تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

ماه من سلام ...

باز آن دورها ایستاده ای و غریبانه لبخند می زنی ... نمی دانم چرا آن لبخند آرام به جای آرامش آدمی را آتش می زند ! شعله بر جان غربا می افکنی نازنین ...

امروز دلم هوای عکسهای قدیمی را کرده بود . عکس آنها که دوستشان داشتم ... اما طوفان حتا به عکسها هم رحم نکرد ...

نازکم ... دیگر باید دلتنگیها با با بغض فروخورد ، دیگر حتا ... حتا بر خاکستر خاطرات هم نمی توان گریست ! می دانی چرا ؟

کاش خاطرات آدمی گم شود ! کاش بسوزد ... خاکستر شود ... اما ... اما شنزار ! شوره زار ! لجن زار ... کاش نشود ! کاش نشود ! کاش نشود !

روزگار غریبیست دلکم ... باید خاکستر شدن خاطراتت را دعا کنی تا لجن مال نشود ... بغض سنگینی است نازنین ... روزگار غریبیست دلکم !

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:5  توسط نگار  

 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است

که از او پرسیدند :

فروختی ؟

گفت : نخریدند ،

تمام شد ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:24  توسط نگار  

 

ای گل صد پر من !

با تو در پرده سخن می گویم :

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

...

این چند وقته خیلی ۸۳ ایها رو زیر نظر دارم ! می دونی ۸۳ ایها توی گروه فیزیک نماد کامل دلتای دیراک بودن ! هنوز که هنوزه توی بیشتر کارهای دانشگاه رد و پای ۸۳ ایها بیشتر از همه ورودیهاست . اما می دونی چیه ؟ یه جورایی ته چهره همشون انگاری یه غم بزرگه ! یادش بخیر سال اول برف بازی زمستون ... یا تولدایی که می گرفتیم ... یا بازیها و مسخرگیهایی که در میووردیم ... فکر کنم تنها ورودی بودیم که کلاس رو ول می کردیم می رفتیم برف بازی ! یادش بخیر همون سال اول توی دانشگاه جایی نبود که ما سر نزده بودیم یا کاری نبود که توش سرک نکشیده بودیم ! خوب بود ... خوب ! گرچه استادها اصلا از این کارها خوششون نمیومد و از این همه انرژی تعجب کرده بودن ! اما ما زندگی کردیم ...

الان جو همین ۸۳ ایها که هیچ نوع دیوونه بازی نبود که انجام نداده باشن یه جوری شده ! یه سریشون که سایه یه سری دیگه رو با تیر می زنن ! یا اونهایی که خیلی هم اکتیو بودن دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارن . یا یه سریشون که منبع خالص انرژی بودن دیگه ...

نمی تونم بهشون حق ندم ! نمی تونم هم حق بدم ! می دونی چرا ؟

نمی تونم حق بدم چون از نظر من آدم باید در هر شرایطی محکم باشه ! باید وایسه . خصوصا تو شرایط سخت ! اگه شرایط آسون باشه که عیار آدمها مشخص نمی شه ! زندگی در آسایش هنر چندانی نمی خواد ! زندگی تو سختیهاست که آدم رو می سازه . نمی تونم هم حق ندم چون بالاخره هر کسی یه ظرفیتی داره ( با وجود اینکه اینم خیلی قبول ندارم و فکر می کنم ظرفیت آدمها قابل افزایش یا کاهشه اما خوب آدم بالاخره یه جایی ... )

امروز خیلی به ورودیهام و دوستهام فکر می کردم ... کاش همیشه مثل سال اول بود ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 18:37  توسط نگار   | 

 

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را

بر من هموار می سازد

عشق به آزادی همه عمر مرا گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیات است

آخر ... چه بگویم ؟

من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم

و حال می خواهم چه کنم ؟

قلب که می زند برای کیست ؟

برای چیست ؟

و صبح که سر برمی کشد برای کیست ؟

برای چیست ؟

رفیقان من ، با من مدارا کنید !

