تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

به دیدارم بیا هرشب 

در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن

روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 20:53  توسط نگار   | 

 

بخوان طلسمت را ...

باطل السحر تویی ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 20:55  توسط نگار   | 

 

از اینور پنجره متنفرم ... دنیای آدمها !

کاش می شد تو دنیای اونور پنجره زندگی کرد ... دنیای ...

اینور پنجره تنها کار آدمها سرک کشیدن تو زندگی همدیگه است ! دروغ بستنه ! فریب دادنه ! غیبته ! تهمته ! دروووووووووووووووووووووووووغه !

اما اونور ...

کاش یه غارنشین بودم ... یه کوه نشین ... جنگل نشین ... اما خودم بودم !

دلم می خواد خودم باشم ... خود خودم ...

فاصله این دوتا دنیا اندازه یه پنجره است ...

چرا اینور انقدر کثیفه و اونور انقدر ...

کاش قبل از اینکه این چند تا دونه آدم هم ... کاش بتونم برم ... کاش ... کاش ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 20:55  توسط نگار   | 

 

نکته : متنهای پایین درمورد دوتا آدم کاملا متفاوته که هیچ ربطی هم به هم ندارن ...

 

دلم داره شور می زنه ...

دلم داره می ترکه ...

دلم نمی خواد غصه دار شدنش رو ببینم ...

بهش بگم ؟؟؟

عهد کرده بودم واسش دوست خوبی باشم ...

دلم داره می ترکه ...

 

گفت : برام دیگه اون آدم قبلی نیستی !

ناراحت شدم ؟ ... نه !

چرا ناراحت نشدم ؟ ... شاید چون خیلی ها برام اون آدمهای قبلی نیستن !

شاید منم دوس داشته باشم اون آدم قبلی نباشم !

منم همونقدر که می تونم آدمها رو  دوست داشته باشم می تونم ازشون دلگیر شم ، حتا دارم فکر می کنم گاهی می تونه ازشون بدم بیاد !

می دونی چیه ؟ یه زمانی وقتی دیدم من فقط خوبی آدمها رو می بینم و فقط ازشون خوب می گم ... چقدر و چجوری همین آدمها درموردم حرف زدن از خودم حالم بهم می خورد ...

نمی خوام مثل اونها بشم اما دیگه هم ناراحت نمی شم اگه یکی بگه دیگه برام اون آدم قبلی نیستی ...

تو هم نیستی ...

می دونی فرق من و تو چیه؟ من با تو کاری رو نمی کنم که تو با من ...

فقط خدا می دونه دلم نمی خواست هیچ وقت این روزها رو ببینم ... روزی که به یه آدم بگم برام مهم نیست ...

فقط خدا می دونه چقدر از اینکه دارم اجبارا از دنیای ایدئالم که در اون همه رو دوست دارم فاصله می گیرم ناراحتم ... چقدر ناراحتم که مجبورم آدمها رو اندازه ظرفیت خودشون دوست داشته باشم نه اندازه توانم ...

فقط خدا ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:46  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

امروز داشتم به جدال چشم و زبان می اندیشیدم ... جدال خونینی که در آن حرف چشم و زبان یکی نیست ! آن هنگام است که دل پشت چشم سنگر می گیرد و ...

جدال غمناکی است نازنین وقتی بازنده این نبرد دل و چشم باشند ... دل و چشمی که به خون می نشینند و زبانی که پیروزمندانه ... صحنه اسفباری است ...

امروز داشتم به قدرت می اندیشیدم ! شاید بزرگترین خصوصیتی است که آن را عاشقانه دوست دارم ... قدرت ... اما نه قدرتی که از روی نیاز باشد . عزیزی می گفت نیاز بزرگترین ایمانها را هم سست می کند . پادشاهی که از روی قدرت پادشاهی کند با سلطانی که پادشاهی برایش به نیازی بدل شده باشد ... چقدر تفاوت دارند ...

کاش می توانستم منظورم آنگونه که حس می کنم به زبان آرم !

می گویند قدرت طلبی یک نیاز فطری هر انسان است . آیا با نیاز، حتا نیاز به قدرت، می توان قدرتمند بود ؟ نه نازنین ... نه !

قدرتمند آن است که حتا نیاز قدرت طلبی را در خود کشته باشد ...

این است قدرتی که من عاشقانه دوست دارم !

وقتی آنقدر قدرتمند باشی که کارهایت ، رفتارت ، عقایدت ، حتا گاهی پرستشت از نیاز نباشد ! اگر دلیل کارهایت به جای نیاز عشق باشد ، پرستشت نه نیازمندانه که عاشقانه باشد چقدر قدرتمندی !

به اینجا که می رسی به جای آنکه زبان نیازت را بیان کند چشم قدرتت را فریاد خواهد زد ...

