تبليغاتX


ققنوس سوخته ققنوس سوخته

کسی که سوختن حیات اوست...

 

سلام زیبا ...

دیگر صدایم مزن ! از من ترانه ای مخواه ! عمریست سکوت کرده ام . در این برهوت بی کسی از یک خارکن تنها با دستهایی تاول بسته و پاهایی پر از آبله از راهی پر خاشاک ، انتظار ترانه زندگی انتظار غریبیست نازنینم !

کار خارکن تنها برداشتن خارها از راه آدمیان است . آدمیانی که فراموش کرده اند بهای همواری راه و گرمای کوره هاشان خون دستهای پینه بسته خارکنی تنهاست که آوازش نه ترانه زندگی که زمزمه تنهایی است ...

نازنینم می دانی خارکن چه شباهت غریبی به یک کرم پیله نشین دارد ؟

آرزوی خارکن همواری راه است و گرمای کلبه های این آدمیان فراموشکار مثل کرمی که در آرزوی پرواز رنج پیله را به جان می خرد و این مردمان غریب جان کوچکش را به بهای پیله می فروشند و این است که نه راهها هموار می شود نه کوره ها گرم و نه پرواز جاوید !

آری پرواز هم مثل آرزوی دوری فراموش می شود !

نازنین ! دلگیرم از این آدمها ... آدمهایی که برایت تنها زخم به یادگار می گذارند و خاطرات دوری که تنها بر این زخم نمک می پاشد ...

دیگر صدایم مزن ! از من ترانه ای مخواه ! بگذار در هیاهوی این آدمیان حرمت سکوت را نشکنم ...

دوست دارم در عمق پیله تنهایی ام جان دهم حتا اگر ابریشمهای وجودم را به تاراج برند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:58  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

امروز داشتم به جدال چشم و زبان می اندیشیدم ... جدال خونینی که در آن حرف چشم و زبان یکی نیست ! آن هنگام است که دل پشت چشم سنگر می گیرد و ...

جدال غمناکی است نازنین وقتی بازنده این نبرد دل و چشم باشند ... دل و چشمی که به خون می نشینند و زبانی که پیروزمندانه ... صحنه اسفباری است ...

امروز داشتم به قدرت می اندیشیدم ! شاید بزرگترین خصوصیتی است که آن را عاشقانه دوست دارم ... قدرت ... اما نه قدرتی که از روی نیاز باشد . عزیزی می گفت نیاز بزرگترین ایمانها را هم سست می کند . پادشاهی که از روی قدرت پادشاهی کند با سلطانی که پادشاهی برایش به نیازی بدل شده باشد ... چقدر تفاوت دارند ...

کاش می توانستم منظورم آنگونه که حس می کنم به زبان آرم !

می گویند قدرت طلبی یک نیاز فطری هر انسان است . آیا با نیاز، حتا نیاز به قدرت، می توان قدرتمند بود ؟ نه نازنین ... نه !

قدرتمند آن است که حتا نیاز قدرت طلبی را در خود کشته باشد ...

این است قدرتی که من عاشقانه دوست دارم !

وقتی آنقدر قدرتمند باشی که کارهایت ، رفتارت ، عقایدت ، حتا گاهی پرستشت از نیاز نباشد ! اگر دلیل کارهایت به جای نیاز عشق باشد ، پرستشت نه نیازمندانه که عاشقانه باشد چقدر قدرتمندی !

به اینجا که می رسی به جای آنکه زبان نیازت را بیان کند چشم قدرتت را فریاد خواهد زد ...

وقتی قدرتمند باشی در جدال چشم و زبانت ، این چشم نیست که به خون می نشیند . چشم آینه دل است و دلی که قدرتمند باشد در هر مصافی پیروز است ...

دلم برای یه سری از آدمها خیلی می سوزه ! اونهایی که زیاد ابراز وجود می کنند !!! می دونی از نظرم ابراز وجود زیاد دقیقا به معنی وجود داشتن کمرنگ و گاها محوه ! یعنی وجود نداره اما نیاز داره وجود داشته باشه !

کسی که وجود داشتن در اون به نیاز بدل نشده ناخداگاه وجودش حقیقی تر می شه !

کاش منظورم رو درست گفته باشم ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:9  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

انگار باز این زمستان است که آرام آرام نزدیک می شود . این را می توان از سوزی که از لای پنجره می آید به راحتی فهمید . دستهایم باز یخ کرده نازنین ! دیگر نفسهایم آنقدر گرم نیست که حتا دستهایم را گرم کند !

زمستان را دوست دارم ! با آنکه سرمایش حتا استخوانهایم را می لرزاند اما سپیدی اش را با هیچ چیز عوض نمی کنم .

تا حال چند زمستان را پشت سر گذاشته ام ؟ زیبا ... پشت سر گذاردن زمستان ارزش است یا سپید ماندن ؟

راستش را بخواهی ترجیح می دهم در سپیدی زمستان منجمد شوم اما سیاه شده ... گل شده ... به استقبال بهار نروم ! همیشه آرزو کرده ام بهای بهار به اندازه سپیدی زمیتان نباشد . بهای سنگینی است ! و چقدر مردم آن را دست کم می گیرند ... شکوفه ای که از لای گل و لای بیرون آید مژده کدامین بهار را خواد داد نازنین ؟!

باز زمستان آرام آرام نزدیک می شود ... بیا چشمهامان را ببندیم و آرزو کنیم ...

آرزو کنیم کاش صبرمان بر سرما آنقدر باشد که بهار را به بهای سپیدیهامان معامله نکنیم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:56  توسط نگار   | 

 

 سلام زیبا ...

باید بروم ...

باید برای ستاره ها آسمان دیگری پیدا کنم ...

شاید باور نکنی ! حال خوبی دارم ! حال کسی که برای ستاره ها دنبال آسمان دیگری می گردد ! اگر آسمان سیاه شده تقصیر ستاره ها نیست ... ستاره ها را باید به آسمان دیگری کوچاند ...

و کوچ سرآغاز بودن است ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 20:38  توسط نگار  

 

سلام زیبا ...

دیشب بعد از سالها دفتر خاک خورده خاطرات قدیمی رو گشودم و باز ... باز همان حس گنگ و مبهم ! انگار باز عاشق شده بودم ! و باز نمی دانم کجا را دنبالت می گشتم .