به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید ؟

فراخنای زمین سخت تنگ است ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:23  توسط نگار  

 

ساده بود ... ساده و زیبا !

چقدر این سادگی زیبا بود و چقدر این زیبایی ساده !

دوست دارم این سادگی زیبا را و این زیبایی ساده را !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:29  توسط نگار  

 

حس اون دخترکی رو دارم که از یه طوفان سخت از یه کشتی شکسته جون سالم به در برده اما توی یه اقیانوس بی سرو ته سرگردونه !

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:49  توسط نگار  

 

می گن : به تو چه ! برو زندگیت رو بکن ! چی کار داری با این کارا !

دارم داغون می شم ...

داغووووووووووووووووووووووووووون ...

همه رد می شن و به روزگارم می خندن !

خوب خنده داره !

منم جای اونها بودم شاید ...

کاش منم مثل اونها می شدم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:46  توسط نگار  

 

پر بودم و سیر و سیراب

و لذتم تنها این که ...

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما ...

این بس که می فهمم !

خوب است ...

احمق نیستم .

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:1  توسط نگار  

 

نازنین تو بگو ...

به راستی زمانه با ما چه کرد ؟

با من که اسیر اشکهای توام و با تو که تلاطم چشمان منی ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:12  توسط نگار  

 

سلام زیبا ...

دیشب بعد از سالها دفتر خاک خورده خاطرات قدیمی رو گشودم و باز ... باز همان حس گنگ و مبهم ! انگار باز عاشق شده بودم ! و باز نمی دانم کجا را دنبالت می گشتم .

نمی دانم چرا ! چرا آن روز آن دفتر را با خاطراتی که لای برگ برگ نوشته و نانوشته اش جای گرفته بود گذاشتم تا خاک بخورد ! یادت هست ؟ ...

آن روزها فکر می کردم وقتی حقی وجود ندارد یا وقتی دستهایت سیاه شده دیگر نوشتن حتی برای زیبایی چون تو هم دردی دوا نمی کند . گرچه گاهی بر چاه دلتنگیهایم نامت را فریاد می زدم یا بی بهانه سلامت می گفتم اما ... اما دیگر دفتر خاطراتت را باز نمی کردم نکند باز ... حس غریبی است نازنین !

امشب حس می کنم کمی بی حیاتر شده ام ! حس می کنم حتی جرات دارم خیره خیره نگاهت کنم ! می دانی این کار چقدر جرات می خواهد ؟!

زیبا ... باز آمده ام برایت نامه بنویسم ! از همان نامه ها که وقتی دلتنگ می شدم یا وقتی از سایه هایی که در سیاهی از کنارم می گذشتند می هراسیدم چشمهایم را می بستم و برایت بلند بلند می خواندم !

باز می گشایم دفتر خاطرات آن روزها را و باز سطرهای سفید را با نام تو آذین می بندم و باز عاشق می شوم و باز بی بهانه سلامت می کنم ...

سلام زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:46  توسط نگار  

 

یادم باشد از کویر نترسم !

بعد از کویر واحه است ...

در واحه به برکه پر از گل و لای بگویم :

اگر صبور باشی گل و لای تو ته نشین می شود و آبی زلال می شوی ، به زلالی یک چشمه !

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:46  توسط نگار  

 

ترسیده بود . مثل یه بچه که از یه چیزی می ترسه و نمی دونه باید چی کار کنه و فقط دنبال مامانش می گرده تا شاید ...

دلم می خواست می تونستم کمکش کنم . کاش می تونستم کمی از اضطرابش کم کنم . کاش ...

اما مگه می شه کسی که خودش از خیلی چیزها مطمئن نیست بتونه دیگران رو مطمئن کنه !

شاید برای همینه که برعکس شده ! یعنی به جای اینکه من بتونم آرومش کنم اون من رو می ترسونه ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 15:5  توسط نگار  

 

در اصطلاح عوام می گویند : " گریه کردن هم دل خوش می خواهد ! " راست می گوید ! باید درد آنقدر انصاف داشته باشد که به چشم و به دل مجال گریستن بدهد ، توانایی نالیدن و نمودن برایش بگذارد ...