وقتی قدرتمند باشی در جدال چشم و زبانت ، این چشم نیست که به خون می نشیند . چشم آینه دل است و دلی که قدرتمند باشد در هر مصافی پیروز است ...

دلم برای یه سری از آدمها خیلی می سوزه ! اونهایی که زیاد ابراز وجود می کنند !!! می دونی از نظرم ابراز وجود زیاد دقیقا به معنی وجود داشتن کمرنگ و گاها محوه ! یعنی وجود نداره اما نیاز داره وجود داشته باشه !

کسی که وجود داشتن در اون به نیاز بدل نشده ناخداگاه وجودش حقیقی تر می شه !

کاش منظورم رو درست گفته باشم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:9  توسط نگار   | 

 

همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط ؟

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین

نمی خوام دربدر پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود یکه و خالی و پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:11  توسط نگار   | 

 

بالاخره تموم شد !

امتحان خوبی بود . گرچه مطابق معمول کلی سوتی درست حسابی دادم !!

اگه راستش رو بخوای تا حالا هیچ درسی رو اندازه این کوانتم نخونده بودم !

حتا چاپ نشریه و انتخابات هم به همین خاطر عقب افتاد ! ( فک کن ... )

به قول ... کی بود می گفت ؟ الان می فهمم که کوانتم رو نمی شه فهمید !!

الان دیگه می شه رفت سراغ کار و بار

تا حالا شده یه کسی کنارت باشه و حضورش رو اصلا احساس نکنی ؟ و گاهی حتا برای اینکه مطمئن شی وجود داره نگاهش کنی و باز هم ...

یا یکی کلی ازت دور ( ساعتها یا حتا مایلها ... ) باشه اما هر لحظه و همه جا احساس کنی که هست و این حضور آرومت کنه !

حس خوبیه !

کم رنگ شدن برخی ها و پر رنگ شدن برخی دیگه ...

حس خوبیه !

بعد امتحان هم ولگردی چقدر می چسبه !

پیش به سوی ددر ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 14:20  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

انگار باز این زمستان است که آرام آرام نزدیک می شود . این را می توان از سوزی که از لای پنجره می آید به راحتی فهمید . دستهایم باز یخ کرده نازنین ! دیگر نفسهایم آنقدر گرم نیست که حتا دستهایم را گرم کند !

زمستان را دوست دارم ! با آنکه سرمایش حتا استخوانهایم را می لرزاند اما سپیدی اش را با هیچ چیز عوض نمی کنم .

تا حال چند زمستان را پشت سر گذاشته ام ؟ زیبا ... پشت سر گذاردن زمستان ارزش است یا سپید ماندن ؟

راستش را بخواهی ترجیح می دهم در سپیدی زمستان منجمد شوم اما سیاه شده ... گل شده ... به استقبال بهار نروم ! همیشه آرزو کرده ام بهای بهار به اندازه سپیدی زمیتان نباشد . بهای سنگینی است ! و چقدر مردم آن را دست کم می گیرند ... شکوفه ای که از لای گل و لای بیرون آید مژده کدامین بهار را خواد داد نازنین ؟!

باز زمستان آرام آرام نزدیک می شود ... بیا چشمهامان را ببندیم و آرزو کنیم ...

آرزو کنیم کاش صبرمان بر سرما آنقدر باشد که بهار را به بهای سپیدیهامان معامله نکنیم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:56  توسط نگار   | 

 

امروز جزو نوادر روزهایی بود که من گروه نرفتم !

بهونه ام درس بود اما دلیل ؟؟؟

...

دلم اصلا تنگ نشده !

عجیبه ... نه ؟!

کاش ترم دیگه بتونم یکی دو روز تو هفته کلاس نگیرم و نیام !

دیگه دوستش ندارم ؟

خسته شدم ؟

نمی دونم ... اما می دونم دیگه از اونجا بودن لذت نمی برم !

داشتن می خندیدن !

بهشون می گم خوب بگین منم بخندم !

نه انگار ...

به من داشتن می خندیدن ؟

چرا ؟

مگه من تا حالا بهشون خندیدم ؟

اصلا مگه من کاری کردم !

پاشم برم ...

اینجا جای من نیست !

حس می کنم اضافی ام !

شاید اگه نباشم بیشتر بخندن ...

کاش یاد بگیریم باهم بخندیم نه به هم ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:59  توسط نگار   | 

 

محبت مثل آبه که به گل می دن !

اگه کم باشه خشک می شه ...

اگه زیاد باشه می گنده ...

شاید مشکل منم همینه ! زیاد آب می دم و بعد ناراحت می شم که چرا گندید !

باغبون با تجربه خیلی مهمتر از باغبون مهربونه !

 

+ آتش گرفته در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:37  توسط نگار   | 

 

دلم می خواد بچه بشم ...

