ماه من سلام ...
باز آن دورها ایستاده ای و غریبانه لبخند می زنی ... نمی دانم چرا آن لبخند آرام به جای آرامش آدمی را آتش می زند ! شعله بر جان غربا می افکنی نازنین ...
امروز دلم هوای عکسهای قدیمی را کرده بود . عکس آنها که دوستشان داشتم ... اما طوفان حتا به عکسها هم رحم نکرد ...
نازکم ... دیگر باید دلتنگیها با با بغض فروخورد ، دیگر حتا ... حتا بر خاکستر خاطرات هم نمی توان گریست ! می دانی چرا ؟
کاش خاطرات آدمی گم شود ! کاش بسوزد ... خاکستر شود ... اما ... اما شنزار ! شوره زار ! لجن زار ... کاش نشود ! کاش نشود ! کاش نشود !
روزگار غریبیست دلکم ... باید خاکستر شدن خاطراتت را دعا کنی تا لجن مال نشود ... بغض سنگینی است نازنین ... روزگار غریبیست دلکم !


