سلام رویا ...
دیشب نبودی . کابوس آمد غیبتت را می کرد . می خواست دستهای مرا از دامان سبزت به جفا برگیرد . بیچاره نمی دانست کسی که دل در قمار چشمهای رویایی باخته باور سیاه هیچ کابوسی خاطر خسته اش را پریشان نمی کند . بیچاره نمی دانست رویا .
دیشب نبودی کابوس آمد خاطراتت را به باد داد . آب را که پاکی دل توست گل کرد و آیینه ات را شکست . بیچاره باز نفهمید خاطره بودنت بر سردر این دل غریب حک شده . شاید برای همین است که دلم غریبه ها را راه نمی دهد . کابوس نمی دانست دل پاک تو را هیچ ناپاکی آلوده نمی کند و ترکهای آیینه تنها چهره پلید خودش را نمایان خواهد ساخت .
سلام رویا ... کابوس را ببخش . دست خودش نیست . حسادت اینکه تو رویایی و او کابوس خوابهایش را پریشان ساخته . می دانم بزرگتر از آنی که به دل بگیری .
ببخش رویا ... وقتی کابوس رفت هنوز نیامده بودی . کودکی به خوابم آمد . بوی کودکی می داد . داشت ... داشت گریه می کرد . پاک و معصومانه . رویا ببخش . وقتی خود را در آغوشم انداخت یک لحظه فکر کردم این تویی که بازگشته ای . نوازشش کردم ... خندید . اشکهایش را ... عصمتش را بوسیدم و ... رفته بود . و تو آمدی ...
رویا ندانستم او کیست . در خوابهای غریب من یا تو بودی یا کابوس ... ندانستم آن کودک گریان از کجا آمد و به کجا رفت ... تو می دانی به راستی او که بود؟
رویای من وقتی نیستی دلم برای آن چشمها پرپر می زند و تو این همه را می دانی . نترس نازنین ... نترس . هیچ کابوسی نمی تواند خاطر خسته ام را پریشان کند .
تو خود خوب می دانی ...
دیریست دل در قمار چشمهایت باخته ام !



