تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

امروز باز بچه شده بودم . باز شیطنت بچگی ها سر به هوام کرده بود ! باز دنبال یه چاله پر از آب می گشتم تا دوپایی بپرم توش! دنبال ابرهای سفید و پشمکی! تا باهاشون از دور شکللک بسازم و بخندم !

امروز وقتی یکی دوتا خبر خوب شنیدم مثل یه بچه دوساله بالا و پایین پریدم ! بدون توجه به سایه های غریبه !! امروز انقدر بچه بودم که حتا از غریبه ها نمی ترسیدم !

تازه یادم اومده بود چه سر نترسی دارم و اینکه انقدر قدرت دارم که نذارم کودک درونم هیچ ترسی از هیچی نداشته باشه !

امروز باز هم خدا رو احساس کردم ! همه جا ! پشت همون ابرهای پشمکی ! کنار همون چاله های آب و روبروی همه سایه هایی که ...

امروز آسمون خوشگل بود ! اگه ندیدی از دستت رفت ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:56  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دیگر صدایم مزن ! از من ترانه ای مخواه ! عمریست سکوت کرده ام . در این برهوت بی کسی از یک خارکن تنها با دستهایی تاول بسته و پاهایی پر از آبله از راهی پر خاشاک ، انتظار ترانه زندگی انتظار غریبیست نازنینم !

کار خارکن تنها برداشتن خارها از راه آدمیان است . آدمیانی که فراموش کرده اند بهای همواری راه و گرمای کوره هاشان خون دستهای پینه بسته خارکنی تنهاست که آوازش نه ترانه زندگی که زمزمه تنهایی است ...

نازنینم می دانی خارکن چه شباهت غریبی به یک کرم پیله نشین دارد ؟

آرزوی خارکن همواری راه است و گرمای کلبه های این آدمیان فراموشکار مثل کرمی که در آرزوی پرواز رنج پیله را به جان می خرد و این مردمان غریب جان کوچکش را به بهای پیله می فروشند و این است که نه راهها هموار می شود نه کوره ها گرم و نه پرواز جاوید !

آری پرواز هم مثل آرزوی دوری فراموش می شود !

نازنین ! دلگیرم از این آدمها ... آدمهایی که برایت تنها زخم به یادگار می گذارند و خاطرات دوری که تنها بر این زخم نمک می پاشد ...

دیگر صدایم مزن ! از من ترانه ای مخواه ! بگذار در هیاهوی این آدمیان حرمت سکوت را نشکنم ...

دوست دارم در عمق پیله تنهایی ام جان دهم حتا اگر ابریشمهای وجودم را به تاراج برند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:58  توسط نگار   | 

 

میون یه دشت لخت، زیر خورشید کویر

مونده یه مرده به پیر، توی دست خاک اسیر

منم اون مرده به پیر از همه دنیا جدا

داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند

اما دشت سرنوشت سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم، خاک من رو زندونی کرد

آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها، زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن زندگیم شده همین

با چشام مردنم رو دارم اینجا می بینم

سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم، قطره های آخره

خاک تشنه همینم داره همراش می بره

خشک می شم تموم می شم فرداکه خورشید بیاد

شن جام رو پر می کنه که میاره دست باد

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:41  توسط نگار   | 

 RSS 

هادي پشتيباني