نمی دانم چرا ! چرا آن روز آن دفتر را با خاطراتی که لای برگ برگ نوشته و نانوشته اش جای گرفته بود گذاشتم تا خاک بخورد ! یادت هست ؟ ...

آن روزها فکر می کردم وقتی حقی وجود ندارد یا وقتی دستهایت سیاه شده دیگر نوشتن حتی برای زیبایی چون تو هم دردی دوا نمی کند . گرچه گاهی بر چاه دلتنگیهایم نامت را فریاد می زدم یا بی بهانه سلامت می گفتم اما ... اما دیگر دفتر خاطراتت را باز نمی کردم نکند باز ... حس غریبی است نازنین !

امشب حس می کنم کمی بی حیاتر شده ام ! حس می کنم حتی جرات دارم خیره خیره نگاهت کنم ! می دانی این کار چقدر جرات می خواهد ؟!

زیبا ... باز آمده ام برایت نامه بنویسم ! از همان نامه ها که وقتی دلتنگ می شدم یا وقتی از سایه هایی که در سیاهی از کنارم می گذشتند می هراسیدم چشمهایم را می بستم و برایت بلند بلند می خواندم !

باز می گشایم دفتر خاطرات آن روزها را و باز سطرهای سفید را با نام تو آذین می بندم و باز عاشق می شوم و باز بی بهانه سلامت می کنم ...

سلام زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:46  توسط نگار  

 

سلام زیبا ...

گاهی دلم برای خورشید می سوزد . حیات او نیز سوختن است ! وقتی خاموش شود می میرد !

گاهی فکر می کنم اگر جای خورشید بودم چقدر دلم برای خنکیهای دم غروب تنگ می شد ! چقدر دلم می خواست ماه باشم تا دیگران از من رو برنگردانند ! تا خنکی شب را حس کنم تا شاید ...

وقتی به خورشید دم غروب نگاه می کنم یاد آن دخترک تبداری می افتم که گونه های گلگونش را به خنکای شیشه چسبانده تا آرام گیرد ...

خورشید می سوزد تا دیگران زندگی کنند ... چقدر منصفانه !!!

اگر روزی پشت ابر پنهان شود به خساست متهم می شود !

شاید محکوم است ! به سوختنی که زندگیست ... یا به زندگی که سوختن است !

گاهی دلم برای ماه هم می سوزد ! سرد است و رنگ پریده ! اگر جای ماه بودم چقدر دلم می خواست خورشید باشم تا گرم شوم ...

حیف ... نه ماه خورشید را می فهمد و نه خورشید ماه را ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:19  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

باز باید جای پاهایت را نظاره کنم وباز باید بشنوم که اندکی پیش اینجا بود ... رفت ... دیر آمدی ...  و باز باید نهیب بزنم بر این پاها که چرا همیشه دیر می رسم ...

نمی دانم من دیر آمدم یا تو زود رفتی ... نمی دانم ...

گاهی دیر رسیدن دردناک تر از هرگز نرسیدن است ! وقتی نمی رسی با خود توجیح می کنی که شاید او نیز هرگز نیامده ! شاید او نیز بی وفایی پیشه کرده و ... نیامده !

اما وقتی دیر رسیدی ... وقتی شنیدی که : اینجا بود ... همینجا ... دیر آمدی ... رفت ... ! دیگر کدام توجیح را خواهی آورد ؟؟؟

تنها می توانی به خود شک کنی ...

تقصیر این پاهای خسته ... یا دستهای کوچک ... یا شاید تقصیر بخت سیاهی است که هیچگاه مجال رسیدن نمی دهد !

وقتی ببینی او ... محبوبت ... معشوقت ... اینجا بوده ! انتظارت را کشیده ... و تو دیر کرده ای ... و ... رفته ...

حس غریبی است نازنین ...

همیشه دیر می رسی و آرزو می کنی کاش هرگز نمی رسیدی ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

قرارمان همان جای همیشگی ...

دوستت دارم ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 23:45  توسط نگار   | 

 

امان از این روزگار سرب آلود !

می بینی گاه نفسهایمان که تنگی می کند یا سینه هامان به خس خس می افتد ، وقتی سوال پیچمان می کنند آهسته لبخند می زنیم که :

هوا بس ناجوانمردانه سربی است !!! ...

نمی دانم تا کی نفسهای کوتاهمان باید تاوان سربی شدن روزگار را پس دهد !!!

نمی دانم تا کی باید بودها را نادیده بگیریم یا نیستها را هست فرض کنیم یا هستها را انکار کنیم ... نمی دانم ...

سلام زیبا ...

دیریست نوشته های روزگار پاکی را در صندوقچه ای گذاشته ام و کلید آن را گم کرده ام !

سیاه شده ام شاید . آنقدر سیاه که سلام کوتاهم را بی جواب می گزاری ...

نفس عمیقی می کشم . گلویم می سوزد . کاش می شد همه سربهای روزگار را یکجا بلعید تا کودکی بار دیگر نفس بکشد ...

زیبا دیگر قرار نیست تنفس را تجربه کنیم ؟؟؟

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:33  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خیلی وقت است برایت ننوشته ام ... برای تو ؟ نه ... خیلی وقت است که با تو ننوشته ام ! آخر ما قرار بود هیچ وقت برای هم نامه ننویسیم . قرار بود با هم ...

نمی دانی چقدر غریب است وقتی دو نفر روبروی هم می نشینند و برای هم نامه می نویسند . گویی آنجا غریبه ایست که نمی گذارد حرفهایشان را ... گویی حتا چشمهاشان قدرت بیان آن همه حرف را ندارد . این است که روبروی هم می نشینند و برای هم نامه می نویسند و آنوقت نامه هاشان را پست نشده در جیبشان می گذارند و راه خود را می گیرند و می روند ... به امید اینکه روزی فرا رسد و نامه رسان امینی پیدا کنند یا شاید روزی برسد که دیگر غریبه ای خلوت صمیمی شان را با نگاه های غریبه اش برهم نزند ...

گویی نمی دانند آن روز هیچگاه فرا نخواهد رسید ...

همین است که لحظه لحظه زندگیشان نامه های پست نشده ایست که نه مهر دارد و نه نشانی ...