                                   دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:22  توسط نگار   | 

 

توی تاریکی شب ، توی یه بیابون بی سروته روی زمین نشسته بود و دنبال چیزی دست روی زمین می کشید . شاید حس می کرد چیزی رو که گم کرده توی این بیابون ، توی این تاریکی ، پیدا می کنه ! فکر می کرد ...

تا نیمه های شب دنبال گمشده اش گردید . گردید و گردید و گردید ... نزدیکی های صبح با گریه به خواب رفت . حس می کرد دیگه پیداش نمی کنه ...

صبح با نوازش نسیم بیدار شد .

چیزی که مدتها بود توی تاریکی دنبالش می گشت تو دامنش بود !

شاید چیزی که داری توی تاریکی ها دنبالش می گردی توی روشنی ها توی دستهای خودت پیداش کنی ...

شاید ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:7  توسط نگار  

 

نمی خوام باور کنم دیگه پیر شده ام ! دیگه یه کارهایی رو نباید بکنم ! نمی خوام باور کنم که می شه آدم بارش رو هم سبک کنه !

راستش دلم برای شروع یه کار جدید لک زده ! اما خوب امیدوارم بکشم ! از این هفته بازم می رم مدرسه .

به این جمله خیلی اعتقاد دارم که آدم وقتی مرد کلی وقت برای استراحت داره ! البته اونم امیدوارم ! می ترسم پاشم برم اون دنیا بازم ...  

دیدی گاهی انقدر حرف برای گفتن داری که نمی دونی از کجا شروع کنی ؟! و شاید ترجیح می دی اصلا شروع نکنی . گاهی آدمش نیست که باهاش حرف بزنی ... گاهی آدمش هست حوصله اش نیست ... گاهی هم حوصله اش هست اما توانش نیست !

همیشه به یه چیزی اعتقاد داشتم شاید همه رفتارم هم برای همین اعتقادم بود . فکر می کردم محبت مثل یه گنجه که انتها نداره هرقدر بیشتر ببخشی چیزهای قشنگتری ازش بدست میاری . برای همین به یاد ندارم با کسی دشمنی کرده باشم یا از کسی کینه ای به دل گرفته باشم . البته به جز یکبار که نتونستم روی اعتقادم وایسم اونم زمانی بود که حس کردم داره با مهمترین چیز زندگیم یعنی آبروم بازی می شه !

 لبخند تنها سرمایه ایه که همیشه و برای همه سود آوره !

راستی ببخشید چند وقتیه ترجیح می دم بخش نظرات وبلاگم رو فعال نذارم . دلیل خاصی نداره . گاهی آدم فقط می خواد حرف بزنه و گاهی فقط می خواد گوش کنه !

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:55  توسط نگار  

 

اینجاست یار گمشده گرد جهان مگرد

خود را بجوی سایه اگر جستجو کنی

 

+ آتش گرفته در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:13  توسط نگار  

 

کودکیها زمستان را دوست داشتم و آدم برفی ها را ! آدم برفیهای سفید ! سفید سفید ! آدم برفیهایی که برای ساختنشان باید دستهایت یخ می کرد ، گاهی تاول می بست . آدم برفیها را دوست داشتم ! بزرگ یا کوچکیشان آنقدرها مهم نبود ! ملاک دوست داشتن فقط پاکی بود و سفیدی ! سفید مثل برف !

دوست داشتم آن یخ کردنها را ! آن تاولها را ! آن سفیدی ها را !

زمستان گذشت ! بهار آمد ! هوا گرم !!! شد ! درختها شکوفه کردند ! پرنده ها آواز خواندند ! رودها جاری شد ! کوه ها سبز ! اما ...

آدم برفیها آب شدند ! آب که نه ! گل شدند !

