سلام زیبا ...
دیگر صدایم مزن ! از من ترانه ای مخواه ! عمریست سکوت کرده ام . در این برهوت بی کسی از یک خارکن تنها با دستهایی تاول بسته و پاهایی پر از آبله از راهی پر خاشاک ، انتظار ترانه زندگی انتظار غریبیست نازنینم !
کار خارکن تنها برداشتن خارها از راه آدمیان است . آدمیانی که فراموش کرده اند بهای همواری راه و گرمای کوره هاشان خون دستهای پینه بسته خارکنی تنهاست که آوازش نه ترانه زندگی که زمزمه تنهایی است ...
نازنینم می دانی خارکن چه شباهت غریبی به یک کرم پیله نشین دارد ؟
آرزوی خارکن همواری راه است و گرمای کلبه های این آدمیان فراموشکار مثل کرمی که در آرزوی پرواز رنج پیله را به جان می خرد و این مردمان غریب جان کوچکش را به بهای پیله می فروشند و این است که نه راهها هموار می شود نه کوره ها گرم و نه پرواز جاوید !
آری پرواز هم مثل آرزوی دوری فراموش می شود !
نازنین ! دلگیرم از این آدمها ... آدمهایی که برایت تنها زخم به یادگار می گذارند و خاطرات دوری که تنها بر این زخم نمک می پاشد ...
دیگر صدایم مزن ! از من ترانه ای مخواه ! بگذار در هیاهوی این آدمیان حرمت سکوت را نشکنم ...
دوست دارم در عمق پیله تنهایی ام جان دهم حتا اگر ابریشمهای وجودم را به تاراج برند ...