زیبا ...

خیلی وقت است برای تو ... خیلی وقت است با تو ننوشته ام ...

زیبا ... این نامه های پست نشده ... این بغضهای فرو خورده ... این نگاه های دزدیده شده ... آزارم می دهد زیبا ... آزارم می دهد ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:22  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

باز دلتنگت شده ام نازنین ... نه اینکه پیشترها دلتنگت نبودم یا فراموشت کردم یا نمی دانم ... از همین چیزهایی که این روزها زیاد خرید و فروش می شود ... بی وفایی ، دلتنگی ، خاموشی ! نه ... نه اینکه پیشترها دلتنگی نمی کردم ... یا بی وفا شده ام ... یا فراموشت کرده ام ... نه ... تنها ... تنها شاید ... شاید مثل کودکیها گم شده ام !

یادت می آید ؟ در هیاهوی آدم بزرگها که گم می شدیم ترس برمان می داشت شاید جاده صاف کودکی را گم کنیم ! دستهامان را محکمتر می گرفتیم ، نفسهامان را در سینه حبس می کردیم و با هم می دویدیم !

دویدنمان از ترس بود نازنین ... از ترس اشباحی که تعقیبمان می کردند ، یا زوزه گرگهای آدم نمایی که می خواستند شکارمان کنند !

می ترسیدیم و فرار می کردیم اما ... دلمان خوش بود که هنوز هیچ ترسی گره از حلقه دستهامان نگشوده !

نازنینم ... باز می ترسم ... مثل کودکیها هنوز می ترسم ! هنوز خواب سایه می بینم ! خواب جغدهای شومی که به دستهامان حسادت می کنند !

بی وفا نشده ام نازنین ... هنوز هم به حلقه دستهامان ایمان کودکی را دارم اما نمی دانم ... نمی دانم این سایه ها تا کجا می خواهند در این تاریکی ها تعقیبمان کنند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:10  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

همیشه از نقطه سر خط می ترسیدم . همیشه دوست داشتم جمله سر سطر را تو بنویسی و من ادامه دهم . می دانی که ... من هرگز نه ابتدا بودم و نه انتها ! من همیشه امتداد بودم . امتداد تو ! ابتدا و انتهای من همواره تو بودی نازنین زیبا ...

همیشه از ابتدا و انتها می ترسیدم . ابتدایی که قبل از آن هیچ نبوده و انتهایی که بعد از آن هیچ ...

دوست داشتم همیشه امتداد تو باشم . ابتدا تو باشی و انتها تو و در این امتداد هم همراهم ... نازنین همراه !

زیبا ... من از خط خوردگیهای این سطر طولانی می ترسم ! بیا پاکش کنیم ، نقطه بگذاریم و باز از سر سطر بنویسیم .

سال نو شده نازنین ...

سال که نو می شود آدمها دفتر نو می خرند تا از هیچ شروع کنند . ما که قرار نیست از هیچ شروع کنیم ! قرار است خط خوردگیها را پاک کنیم ، نقطه بگذاریم و از سر سطر با هم شروع کنیم .

درست است دستهایم می لرزد و هراسناکم از اینکه باز بد بنویسم و تو مشقهایم را خط بزنی ! اما می دانم ... می دانم اگر تو دستم بگیری هیچ گاه اشتباه نمی نویسم و از تو ای زیبای سختگیر ! از تو هم ۲۰ می گیرم !

نمی دانی چه لذتی دارد از زیبایی ۲۰ گرفتن !

نقطه .

سر خط ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 14:2  توسط نگار   | 

 

باز نقطه می گذارم و از سر سطر می نویسم

سلام زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 18:28  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

حتا برای حرف زدن با تو هم دیگه نایی نمونده ...

چقدر بده آدم جلوی خودش کم بیاره .

زیبا ... دیگه نمی دونم چه باید  کرد !

شاید سکوت ...

شاید فریاد ...

بدجوری دلم برای یه خواب تهی تنگ شده !

و خواب تهی یعنی :

خوابی که حداقل کابوسی نداشته باشه ...

رویا نخواستم !!!

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 20:55  توسط نگار   | 

 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

سلام زیبا ...

خواب دیدم ! تقصیر دلم نیست زیبا . این روزها همه چیز پامال مصلحتها می شود ، حتا رویاها ! می بینی زیبا ؟ باز شاعر شده ام ! می گویند تب آدم را شاعر می کند . خواب دیدم ، حتا نمی دانم رویای با تو بودن را دیدم یا کابوس بی تو ماندن را ! دیگر خوابهایم را به یاد نمی آورم . تقصیر دلم نیست ! زیادی خسته است . این آدمها خسته اش کرده اند ! دیگر حتا نمی دانم باید حرف دلم را گوش کنم یا مصلحت عقل را در پیش گیرم . این دل زیادی خسته است ! مدام چرت می زند ! می خوابد ! حتا خوابهایش هم خوابهای ساده کودکی نیست . دیگر حتا به این دل هم اعتمادی نیست . می گویند اگر به مصلحت عقل عمل کنی پشیمان نخواهی شد . نمی دانم چه کنم در این دو راهی ! رسم جوانمردی نیست که این دل را در این برهوت تنها رها کنم اما ... چاره چیست ؟

خواب دیدم زیبا ! نپرس ! خیلی وقت است خوابهایم را به یاد نمی آورم . شاید مصلحت نیست . نکند زمان این دل را هم مصلحت بین کرده ؟ آری زیبا ... زمان ، دل را حد می زند . و دل آری حتا دل هم مصلحتها را باور می کند ! همین است که مدام خواب می بیند و خوابهایش را فراموش می کند !

شاید مصلحت است که خوابها هم فراموش شوند ...

 

+ آتش گرفته در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 11:9  توسط نگار   | 

 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد ... ای فریاد ... ای فریاد ...

سلام زیبا ...

کاش این بغض چند ساله اجازه می داد راحت تر با چون تویی سخن گویم . کاش می گذاشت دور از این آلودگی ها در هوای پاک تو دم زنم . می دانی زیبا دیگر راه نفس کشیدن هم بسته شده . دیگر به خس خس این سینه عادت کرده ام . دیگر تنها برایم یک وظیفه مانده و بعد ...

خسته شده ام زیبا ... خسته شده ام که تنهایی بار این وظیفه را بر دوش کشیدم .

دیگر عادت کرده ام . دیگر حتا به تنهایی هم عادت کرده ام .

همراه بودن تو با من ارمغانی است که تحمل این لحظه ها را بر من ساده تر می کند ...

یا شاهد و یا شاهد و یا شاهد ...

سه چیز می ماند :

ایمان ، امید ، و عشق ...

و عشق برترین آنهاست

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:40  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

این روزها دانه های برف جای پاهایت را از آسمان به زمین آورده ! نگاه کن ... باور نمی کنم ! چقدر به من نزدیکی !  به نزدیکی ردی که بر دلم برجا گذاشتی ! یا شاید به نزدیکی همین دانه های برف که بر شانه هایم می نشینند .

نه ... نزدیکتری ! مثل هوایی که در آن دم می زنم و همه وجودم را پر می کند از سرخوشی لحظه های خوش با تو بودن !

نه ... نزدیکتری ... نزدیکتر ... نزدیکتر ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:37  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

خیلی وقت است می خواهم بهانه ای بیاورم و چند روزی از زندگی مرخصی بگیرم ! خیلی وقت است دلم می خواهد مثل کودکی ها ، بی هیچ دلیلی دنبال قاصدکها کنم و زیر درخت تنهاییهایم خواب تو را ببینم !

خیلی وقت است می خواهم از این پستیها بگریزم و بر ستیغ کوهسارها تو را فریاد بزنم !  خیلی وقت است می خواهم بی آنکه نگران این چشمهای غریبه باشم تن به زلال آب بسپارم و تا ساحل زیباییها که در آن مرغ دریا هم رفیق تمام ماهیهاست شنا کنم !

زیبا نازنینم ... می خواهم چند صباحی بی آنکه اجبار نفس کشیدن در این آلودگیها باشد در هوای پاک تو دم زنم !

زیبا ... روزهایم می گذرند و من در آرزوی یک آرامش کوتاه می سوزم ! می سوزم ... که سوختن حیات است ... حیاتی دردناک اما ... عاشقانه !

می سوزم ... می خوانم ... خاکستر می شوم ... و تولدی دیگر ... ققنوسی دیگر ... سوختنی دیگر ... حیاتی دیگر ...

حدیث پروانگی شنیده ام زیبا ...

حدیث تلخی است ! شاید دروغ باشد ! آری شاید پروانه و بلبل هردو دروغ باشند ! اما کیست که بتواند حقیقت گل را انکار کند !

نه زیبا ... گل حقیقت دارد ! گرچه پژمرده می شود ... خشک می شود ... پرپر می شود ... حتا انکار می شود ... اما حقیقت دارد !

می خواهم چند روز ... چند ساعت ... یا حتا چند لحظه مرخصی بگیرم ...

من باشم و تو باشی و دیگر هیچ ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:28  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

نه که فکر کنی در شلوغی این روزها گمت کرده ام ... نه ! نه که فکر کنی در هیاهوی این دیار به خواب رفته ام ... نه ! نه که فکر کنی چشمهایت را به فریب روزگار فروخته ام و با بهایش آسایش خریده ام ... نه ! دل همیشه عاشق من چشمهایت را به هیچ فریبی نمی فروشد ... جان که قابل نیست ... بستانید !

زیبا ... کجای این دیار دل همیشه عاشق می توان یافت؟! آدمها امروز عاشقند و فردا فارغ ! از این زیباها زشت تر پیدا میکنی ؟ نمی دانی چقدر دردناک است که زیباها زشت شوند !

یادت می آید ؟ همیشه می گفتی : به بها بفروش نه بهانه ! آخ که نمی دانی چقدر بهای این آدمها کم شده ... بهای یک بهانه ... بهانه آسایش ! نمی دانم دور از چشمهای زیبایت درپی کدام آسایش هستند یا به کدامین فریب فروخته شده اند ؟! کسی که فروخته شد به بیگاری می رود ... بندگی می کند ... بندگی آسایش !

زیبا ... نه که فکر کنی گمت کرده ام ... نه ! اما برای این برده ها که به فریب ... به بهانه فروخته شده اند از تو گفتن چه سودی دارد ؟

بگذار تنها خودم با آن چشمها عاشقی کنم !!!

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 13:55  توسط نگار   | 

     محرم دل 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

سلام زیبا ...

آب آورده ام . نه برای تو ... نه ! تو هیچ گاه تشنه نبوده ای ! تو طعم تلخ تشنگی را نچشیده ای ! آب آورده ام زیبا اما نه برای تو ! برای خاکی که تشنه قدمهای توست ! آورده ام تا راه آمدنت را آب و جارو کنم ! آورده ام تا عکس تو را در آب به تماشا بنشینم ! آخر تو خود خوب می دانی چشمهای خاک آلوده مرا یارای آن نیست که به آفتاب خیره شود ! من هم مثال همه آنهایی که عاشق بوده اند باید عکس زیبایت را در آب تماشا کنم !

زیبا آب آورده ام . شاید هنوز لایق فنا نیستم ! برای چشم در چشم تو شدن باید به مقام فنا رسید ! باید عاشق بود ! باید ایمان داشت ... ایمان !

نمی دانم زیبا . نمی دانم چیزی که من به تو داشتم نیاز بود ... یا ایمان ! زیبا ... وای بر من اگر ادعای عشقت تنها از نیازم بوده باشد ! وای بر من اگر به زیباییت ایمان نداشته باشم ! وای بر من !

زیبا آب آورده ام . امروز که قرار است میزبان چون تویی باشم آب آورده ام که سیاهی ام را به زلالی اش ببخشی ! زیبا وقتی آمدی بر جام کوچکم نظری انداز تا دریا شود ! بعد در دریای عشقت غسلم بده تا زلال شوم ! وقتی زلال شدم ... وقتی سیاهی هایم را بخشیدی ... وقتی محرم شدم ! دیگر تنهایم نگذار ! مرا هم با خود ببر ! مرا هم با خود ببر ... مرا هم ببر !

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:30  توسط نگار   | 

                 زیبا

 ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

خدا در دل شکسته و چشم بارانی خانه دارد !

سلام زیبا ...

باز می خواهی تنهایم بگذاری ؟  باز می خواهی زیر باران این چشمها برقصی ؟

می دانم که چشم را ... باران را دوست داری ! اما ...

بیچاره این چشمها ...

امشب تا صبح بر بخت سیاه این چشمها باید گریست ! چشمهایی که فقط گهگاه یاد تو می کنند را باید در آتش انداخت ... باید سوزاند ...

می گویند امشب شام آخر است ! تو بگو اگر زیبایی داشته باشی و هزارها حرف ناگفته و بغضی که گلویت را می فشارد ! می خواهی حرف بزنی و نمی توانی ! زمان می گذرد و شام آخر هم هست ...........

زیبا ... می فهمی چه می گویم ؟

زیبا ... حرف ... بغض ... زمان ... شام آخر ...

ملامتم نکن اگر تنها نگاهت می کنم !!!

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 19:24  توسط نگار   | 

  

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

زیبای من سلام

غروب آخرین شب جمعه باز دلم هوای با تو بودن را کرده . هوای آن روزها که بچه بودم و برای با تو بودن دنبال بهانه نمی گشتم ! هوای آن روزها که ساده بودم و صادق ! آن روزها که چشمهایم سویی داشت و دستهایم حرارت گرمی ! آن روزها که از ته دل می خندیدم و با تو آواز می خواندم ! آن روزها که عطش روزه داشتم نه شوق افطار ! آن روزها که گرچه کمتر ورد زبانم بودی اما باور داشتم که زیبایی ..........

زیبا امشب با این همه زشتی باز آمده ام تا تنها بخواهم مثل کودکیها عاشقم کنی !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 17:20  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

سلام زیبا ...

امشب باران خیسم کرده . دستهایم می لرزد . دنیا ستاره می شود . انگار تب دارم !

زیبا این روزها باران همه را آسمانی کرده . می ترسم جام من خالی بماند ! نه زیبا ... تو مهربانتر از آنی که دستهای کوچکم را خالی بگذاری ! امیدم را نا امید نکن ...

زیبا  بچه های این دیار به عشق تو بارانی شده اند . طعم شیرین عشق را به قلبهای کوچکشان بچشان !

باز نام زیبایت را بر لب می آورم و زیر باران می روم .

آری زیبا ... امشب این تن تبدار را با نام تو غسل می دهم ... غسل باران !

بارانی اش کن زیبا ... بارانی اش کن زیبا ... بارانی اش کن !

یا من هو فی عهده وفی یا من هو فی وفائه قوی یا من هو فی قوته علی یا من هو فی علوه قریب یا من هو فی قربه لطیف یا من هو فی لطفه شریف یا من هو فی شرفه عزیز یا من هو فی عزه عظیم یا من هو فی عظمته مجید یا من هو فی مجده حمید

یا نور النور یا منور النور یا خالق النور یا مدبر النور یا مقدر النور یا نور کل نور یا نورا قبل کل نور یه نورا بعد کل نور یا نورا فوق کل نور یا نورا لیس کمثله نور

 

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:2  توسط نگار   | 

  

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

زیبای من سلام ...

غروب بود . گفتند : برو کنار دریا ! با او حرف بزن ... آرزو کن ! به او بگو که ...

خواستم بیایم زیبا ... دستم لرزید ... پایم لرزید... قلبم لرزید ... دلم لرزید !

گفتم : تا دریا شدن فاصله دارم ! عاشق نبوده ام ! چگونه ادعای عشق کنم ؟ من مشق عشق نکرده ام ...!

آمدم کنار رودخانه . همان رودخانه ای که زاده کوه بود و عطش دریا داشت ! کنارش نشستم . چشم بستم . خواستم آرزو کنم ... نه ... خواستم فقط حرف بزنم ! اما ... چشم که گشودم عکس خود را دیدم که بر پیشانی آب افتاده بود . نگاهش کردم . زشت بود ... زشت بود ... زشت بود ...

بغض کردم و باز حرفهای نگفته ام را با بغض فرو خوردم ! نشستم و تنها با چشمهایی که میل بارش داشت به عکسم چشم دوختم ! کودکی آمد . سنگی برداشت و به آب انداخت . ترک خوردم ... شکستم ! بغضم پاره شد ...

شنیده ام وقتی زشتی در آب شکست ... زیبا می شود !

اینک می توانم با تو ای زیبا حرف بزنم . گوش می کنی ؟

سلام زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:50  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

سلام زیبا ...

باز این صدای توست که از دوردستها ... نه ... شاید از همین نزدیکی مرا می خوانی ! و من بی قرار این صدا در پی ات می دوم .

زیبا ... آنقدر زشت و سیاه شده ام که از دیدار آن همه زیبایی شرم دارم اما ... چه کنم که تو همه کس منی !

امشب باز آمده ام با چشمهایت احیا بگیرم !

پاهایم می لرزد . می بینی ؟ شرم حضور است یا خستگی دوری ازچون تویی ... نمی دانم !

شانه هایم می لرزد . می بینی ؟ از ترس این همرهان است یا از سرمای این دیار ... نمی دانم !

قلبم می لرزد . می بینی ؟ زمان شکنجه اش کرده ! دیوانه اش کرده ! تب دارد ! امشب او هم آمده تا ...

اگر این پاها ... این شانه ها لرزید به روی چشمهایم نیار زیبا ! قلبم را آرام کن ... زمان بی تابش کرده ! خوابش کن زیبا ... خوابش کن !

بدم اما گرفتار تو هستم

مگر هرکس که بد شد دل ندارد ؟

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 19:41  توسط نگار   | 

 

ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا ...

مرا دگر ز راه کرم در ره صواب انداز

نازنین زیبا سلام ...

اینک ما مانده ایم و این شبهای پر هراس و لبهایی خاموش . هراس از چه ؟؟؟ از آنکه تو هستی و ما خاموش مانده ایم ...

زیبا می ترسم . می ترسم باز هم این شبها تمام شود و من زیارت ضریح چشمهایت را نکرده باشم . می ترسم بمیرم و آرزوی دیدارت را مثال آرزوهای کوچک کودکی ــ روزهایی که آرامش را آرزو می کردم ــ در خواب خاک گم کنم .

نازنینم ... کاش این بغض سنگین رخصتم دهد بار دیگر سلامت کنم . کاش فرصت دهد بی آنکه نگران خیسی خاک باشم باران شوم و بر خاک راهت ببارم . کاش در لیله القدری دیگر قرآنت را بر سر گیرم و ...

کاش یاریم کنی همان باشم که تو می خواهی .

آری محبوب من ... یاریم کن من نیز محبوب تو باشم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 0:1  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

امشب آمده ام تا عاشقانه ترین سجده عالم را برای چون تو زیبایی انجام دهم ... با لبهایی خاموش در برابر تقدیری که دستهای زیبایت برایم رقم زده . با چشمهایی بارانی برای سیاهی هایم که تو کریمانه در نور خود محو و نابود کرده ای . و مرا که سیاه عالمم سپید درگاهت ساخته ای . و کدامین افتخار بالاتر از آنکه در مقابل چون تویی رو سفید باشم !

امشب آمده ام تا پیشانی بر خاک عاشقانه ترین حرفها را برایت نجوا کنم و امید دارم که گوش دهی چون می دانی جز تو ای زیبا... ای خوب در این عالم کس ندارم ! می دانم تنهاییهایم از وجود زیبایی چون تو آکنده است و می دانی که مسرورم بدان ! که تو زیباترین معشوق عالمی !

معشوق من ... امشب آمده ام تا در درگاهت سجده کنم و افتخار که پستیهای این دنیای دون مرا خم نکرد اما وجود چون تو زیبایی مرا از پا افکند . و من این عاشق خاک شده نه بر خاک که بر نور سجده می کنم که در درگاه معشوقی چون توام .

یگانه معشوق من ... بر خاکستر وجودم جرقه ای بزن تا شعله ور شوم و مرا از خیل مدعیان به کوی عاشقانت هدایت کن !

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 0:45  توسط نگار   | 

 

زیبای من سلام ...

اگر گاه گاهی دیر می کنم تنها برای آن است که از آن چشمها خجالت می کشم . از آن همه وفا که تو می کنی و از این همه جفا که من ... از آن همه محبت که تو می کنی و از این همه ناسپاسی که من ... از آن همه دعوت که تو می کنی و از این همه بهانه که من می آورم ... از آن همه آشتی که تو می کنی و از این همه قهر که من ... از آن همه خوب که تو هستی و از این همه بد که من ...

زیبای مهربان من

دروغ است این که می گویند معشوق جفاکار است ... در دیار ما عاشقی وجود ندارد ... عاشقی حرف است . همه آمده اند تا فقط ادای عشاق را در آورند اما از عشق هیچ نمی فهمند ...

مگر نه اینکه اگر تنها به تعداد انگشتهای دست عاشق واقعی باشد تو خواهی آمد ... پس کجایند آنان که ادعای عشق می کنند ؟؟؟

نه زیبا ... ما هنوز مشق عشق نکرده ایم ...

ما را ببخش که برای معشوقی چون تو عاشقی نه آنچنان که شایسته توست بوده ایم ...

 

هرکه را با خط سبزت سر سودا باشد

پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم

داغ سودای توام سر سویدا باشد

تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر

کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه ام آب روان است بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و مل دمی از پرده برون آی و درآ

که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد

کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری

سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

 

 

+ آتش گرفته در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:18  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دیریست قبله چشمهایت را گم کرده ام . نماز شام غریبان را چه کنم نازنین ؟ قرار بود مهرم نور باشد اما ... دیریست بر خاک سجده می کنم ... غریبانه اسیر خاک شده ام . نمی خواهی رهایم کنی زیبا ؟ این لحظه ها از دست می روند . مگذار بر گذشته های دور ... خاطره های گنگ واین لحظه های از دست رفته افسوس بخورم ... مگذار زیبا . مپسند اسیر خاک باشم ... مپسند نازنین ...

قبله چشمهایت گم شده زیبا ... نه اینکه من آن را گم کرده باشم ... خودش گم شد ! یک شب قرآنم را نبوسیده به خواب رفتم ... در خوابم طوفان شد . باد آمد و شنها بی رحمانه مرا اسیر خاک کردند ... خاکم کردند ... وکسی حتا برای فاتحه نیامد ... نفرین شده ام زیبا ... نفرین !

چه کسی این چشمها را ... این دستها را نفرین کرد ؟؟ دستهایی که تا آسمان می رفت و ستاره می چید اکنون اسیر خاک شده ...

شنیده ای ؟ این روزها چشمها را هم به اسیری می برند ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:5  توسط نگار   | 

 

سلام نازنین ...

امشب می خواهم خودم را تنبیه کنم برای همه آن لحظه هایی که از تو نسرودم . ترکه اش با تو . هرچه خواستی بیار اما بگذار خودم بزنم . آخر تو مهربانتر از آنی که مرا آنچنان که باید تنبیه کنی ! امشب باز روزه می گیرم و تا سحر باران می شوم و اقاقی های دشت را آب می دهم . نه زیبا ... ترکه های این دیار را لیاقت آن نیست که دلیل باران باشند ! می بارم تنها به خاطر لحظه های نسرودن ! بلبل خاموش فقط به درد آتش می خورد . باید آتش به پرهایش زد . باید نگاهش را سوزاند . باید پرواز را از او گرفت . بلبل خاموش گل را نمی فهمد و کسی که گل را نفهمید باید سوزانده شود .

نازنین ... امشب می خواهم خودم را تنبیه کنم . به تندر بگو شلاقش را بر این دستها فرود آرد تا به یاد بیاورد با این همه قدرت جرم کمی نیست از تو نسرودن ! به رعد بگو سکوت زبان را بشکند . به برق بگو خرمن بی قرار این چشمها را به آتش کشد . اینها همه محکومند !

نازنین من ... امشب می خواهم خودم را آنچنان تنبیه کنم تا ابدیت لحظه ها یادم باشد :

جرم کمی نیست از تو نسرودن !

 

+ آتش گرفته در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 0:11  توسط نگار   | 

 

من شاکیم ! من از این دنیا ... از این درو دیوار ... از این آدمها شاکیم ! از کسانی که هیچ چی نمی فهمند ... از اونهایی که به تو به چشم گوشت قربونی نگاه می کنند شاکیم ! من از کسانی که واست تصمیم می گیرند شاکیم ! از حق رو ناحق کردنها شاکیم! من از این قبرستون ... از این مرده ها شاکیم !

زیبا ... من شکایت دارم ! پیش کی برم ؟ با کی درد و دل کنم؟ تو که می دونی اینجا کسی نیست ! اگر هست نمی فهمه ! اگه می فهمه خودش شاکیه ! شکایت من اثری نداره . اینجا حکم صادر شده ! می فهمی ؟! اگر متهمی حق دفاع نداری ! اگه هم خودت شاکی هستی کسی گوش نمی ده ! پس من چکار کنم ؟!

زیبا ... اینجا دادگاه هیئت منصفه نداره ! قاضی هم انصاف نداره ! اینجا منم و یه طناب دار ! پس شکایت من چی می شه ؟! پس کی به من گوش می ده ؟! همه دارن حرف خودشون رو می زنن ! حالم از اینجا ... از این آدمها بهم می خوره ! ازشون متنفرم نازنین ! می دونم کلمه ای زشت تر از نفرت نیست . می دونم از بچگی عاشقی رو یادم دادی !! اما من چه کنم؟! دارم خفه می شم ! می خوام داد بزنم ! دیگه نمی تونم نفس بکشم ... کمک ... کمک !

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 4:28  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

باز ورق پاره های قدیمی را به دنبال تو زیر و رو می کنم . نمی دانم کجا گمت کرده ام که حتا در خاطرات آن روزها هم پیدایت نمی کنم . کجا رفته ای ؟ مگر عهد نکرده بودی بی خبر نروی . مگر قرار نشد نشانه ای ... ردی بر جای گذاری تا اگر دیر کردی من به دنبالت بیایم .

دیر است نازنین ... خیلی دیر است . شب از نیمه گذشته و  دیگر حتا اینجا برای ماندن و از تو خواندن  کافی نیست . باید ردی پیدا کنم . کاش شهابی فرستی تا پیدایت کنم . دل نگرانم زیبا . تو که می دانی اینجا پر از گرگهایی است که وقتی گرسنه اند دیگر زیبا نمی فهمند . خیال کردی در این آشفته بازار کسی در پی زیبایی خواهد بود یا زیبا را خواهد فهمید؟ گرسنگی همه را وحشی کرده!!

وقتی می رفتی شعله ای در دستهایت گذاشتم . گرگها از آتش می ترسند . می دانم جرات ندارند به زیبای من نزدیک شوند .تنها می ترسم پیش از آنکه عزم بازگشت کنی شعله ات خاموش شود . شعله کوچکی به تو دادم نازنین زود خاموش می شود . راستش ترسیدم خرمن چشمهایت آتش گیرد .

تا کنون هزارها قاصدک برایت فرستاده ام . شاید آنقدر دوری که قاصدکها ... چقدر آسمان این شبها بی شهاب شده . پس من چه کنم نازنین . نه شهاب ... نه قاصدک ... دل نگرانم زیبا ...

 

+ آتش گرفته در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:46  توسط نگار   | 

 

سلام رویا ...

دیشب نبودی . کابوس آمد غیبتت را می کرد . می خواست دستهای مرا از دامان سبزت به جفا برگیرد . بیچاره نمی دانست کسی که دل در قمار چشمهای رویایی باخته باور سیاه هیچ کابوسی خاطر خسته اش را پریشان نمی کند . بیچاره نمی دانست رویا .

دیشب نبودی کابوس آمد خاطراتت را به باد داد . آب را که پاکی دل توست گل کرد و آیینه ات را شکست . بیچاره باز نفهمید خاطره بودنت بر سردر این دل غریب حک شده . شاید برای همین است که دلم غریبه ها را راه نمی دهد . کابوس نمی دانست دل پاک تو را هیچ ناپاکی آلوده نمی کند و ترکهای آیینه تنها چهره پلید خودش را نمایان خواهد ساخت .

سلام رویا ... کابوس را ببخش . دست خودش نیست . حسادت اینکه تو رویایی و او کابوس خوابهایش را پریشان ساخته . می دانم بزرگتر از آنی که به دل بگیری .

ببخش رویا ... وقتی کابوس رفت هنوز نیامده بودی . کودکی به خوابم آمد . بوی کودکی می داد . داشت ... داشت گریه می کرد . پاک و معصومانه . رویا ببخش . وقتی خود را در آغوشم انداخت یک لحظه فکر کردم این تویی که بازگشته ای . نوازشش کردم ... خندید . اشکهایش را ... عصمتش را بوسیدم و ... رفته بود . و تو آمدی ...

رویا ندانستم او کیست . در خوابهای غریب من یا تو بودی یا کابوس ... ندانستم آن کودک گریان از کجا آمد و به کجا رفت ... تو می دانی به راستی او که بود؟

رویای من وقتی نیستی دلم برای آن چشمها پرپر می زند و تو این همه را می دانی . نترس نازنین ... نترس . هیچ کابوسی نمی تواند خاطر خسته ام را پریشان کند .

تو خود خوب می دانی ...

دیریست دل در قمار چشمهایت باخته ام !

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:37  توسط نگار   | 

 

باز هم سلام

دیر و زودش را حتما به دل تنگیهایم می بخشی . گاهی دل تنگی آدمی را کم حرف می کند . کسی که از کودکی کم حرف بوده هم حتما با دل تنگی به سکوت می رسد . چه کنم با این سکوت دل تنگ ؟

سکوتی که از تو آغاز و به تو ختم شود ... چرا باید میان راه از چون تویی تهی باشد ؟

باز هم سلام . حرفی برای گفتن ندارم . امروز آمده ام فقط سلام کنم . خیلی وقت است دلم برای یک سلام ساده تنگ شده !  شاید نشنوی ... یا جواب ندهی ... یا شاید ... نمی دانم ! بگذار سلام کنم . کلامی زیبا تر از سلام برای چون تو زیبایی نمی یابم .

سلام بی جوابم را تو پاسخ گوی ... دل تنگم ! ( این مال کی بود؟  نمی دونم ... مهم هم نیست ! )

باز هم سلام ...

+ آتش گرفته در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:51  توسط نگار   | 

 

می دونم تکراریه اما واسه من خیلی مهم بود و واسه تو ... دوباره می نویسم . سعی کن تو هم دوباره بخونی . یه جور دیگه بخونی . اگه باز هم ... مهم نیست !

سلام زیبا ... باز امشب روزه گرفته ام ... روزه سکوت ! بچه که بودم روزه برایم سخت بود . تشنه می شدم ... تشنه سخن گفتن ! اما دیگر قد کشیده ام . دیگر تشنگی بی تابم نمی کند. دیگر روزه گرفتن را دوست دارم . گاهی حس می کنم روزه من دیگران را عذاب می دهد . زیبا تو خود خوب می دانی من راضی به عذاب دیگران نیستم اما روزه آرامم می کند .

امشب می خواهم با زبان روزه با چشمهایت احیا بگیرم . می ترسم هق هق گریه روزه ام را باطل کند . زیبا بیا و پیش دلم وساطت کن شاید به حرمت چشمهایت هق هق گریه ام را نادیده گرفت و روزه ام باطل نشد ! تو که می دانی اگر روزه ام باطل شود باید چهل شب تمام قضایش را سکوت کنم ... یا چهل فقیر را از فقر همهمه به غنای سکوت برسانم ! نه زیبا تو خود خوب می دانی فقرای دیار ما به فقر همهمه قناعت می کنند تا به غنای سکوت نرسند ! و چقدر تنهاست کسی که به مقام سکوت رسیده ...

زیبا امشب قرآن اشکهایت را بر سر خواهم گرفت و خدا را به چشمهایت قسم خواهم داد و سحر موقع افطار با چشمهایت آواز خواهم خواند که آواز خواندن با چشمهای تو زیباترین افطارهاست !

+ آتش گرفته در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 14:51  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا ...

دلم گرفته . اومدم سر چاهمون . چاه من ... چاه تو ... چاه ما . مردم عادت دارند که من و تو رو با هم جمع می بندن و می گن ما !!! چه عادت زشتی !!! اما من این کار رو نمی کنم . چون توانش رو ندارم که با چون تویی ما شوم . می فهمی چی می گم؟ آره می فهمی . درست همونی که من می خوام رو می فهمی . کوه و دره با هم ما نمی شن ... من و زیبا هم با هم ما نمی شیم . آخه هرچی باشه تو زیبایی و من ...

یه زمانی دلم می خواست بفهمم آدمها درموردم چی فکر می کنن . یکی می گه بهترینی ... یکی می گه بدترین . اما من هیچ کدوم نیستم .  

می دونی الان که فکر می کنم می بینم جدا مهم نیست که بهترین باشی یا بدترین . الان برای من فقط این مهمه که من زیبایی دارم که هیچ کس نداره ...

زیبا ... حتما این آدمهای زمینی به من حسادت می کنند که چنین زیبایی دارم و به تو که انقدر زیبایی ... من قدر زیبام رو می دونم ... تو هم قدر بدون . نه قدر عشق من رو قدر زیبایی خودت رو ...

آدمها دنبال زیبایی اند . اما چون درست نمی گردند چیزی رو پیدا می کنند که شاید اونقدرها هم زیبا نباشه . همینه که زیباها زشت می شن ...

زیبا یه زمانی می خواستم ثابت کنم که زیبای من هیچ وقت زشت نمی شه . بت من نمی شکنه . اسطوره من نابود نمی شه . اما حالا ... حالا فکر می کنم اگه بخوام چون تویی رو به این آدمها اثبات کنم . مثل کسی می شم که بخواد عشقش رو به دیگران ثابت کنه ... خنده داره نه ؟ عشقش رو به دیگران اثبات کنه ... نه زیبا . اثبات تو در مرام ما نیست . تو می دونی ... من می دونم ... دیگه چه حاجت که دیگران هم بدونند ...

 

+ آتش گرفته در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 17:42  توسط نگار   | 

 

سلام زيبا

نمی دانی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده . باز آرزوی ديدن آن چشمها ... باز احساس اينکه هستی ... تنها همين ... هستی  مهم نيست کجا . مهم نيست چگونه . مهم نيست چرا ... تنها همين ... باش . بودن تو آرامش غريب من است . صدای اين غريب تنها مانده را می شنوی ؟ وقتی تنها کسی که تو را می فهمد رهايت کند ديگر از غريبه های دور و گنگ چه توقع ؟!! می شنوی ؟ يا تو هم آسوده تری که نشنوی ؟ تو هم به فکر آسايش خويشی نه ؟ تو بگو در دنيايی که همه در فکر آسايشند من با اين کابوسها چه کنم ؟  نه زيبا ... راضی نيستم برای نجات اين غريب تو هم گرفتار غربت شوی . من با خيال تو دلخوشم ... تو هم به آنچه داری ... به آن چشمها دلخوش کن . همين دلخوشی های کوچک برای کشيدن اين بار کافی است .

دلم هوای آن چشمها را کرده ... خواستی برو ... خواستی بمان ... من با خيال آن چشمها دلخوشم ...

 

+ آتش گرفته در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 20:57  توسط نگار   | 

 

سلام زیبا

باز وقت رفتنه . باز همه کوله بارشون رو جمع کردن و دارن می رن . باز من موندم و این بقچه و این همه برگ خشک . زیبا وقتی دیگران کوله بار من رو از دور می بینن فکر می کنن چقدر دست پر اومدم  اما نمی دونن کوله بار من فقط برگ خشکه . نباید کوله بارم رو به کسی نشون بدم . حتما مسخره می شم . مسخره شدن من مهم نیست نازنین . آخه ممکنه حرمت این برگهای خشک رو هم بشکنن ... آدمهای پیمان شکن ... حرمت شکن  

زیبا همه دست به دست هم دارن می رن . باز من موندم و این همه تنهایی و این کوله بار سنگین و این همه خاطرات قشنگی که ضجرم می ده . باید مواظب خاطراتم باشم . آخه تنها چیزیه که تو این تنهایی کشنده واسم باقی مونده .

همه دارن می رن و من باز دارم با اشکهام پشت سرشون آب می ریزم . می دونم برمی گردن حتا اگه اون روز من هم نباشم . حتا اگه ...

زیبا تنهایی بد دردیه ... همین

+ آتش گرفته در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 12:9  توسط نگار   |