بهار را دوست ندارم ! گرم است ! شکوفه دارد ! آواز دارد ! درخت دارد ! کوه دارد ! اما ... آدم برفیهایش گلی است !

سفیدی به بهای کدام بهار از دست رفت ... ؟؟؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 14:31  توسط نگار  

 

یه چیزی دستم بود ...

کجا از دستم رفت ؟؟؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:35  توسط نگار  

 

توسل عامل کسب شایستگی نجات است نه عامل کسب نجات ناشایسته ...

                                                                                              دکتر علی شریعتی

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 18:38  توسط نگار  

 

می گن شب احیا وقت استجابت دعاهاست ...

آدمی رو فرض کن که بین نفرین و دعا مونده !!! نمی دونه چی کار کنه ! نه دلش میاد نفرین کنه نه زبونش می چرخه به دعا ! همه اون صحنه ها جلوی چشمش رژه می ره ! کارهایی که باید می کرد و همه سعیش رو کرد انجام بده ! و چیزهایی رو که نباید ببینه و بشنوه که دید و شنید ! شده تا حالا به چشمهات شک کنی ؟

می گن خدا خیلی خوبه ! از حق خودش همیشه می گذره اما از حق الناس نه ! دلم نمی خواد انقدر سنگدل باشم که وقتی خدا هم می گذره من نگذرم ! مگه من کی ام ؟

دارم فکر می کنم اگه خدا ازم نگذره حق داره چون منم نمی تونم از بعضی چیزها بگذرم . اما اون می گذره ... چرا ؟؟؟

خدا جون من نمی تونم بگذرم اما ... تو بگذر !

یه مادر وقتی از دست بچه اش دلگیر می شه و دلش نمیاد نفرین کنه می گه خدا به دل من نگاه نکن ... تو بگذر !

خدایا به دل من نگاه نکن ... تو بگذر ...

 

 ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

 

پی نوشت : من انقدرها هم سنگدل نیستم ! نیستم ! نمی خوام باشم ! اما ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:58  توسط نگار  

 

ناتانائیل ، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری ...

این جمله رو بچه بودیم خوندیم اما چندتامون بهش فکر کردیم ؟ یا باورش کردیم ؟ یا ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19:19  توسط نگار  

 

از آتش عشق هرکه افروخته نیست

با او سر سوزنی دلم دوخته نیست

گر سوخته دل نی ای ز ما دور که ما

آتش به دلی زنیم کاو سوخته نیست

 

+ آتش گرفته در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 13:13  توسط نگار   | 

 

از خویشتن پند گرفتم ...

خویشتن به من نشان داد که عشق صفت عاشق نیست بلکه صفت معشوق است و پیش از آنکه خویشتن به من پند دهد عشق در من همچون ریسمان بود اما اکنون به حاله ای مبدل شده که اول آن آخرش و آخر آن اولش می باشد و به هر آفریده ای احاطه دارد و به تدریج وسعت می یابد تا هر چیزی که آفریده شود را دربرگیرد .

از خویستن پند گرفتم ...

او به من آموخت چگونه به صداهایی که از راه زبان و هنجره در نمی آیند گوش فرا دهم و پیش از آنکه خویشتن به من پند دهد از لحاظ شنوایی بیمار و ناتوان بودم و جز فریاد و غوغا چیز دیگری نمی شنیدم اما اکنون آواز زمانها را در سکوت و آرامش می شنوم ، آوازی که تسبیح فضا را تلاوت می کند و اسرار غیب را آشکار می سازد .

از خویشتن پند گرفتم ...

او به من آموخت آنچه فشرده نشود و در جام نریزند و با دست بر دهان نگذارند و ننوشند را بنوشم و پیش از آنکه خویشتن به من پند دهد عطشم همچون گدازه ای کمسو در دشتی از خاکستر بود اما اکنون اشتیاقم به جامی بذل شده و تنهایی ام نیز شرابم گشته و من هرگز سیراب نمی شوم اما در این آتش خاموش ناشدنی شادی زوال نیافته است .

از خویشتن پند گرفتم ...