برام لالایی می گی ؟

شب بخیر کوچولو

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:28  توسط نگار   | 

 

باغبون اومده بود پشت پنجره کلاس و داشت به گلها آب می داد . از لای پنجره نیمه باز نسیم خنکی می وزید . وقتی آب رو روی گلها می گرفت خم می شدن و تعظیم می کردن !

چقدر بهش حسودیم می شه دارم فکر می کنم خیلی وقتها گلها از آدمها بهترن !!! وقتی بهشون آب می دی خم می شن . وقتی پیوندشون می زنی شکوفه می دن اما آدمها ...

دلم می خواست یه باغبون باشم . گلها رو سیراب کنم ... برگهاش رو ناز کنم ... گلبرگهاش رو ببوسم ... درختها رو هرس کنم . توی زمستون پیوندشون بزنم و توی بهار با شکوفه هاش سبز بشم ...

دلم می خواست یه گل باشم . وقتی باغبون بهم آب می داد خم بشم ... یک تعظیم عاشقانه ...

دلم می خواست درخت باشم ... سبز بشم ... بالا برم ... بالا ... بالا ... بالا ...

به باغبونها حسودیم می شه ... و به گلها ... و درختها ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:9  توسط نگار   | 

 

این بچه ها رو دوسسسسسسسسسسسسست دارم ! این اکیپ آشپزخونه رو ... این ورودیهای پر انرژی رو ... این بچه ها رو ...

دلم برای این شعر خوندنها ... این بازیها ... این گوشت کوبیدنها تنگ می شه ! کلی تو این اردو آشپزی یاد گرفتم

کاش آدمها یاد می گرفتن با هم بخندن ... نه به هم ...

دلم می خواد کاری کنم همه بخندن . هیچ عذابی برام مثل غصه خوردن آدمهایی که دوستشون دارم نیست ...

کاش اینجوری نمی شد  دیگه روم نمی شه تو روی بعضی از دوستهام نگاه کنم ...

کاش ...

دارم فکر می کنم ادعای خوشبختی آدم رو خوشبخت می کنه ؟

 

+ آتش گرفته در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:30  توسط نگار   | 

 

حس  تلفنی رو دارم که زدنش توی برق ...

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:4  توسط نگار   | 

 

خس خس سینه اش یه لحظه قطع نمی شد .  همه انرژی باقی مونده اش رو جمع کرده بود و داشت وصیت نامه می نوشت !

همه فکر می کردن ترسیده یا از ضعفش داره این کار رو می کنه اما ...

کی می دونه نوشتن وصیت نامه چقدر قدرت می خواد ...

قدرت ...

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 16:47  توسط نگار   | 

 

دارن می برنش ! کشون کشون !

گریه می کنه ! التماس می کنه !

اینها رحم حالیشون نیست !

می برنش !

پشت سر جهنمه ! پیش رو هم ...

کــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:22  توسط نگار   | 

 

گاهی آدمها برای فرار از تنهایی به جمع پناه می برن و گاهی برای فرار از جمع به تنهایی ...

این موضوع اصلا از نظرم عجیب غریب نیست !

چند وقتی بود خیلی دنبال یه تنهایی مرطوب می گشتم ! چرا مرطوب ؟؟؟

نمی دونم ... یه چیزی شبیه یه کوهستان سرد و مه آلود ... یه مه غلیظ که چشم چشم رو نبینه ... یه تنهایی مطلق که هیچ کس صدات رو نشنوه ... بعد بری داد بزنی از ته دل ...

چند وقتی بود که دنبال اون فضا می گشتم که خوب ... آخرشم پیدا نکردم !

دلم بدجور برای شقایقم تنگ شده ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 20:23  توسط نگار   | 

 

در کل آدم بی جنبه و آنرمالی هستم !

آخه یکی نیست بگه خوب تو که جنبه نداری واسه چی آخه ...

یه بازی جدید پیدا کردم ! ۴۸ ساعته شب و روز دارم بازی می کنم انگار نه انگار که کار و زندگی هم داره ...

تموم هم که نمی شه ! ۵۰۰ تا لول داره !!!

یکی بیاد این بازیه رو ازم بگیره همه کارام مونده

 

+ آتش گرفته در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 21:18  توسط نگار   | 

 

 سلام زیبا ...

باید بروم ...

باید برای ستاره ها آسمان دیگری پیدا کنم ...

شاید باور نکنی ! حال خوبی دارم ! حال کسی که برای ستاره ها دنبال آسمان دیگری می گردد ! اگر آسمان سیاه شده تقصیر ستاره ها نیست ... ستاره ها را باید به آسمان دیگری کوچاند ...

و کوچ سرآغاز بودن است ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 20:38  توسط نگار  

 RSS 

هادي پشتيباني