یاد کابوس بچگی هام می افتم . یاد اون هیاهو و اون سایه هایی که فقط پچ پچ می کردن و من بجز صداهایی گنگ هیچی نمی شنیدم !
همه می گن بودن یه سری آدمها توی هر محیطی یه غنیمته !
خنده داره نه ! چون اصلا قبول ندارم ! بعضی آدمها باید انقدر رها بشن که هرکاری که دوست دارن بکنن !!! هرکاری که دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارن !!! هر بلایی که دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست دارن سر خودشون ... اطرافیانشون یا محیطشون بیارن ! اصلا انقدر بلا به سر خودشون بیارن تا ...
ولشون کن !
همه می گن : بودن غنیمته !
به چه بهایی ؟؟!!
کم بها دادم ؟ بازم واسه غنیمت بردن دیگران من باید بها بدم ؟؟!! دیگه چه بهایی ؟؟؟!!!
قدیما بعد از جنگ آدمهای پیروز از شکست خورده ها غنیمت می گرفتن ! آخرش هم اون شکست خورده منم نه ؟؟؟
آخرش همینه دیگه ! دیر فهمیدم نه ؟!
این بغض داره خفه ام می کنه ...........
چقدر سعی می کنم دیگه توی راه آدمها قرار نگیرم ! راهم رو کج کنم ... دور کنم ... فراموش کنم ...
چشمها رو باید بست یا به قول سهراب :
عبور باید کرد ... و همنورد افقهای دور باید شد ...
سهراب جون من بچه حرف گوش کنی ام !!! خیلی چیزها رو ندیدم . کور شدم تا نبینم ! کر شدم تا نشنوم ! خفه شدم تا حرف نزنم ! پاک کردم همه چیزهای قشنگم رو ! شدم یه بیابونگرد ... یه خارکن ...
...
کار من خاربری خارکنی
نیست این خارکنی جان کنی است
...
هی کَنم ریشه خاری به کلنگ
هی کُنم با بدی طالع جنگ
...
با هزاران تعب پیچاپیچ
پشته ام چند خرند آخر ؟ هیچ !
...
اگر هم حرف بزنم می گن چرا داری حرف می زنی ؟!
باید بی خیال شد نه ؟؟
بعضی حرفها نه گوشی برای شنیدن پیدا می کنه نه زبونی برای گفتن ...
پس بازم بی خیال ...



