گاهی وقتها توی زندگیت به یه جایی می رسی که همه چیز توی زنگیت می شه ضرر !!!
کار کردن می شه ضرر ... نکردنش هم می شه ضرر
دوستی می شه ضرر ... دشمنی هم می شه ضرر
بودن می شه ضرر ... نبودن هم می شه ضرر
حرف زدن می شه ضرر ... نزدن هم می شه ضرر
دلسوزی می شه ضرر ... سنگدلی هم می شه ضرر
تحصیلات عالی می شه ضرر ... بی سوادی هم می شه ضرر
عشق می شه ضرر ... نفرت هم می شه ضرر
اونوقته که شاید باید کلا از زندگی استعفا بدی !!!
چند روز پیش داشتم می گفتم باید دیگه جام رو به جوونترها بدم و برم ...
یکی از بچه ها گفت : یعنی می تونی ؟؟؟ عمرا ...
اما ...
گاهی وقتها بودن می شه ضرر نبودن هم می شه ضرر ...
وقتی بودن و نبودنت ضرره چه فرقی می کنه باشی یا نه ؟!
گاهی اوقات همه چیزت می شه ضرر همه چیزت می شه از دست دادن اونوقته که دیگه چیزی برای از دست دادن نداری ... چیزی برای دفاع هم نداری ... هیچی ... تو هیچ جنبه ای از زندگی ...
اونوقته که کلا باید از زندگی استعفا بدی و امیدوار باشی این بار با استعفات موافقت بشه ...














مرا رازی است دم در دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چو آن رهرو نمی بینم
قناعت می کنم با درد چو آن درمان نمی بینم
تحمل می کنم با زخم چو آن مرهم نمی بینم
دم چشم آبروی غم ببرد از بس که می گرید
چرا گریم کز آن حاصل برون از غم نمی بیند
دلم تا عشق باز آمد در او جز غم نمی بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم برنمی آید
غمم با جان براید چون که یک همدم نمی بینم
مرا رازی است مرا رازی است به خون دیده پرورده
دم چشم آبروی غم ببرد از بس که می گرید
چرا گریم کز آن حاصل برون از غم نمی بیند
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلم خرم نمی بینم
مرا رازی است مرا رازی است به خون دیده پرورده
کنون دم در کش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست ، آن دم هم نمی بینم