او به من آموخت هرگاه از عالم غیب و ناشناخته ها صدایم کنند " لبیک " گویم و پیش از آنکه خویشتن به من پند دهد تنها برای صداهای آشنا برمی خواستم و از راهی می رفتم که برایم شناخته شده بود اما اکنون از معلوم به مجهول می روم و از آسانی ها و آشنایی ها نردبانی ساخته ام تا به عالم ناشناخته ها و خطرها صعود کنم .

آری ای برادر ! او به من آموخت ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:9  توسط نگار   | 

 

دلم برای چنین جمعهایی خیلی تنگ شده بود ! راستش رو بخوای یه جورایی حسودیم شد ! این مریم هم که کلی فیلمه ... می گه بعد افطار ...  دل درد گرفتم از بس خندیدم !!! طفلکی خیلی سعی کرد من و رضوان رو به راه راست هدایت کنه ... حیوونکی نمی دونه با چه موجودات خارق العاده ای طرفه !!!

می دونی مطمئن نیستم اگه من فارغ التصحیل شم بتونم ... بتونم گودبای پارتی بگیرم یا اصلا بتونم از این محیط ( هرچند ... ) خداحافظی کنم !

نمی دونم اما از نظرم خیلی قدرت می خواد !

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:46  توسط نگار   | 

 

دیشب از ترس خوابم نمی برد ! خنده داره ! بعد ۱۵ سال تحصیل و سه سال هم اینجا بودن خنده داره شب اول سال مثل بچه های اول دبستان خوابت نبره !!! دم دمای سحر بود که خوابم برد و صبح هم زودتر بیدار شدم . من با این دید که خوب معلومه چه درسهایی دارم و باید برای هرکدوم چی کار کنم رفتم سر کلاس . اما بعد کلاس کوانتم تازه فهمیدم نخیر ! آرامش به ما نیومده !!! درسهای گرایشی رو که برداشته بودم حذف شده بقیه اش هم تداخل داره ! ای خداااااااااااااااا ... چرا اینا نمی خوان بذارن ما هم فارغ التحصیل شیم  هیچی مجبورم نصف درسهامو حذف کنم تا بتونم یه گرایشی بگیرم  

امروز یه اتفاق بد دیگه هم افتاد . صبح که از در رفتم تو یه عکس رو روی شیشه دیدم که به نظرم خیلی آشنا بود !! یکی از بچه های ۸۴ ... سکته کرده ... نه ... چرا ؟؟؟ خدا ...

رفتم سر کلاس نجوم ... قشنگ بود ... خصوصا اونجایی که درمورد تولد و مرگ ستاره ها حرف می زد ...

ستاره هم هم می میرن اما ... خوش به حالشون نمی رن توی خاک ! من می ترسم ... فکر کن وقتی می ذارنت توی قبر هزارتا جک و جونور می ریزن سرت ... شام خوشمزه ایه نه؟ 

ستاره ها هم می میرن ... کاش ما هم مثل ستاره ها می مردیم . بابا من نمی خوام خوراک سوسکها بشم به کی بگم ؟  

فاصله مرگ و زندگی خیلی کمه ... خیلی کم ! اندازه سکته یه بچه ۲۰ ساله ! نمی خوام شعار بدما اما دارم فکر می کنم اگه فردا آگهی ترحیم من رو بزنن رو شیشه چی ازم مونده ؟ می گن کی بود ؟ چی کار کرد ؟ یا چرا کرد ؟ داشتم فکر می کردم اگه استاد بودم خیلی بیشتر مراقب بودم ... یا اگه رفتارم یا کارهام روی زندگی آدمها اثر داشت خیلی بیشتر روی کارهام فکر می کردم . هیچی برام توی دنیا مهمتر از یه خاطره خوب نیست !

وقتی خاطره های یه نفر بمیره دیگه هیچی واسه از دست دادن نداره ! می تونه با خیال راحت خوراک سوسکها بشه !

خدا بیامرزدش ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 17:2  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني