرگز نمی رسیدی ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط نگار   | 

 

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 21:10  توسط نگار   | 

 

از اوج آسمانها ، یک شب مرا صدا کن

یا یک نفس دلم را ، از این قفس رها کن

تا سر بسایم ، بر آسمانها

تا پر گشایم در بی کرانها

از اوج آسمانها ، یک شب مرا صدا کن

یا یک نفس دلم را ، از این قفس رها کن

رفته قافله ها ، وامانده دل ما

غافل از همسفران 

دل دارد گله ها از این فاصله ها

بر دوشم بار گران در این بیابان نه آشنایی نه جای پایی

از اوج آسمانها ، یک شب مرا صدا کن

یا یک نفس دلم را ، از این قفس رها کن

خدایا یارا دل شیدا را

زسوز آهی برافروز چراغ راهی برافروز

دمی پرده از رخ برافکن شبم را به آهی برافروز

بگو که دلم شکسته چرا

به ساحل غم نشسته چرا

از اوج آسمانها یک شب مرا صدا کن

یا یک نفس دلم را از این قفس رها کن

 

+ آتش گرفته در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:20  توسط نگار   | 

 

دلم برای اون روزها تنگ شده !

کدوم روزها ؟؟

همون روزهایی که بدون بهونه گریه می کردم یا بدون دلیل می خندیدم !

روزهایی که شاید خیلی هم دور نباشه !

روزهایی که خیلی به منطق کارهام فکر نمی کردم و شاید اونقدرها برام مهم نبود که تمامی کارهام از منطق خاصی پیروی کنن !

روزهایی که شاید منطق همه کارهام دلم بود !!!

وقتی بهترین و قشنگترین بخش وجودیت رو ، دلت رو کف دستت می گیری باید انتظار این رو هم داشته باشی که دیگران بهت حسودی کنن و بخوان که هرطور شده از دستت بگیرن !

نمی تونن ولی ... خوب ترکشهاش دلت رو زخمی می کنه و ... وقتی زخمی شد شاید ترجیح بدی قایمش کنی و منطق کارهات رو چیز دیگه ای قرار بدی ...

نمی دونم فقط دلم برای اون روزها تنگ شده ! گرچه شاید از نظرم این روزها خیلی منطقی تر از اون روزهاست !!!

جوابهای کنکور که اومد وقتی خواهرم برای فوق هم دانشگاه تهران قبول شد رفتم تو فکر ! اینکه چرا من به هیچ عنوان نمی خوام برای فوق اینجا باشم و هرجایی رو به اینجایی که همه چیزم رو براش گذاشتم ترجیح می دم !

دارم به منطق اون روزها و منطق این روزهام فکر می کنم ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:56  توسط نگار   | 

 

ماهیگیر

ماهیگیر آی ماهیگیر

نرو دریا نرو دریا

روی امواج خروشان قایقی شکسته

ماهیگیر خسته تنها روی آن نشسته

آسمان تیره خواهد لحظه ای دگر ببارد

ابر تاریک و سیاهش حرفی جز باران ندارد

نرو دریا نرو دریا

نرو دریا نرو دریا

روی امواج خروشان قایقی شکسته

ماهیگیر خسته تنها روی آن نشسته

سایه ابر سیاه روی دریای کبود

گفته با ناله موج قصه از بود و نبود

نرو دریا نرو دریا

نرو دریا نرو دریا

قایق روی امواج این دریای پیر

مثل حبابی نیمه جان مانده اسیر

خواند به ساحل عاشقی با سوز و درد

دریا دگر عشق مرا از من مگیر

چشم انتظارم تنهای تنها

لغزد نگاهم بر موج دریا

روی امواج خروشان قایقی شکسته

ماهیگیر خسته تنها روی آن نشسته

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:8  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني