سلام زیبا ...
خیلی وقت است می خواهم بهانه ای بیاورم و چند روزی از زندگی مرخصی بگیرم ! خیلی وقت است دلم می خواهد مثل کودکی ها ، بی هیچ دلیلی دنبال قاصدکها کنم و زیر درخت تنهاییهایم خواب تو را ببینم !
خیلی وقت است می خواهم از این پستیها بگریزم و بر ستیغ کوهسارها تو را فریاد بزنم ! خیلی وقت است می خواهم بی آنکه نگران این چشمهای غریبه باشم تن به زلال آب بسپارم و تا ساحل زیباییها که در آن مرغ دریا هم رفیق تمام ماهیهاست شنا کنم !
زیبا نازنینم ... می خواهم چند صباحی بی آنکه اجبار نفس کشیدن در این آلودگیها باشد در هوای پاک تو دم زنم !
زیبا ... روزهایم می گذرند و من در آرزوی یک آرامش کوتاه می سوزم ! می سوزم ... که سوختن حیات است ... حیاتی دردناک اما ... عاشقانه !
می سوزم ... می خوانم ... خاکستر می شوم ... و تولدی دیگر ... ققنوسی دیگر ... سوختنی دیگر ... حیاتی دیگر ...
حدیث پروانگی شنیده ام زیبا ...
حدیث تلخی است ! شاید دروغ باشد ! آری شاید پروانه و بلبل هردو دروغ باشند ! اما کیست که بتواند حقیقت گل را انکار کند !
نه زیبا ... گل حقیقت دارد ! گرچه پژمرده می شود ... خشک می شود ... پرپر می شود ... حتا انکار می شود ... اما حقیقت دارد !
می خواهم چند روز ... چند ساعت ... یا حتا چند لحظه مرخصی بگیرم ...
من باشم و تو باشی و دیگر هیچ ...


